در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تازه از دانشگاه رسیده بودم که گفت بشینم روی مبل توی هال. برایم یک فنجان چایی آورد و نشست روبهرویم. هر وقت اینجوری باهام رفتار میکرد، باید خودم را برای یک اتفاق یا یک پیشنهاد عجیب و غریب آماده میکردم. سیگارش را روشن کرد و گفت: چایی تو بخور !
اصلا نپرسید دانشگاه چه خبر؟ چه کارهایی کردی؟ نهار چی خوردی؟ و از این از مدل سوالها که عادتش بود. زیر چشمی نگاهش کردم، فنجان چایی را برداشتم و گفتم: خب! چی شده؟ کی مُرده؟
تند نگاهم کرد با اخم گفت: صدهزار بار گفتم اینجوری حرف نزن! مثل دخترای احمق! کی مُرده؟ این چه ادبیاتیه؟
یاد عماد افتادم که هر وقت بیموقع بهش زنگ میزدم فوری میگفت: کی مُرده؟ اوایل مثل مامان واکنش نشان میدادم اما بعدها برایم شد فانتزی...
مامان پک عمیقی به سیگارش زد و توی زیرسیگاری خاموشش کرد و گفت: فردا سالگرد باباته! مکث کرد، یادت رفته؟
انگار یکی قلبم را فشار داد. سرم را پایین انداختم. به گلهای قالی خیره شدم و حس کردم الان توی دل مامان چه آشوبی است. هفت سال گذشت از روزی که مامان، عاشقترین مرد دنیا را از دست داد. بابا شب کنار مامان خوابید اما صبح بیدار نشد! هیچوقت بیدار نشد و مامان بعد از آن شب دیگر نتوانست شبها درست و حسابی بخوابد. شب تا صبح صدای دمپاییهایش را میشنیدم که بیخود و بیجهت توی هال و آشپزخانه راه میرفت !
مامان سکوت را شکست و گفت: فردا از میدون ونک