همین مساله برایت سوالی بهوجود میآورد که آیا میتوانی با این نمایش، ارتباط برقرار کنی؟! و امید میبندی به کیومرث مرادی و مهارت او در تئاتر که شاید بتواند اثری برای دو نوع مخاطب با دو جغرافیا روی صحنه ببرد.
به تماشاخانه پالیز میروی، سالنی که تنها حدود سه ماه از افتتاح آن گذشته است و با صحنهای عجیب مواجه میشوی؛ سالن پر از جمعیت است! در شرایطی که اغلب تئاترها با معضل کمبود مخاطب مواجهند، این سالن مخاطبان خود را یافته است. درون صف قرار میگیری و به سمت سالن اجرا میروی. وقتی وارد شدی باز هم متعجب میشوی جلوی در ورودی، چشمبندی را بهسمتت دراز میکنند و میگویند: خودت میفهمی کی از آن استفاده کنی. این فضای مرموز بیشتر جذبت میکند اما ناگفته میدانی درباره کاربرد این چشمبند به صمیمیترین دوستت هم نمیتوانی بگویی و این؛ رازی است میان تو، کسانی که نمایش را دیدهاند، کیومرث مرادی، پانتهآ پناهیها، طناز طباطبایی و هانیه توسلی.
در جستوجوی هویت
ابتدا هانیه توسلی میآید و تو با ارتباط این نمایش با آمریکا آشنا میشوی، اما جنگ افغانستان تو را با این زن پیوند میدهد. اصلا با درد جنگ پیوندت میدهد. با زن به افغانستان میروی و بهدنبال نشانههایی از شوهرش میگردی و بازمیگردی تا زنی دیگر روایتی دیگر را با تو در میان بگذارد.
در این میان آوایی فروخورده، تو را در آغوش میگیرد، آوایی که هانا کامکار و گروهش برای هر اپیزود در نظر گرفتهاند. این آوا تو را غمگین نمیکند، پر از حس میکند و در فضایی عجیب نگاهت میدارد.
طناز طباطبایی اینبار تو را به لندن میبرد، اما او نیز همچون تو آنجا بیگانه است؛ پناهجویی عراقی که دنبال هویت خویش است. از جنگ ایران و عراق زخمی دارد که به تو نزدیک است؛ خانوادهای که بهدلیل امتناع پدر از حضور در این جنگ از هم پاشیده، بغض میکنی اما هنوز راه زیادی باقی مانده است؛ اپیزود سوم.
پانتهآ پناهیها میآید؛ باز هم در لندنی، کنار ساعت بیگ بن، با زنی که باز از افغانستان میگوید؛ از کشوری که بود، از هجوم، از توحش، از زیباییای که فنا میشود، از بازیگری که فنا میشود. کار تمام است. آوای هانا کامکار و همخوانهایش ادامه دارد، ضجهای در کار نیست، او و پانتهآ پناهیها ترکیبی از مظلومیت توام با صلابت را برایت به تصویر میکشند.
پانتهآ پناهیها با لهجه درستی دیالوگهایش را میگوید. اطرافیانت به لهجه زنی که از دردهایش میگوید؛ میخندند. چرا میخندند؟
اپیزود آخر که به پایان میرسد، نمیتوانی نفس بکشی، التیامی در کار نیست. بهسراغ کیومرث مرادی میروی تا با او گپ بزنی اما حنجرهاش بشدت گرفته. پس در فرصتی دیگر سراغ مرادی میروی تا درباره نمایش، توضیحات ضروری را بدهد.
خاورمیانه در سالن خصوصی
کیومرث مرادی درباره تمرینات توضیح میدهد: برای اجرای نامههای عاشقانه از خاورمیانه حدود دو ماه تمرین کردیم. البته این تمرین بسیار فشرده بود چون گروه درگیر اجرای نمایش افسون معبد سوخته در ایرانشهر بود. در میانه اجرای افسون معبد سوخته، تمرین نمایش نامههای عاشقانه از خاورمیانه را آغاز کردیم. درنتیجه وقتی به زمان اجرای نمایش نزدیک شدیم، زمان بسیار زیادی را برای شکلگیری اجرای نمایش صرف کردیم و نمایش را به اجرا رساندیم.
این کارگردان تئاتر درباره اجرا در یک تماشاخانه خصوصی و استقبال قابل توجه مخاطبان تصریح میکند: در این شهر بزرگ نیاز به سالن تئاتر داریم.
در نتیجه وقتی سالنی تاسیس میشود، باید به آنها کمک کنیم تا بتوانند به بقای خود ادامه دهند. به یاد داشته باشید، پیش از آنکه این سالنهای خصوصی تاسیس شوند، اهالی تئاتر چندین سال پشت در سالنها میماندند و نمیتوانستند تئاتر اجرا کنند. برای شخص کیومرث مرادی اتفاق افتاده که دو یا سه سال انتظار بکشد تا در مجموعه تئاتر شهر نوبت اجرا بگیرد. خوشحالم این روزها سالنهای خصوصی وجود دارند که این امکان را به هنرمندان میدهند تا آثار بزرگتری را با سرعت بیشتر تولید کنند.
داستانی صد در صد زنانه
کیومرث مرادی کارگردان تئاتر میگوید: شانس بسیار بزرگی داشتم و توانستم از گروه بزرگ موسیقی هانا کامکار استفاده کنم. کامکار بهعنوان طراح موسیقی در کنار من بود. او بههمراه گروهش، کار بسیار زیبایی روی صحنه به نمایش گذاشت. یکی از دلایلی که از هانا کامکار دعوت کردم، این بود که او موسیقی مناطق مختلف را بسیار خوب میشناسد و در این زمینه تجربیات بسیار خوبی داشته است. از سوی دیگر، من نمایشی را کار میکردم که صددرصد زنانه بود، درنتیجه تمایل داشتم گروه موسیقیای که روی نمایش کار میکند، گروهی کاملا زنانه باشد تا بتواند احساسات کاراکترهای نمایش را براحتی انتقال دهد. در پروسه کار نغمههای زیادی را گوش کردیم که فضاهای مختلف کار، بخصوص فضاهای اقلیمی این کشورها را نشان میداد. با چیدمان و طراحی درست و سازهایی که هانا کامکار انتخاب کرد و بههمراه آورد و گروهی که بسیار خلاق هستند، موسیقی را در نمایش شکل داد. برای من این مساله مهم بود که تماشاگر موسیقی نشنود. تمام این مجموعه باید در کنار یکدیگر شکل میگرفت و تلاش کردم این بخشها بههمراه یکدیگر شنیده شوند. دیالوگها، موسیقی و صدای خود نمایش باید در کنار یکدیگر و در یکراستا شنیده میشد .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم