ناگفته‌ای برای بانوی عطر و عشق و حضور، فاطمه معصومه(س) در سالروز وفاتش

زیباترین خاطره‌هامان نگفتنی است

وقتی می‌خواستیم وارد شویم، آقایی جلویمان را گرفت و گفت: نمی‌شود، ورودی خانم‌ها آن طرف است و بعد خم شد طرف من و ادامه داد: دخترم، شما از آن طرف برو. چوبدست گردگیری رنگارنگش، جایی را نشان می‌داد که آن طرف صحن بود. دورتر از جایی که من و پدرم ایستاده بودیم.
کد خبر: ۹۸۷۵۵۲

پدرم نگاهی به آن طرف کرد و گفت: ـ آقا، به قد و بالاش نگاه نکنین، هنوز بچه است، اگه ولش کنم تنهایی بره، بعد همدیگه رو چه طوری پیدا کنیم؟

ـ خوب پدرجان، بچه هم که باشد، ماشاء‌الله با این قد و بالا و چادر و چاقچور، من که نمی‌تونم اجازه بدم بره قسمت آقایون. خودتون یه کاریش بکنین. حالا از سر راه برید کنار مردم رد شن.

من و پدرم رفتیم یک گوشه ایستادیم و نفسی گرفتیم. پدرم نگاهی به من کرد و نگاهی به ورودی مردانه و نگاهی هم به ورودی زن‌ها که آن طرف تر بود. زیر لب استغفراللهی گفت. دوباره به من نگاه کرد:

ـ حالا چه کار کنیم. می‌ترسم تنها بری گمت کنم.

ـ منم می‌ترسم بابا...

هر دو سراسیمه به اطراف، به جمعیت و شلوغی نگاه کردیم. دستش را گرفتم و کشیدم سمت ورودی‌های زنانه، گفتم بیا با هم بریم آن طرف ببینیم چه خبر است. با من راه افتاد. از کنار در اصلی که رد می‌شدیم، انگار که فکری به ذهنش رسیده باشد، ایستاد:

ـ ببین، تو برو قسمت زنانه، منم که می‌رم قسمت مردانه، کارمون که تموم شد همین‌جا جلوی در اصلی همدیگه رو می‌بینیم. اگه زودتر اومدی بیا اینجا بایست، منم میام همین‌جا.

من به در اصلی نگاه کردم و به جمعیتی که وارد و خارج می‌شدند. چطور می‌توانستم بین این همه آدم، پدرم را پیدا کنم. یک دفعه دلشوره گرفتم. به صورت پدرم خیره شدم:

ـ من که نمی‌تونم تو این جمعیت پیدات کنم بابا. خودت باید حواست به من باشه. من میام همین‌جا می‌ایستم. کنار همین در. از جام هم تکون نمی‌خورم. ولی تو رو خدا دیر نکن. زود بیا. من می‌ترسم.

ـ نه بابا. نترس. دیر نمی‌یام، زیارت می‌کنیم، دو رکعت نماز می‌خونیم و می‌آییم همین‌جا. باشه؟ حواست باشه از کجا می‌ری تو، از همون جا هم بیا بیرون.

رفتیم سمت یکی از ورودی‌های زنانه، کفش‌هایم را در آوردم و پدرم آنها را در یک کیسه نایلونی گذاشت و داد دستم. گفت نگران نباشم، گفت نترسم، گفت خود خانم هوایم را دارد و مواظبم هست. سری تکان دادم و با بغض گفتم باشه بابا و خودم را به جمعیت زنانی سپردم که با همهمه، وارد حرم می‌شدند؛ با بچه، بی‌بچه، با همراه یا تنها. همان‌قدر تنها که من. اما نه به کوچکی و بی‌پناهی من.

وارد حرم که شدم، چشمم سیاهی رفت. لابه‌لای جمعیت و فشار زن‌ها، به جلو رانده می‌شدم و نمی‌فهمیدم دور و برم چه خبر است. بچه‌های دیگری هم بودند، هر کدام دست یکی را گرفته بودند یا از پر چادر مادرشان چسبیده بودند. من با فشار جمعیت، همچنان جلو رانده می‌شدم. تنگاتنگ همه آنها و فشرده می‌شدم و نفسم بند می‌آمد. پدرم گفته بود، خانم خودش هوایت را دارد. گفتم:

ـ خانم جان بابایم من را به شما سپرده. خیلی می‌ترسم. می‌ترسم گم بشم.

می‌ترسم بابایم را گم کنم. می‌ترسم لای این جمعیت گیر کنم و نتونم برم بیرون .

گریه ام گرفت. نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. مقنعه ام روی سرم یک وری شده بود. چادرم لای جمعیت گیر کرده بود و کشیده می‌شد. با یک دستم چادرم را کشیدم و با دست دیگرم از بازوی زنی گرفتم تا نیفتم. زن برگشت و نگاهم کرد:

ـ تو دیگه از کجا پیدات شد؟ مامانت کو؟ منو اشتباه گرفتی دختر جون، دستمو ول کن.

همان‌طور که گریه می‌کردم فریاد زدم:

ـ نمی تونم ول کنم. می‌ترسم.

و محکم‌تر گرفتمش. فشار جمعیت هردویمان را با خود به این طرف و آن طرف می‌کشید. زن که تقلا می‌کرد خودش را نگه دارد، دیگر چیزی نگفت. گذاشت که همچنان از بازویش آویزان بمانم. بالاخره چادرم را از لای جمعیت بیرون کشیدم. و زن را محکم‌تر چسبیدم. زن که خودش را جلو می‌کشید، ناگهان دست دراز کرد و چادرم را گرفت و کشید، تقریبا فریاد زد:

ـ همین مقنعه ات کافیه. من چادرتو نگه می‌دارم. وقتی رفتیم بیرون، چادرتو بهت پس می‌دم.

و مرا محکم گرفت و با خودش به جلو کشید.

هر طور بود، با فشار خودمان، یا با فشار جمعیت، به ضریح رسیدیم و دست در حلقه‌هایش انداختیم. من پیشانی‌ام را به ضریح فشار دادم. گرم بود. بوی عجیب نازنینی می‌داد. دلم می‌خواست این عطر و بو را جمع کنم و با خودم ببرم. اشکم بند نمی‌آمد. می‌دانستم که گریه‌ام تمام شده، اما نمی‌دانستم حالا که از ضریح چسبیده‌ام، و آن زن، هنوز رهایم نکرده، چرا همچنان اشکم سرازیر است... زن آرام زمزمه کرد: هر چقدر دوست داری گریه کن.

عقب عقب از حرم بیرون آمدیم. یک لحظه ایستادیم و تعظیم کردیم. در جای خالی‌ای که پیدا کردیم، ایستادیم. زن چادرم را انداخت روی سرم و آن را مرتب کرد. رو به قبله کردیم و دو رکعت نماز خواندیم.

کنار در اصلی، پدرم را پیدا کردیم با زن که هنوز با من بود. در چشم‌های روشن‌اش مهر و شفقت عجیبی بود.

مردمک‌های قهوه‌ای روشنش در خیسی چشم هایش می‌درخشید. لبخندی زد و گفت: این هم پدرت و مرا آرام به سوی پدرم هل داد.

ما، بازهم به زیارت خانم رفتیم .راستش خیلی رفتیم. اما همیشه تنها چیزی که از آن همه زیارت به خاطر می‌آورم، همان لحظه‌ای است که پدرم یک آن سرش را چرخاند و نگاهش در نگاه آن زن افتاد. با آن نگاه، سهمی از مادری آن زن، نصیبم شد و با دختر و پسری که داشت، خواهر و برادر شدیم. پدرم گفته بود: خود خانم هوایت را دارد.

خانم هوای همه‌مان را داشت. حتی لازم نشده بود، چیزی بگوییم یا چیزی بخواهیم. اصلا فرصتش نشده بود. من که پیشانی به ضریحش چسبانده بودم، با تمام کودکانگی‌ام، فقط خواسته بودم همه آن عطر و رایحه گیج‌کننده و نازنین را که از سوی او می‌تراوید با خودم ببرم و او همین کار را کرده بود، عطر حضورش را با زنی که بازو به بازویم داده بود، در همه زندگی ام، گسترانده بود و به قول شاعر: زیباترین خاطره هامان نگفتنی ست / تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست

آذر فخری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها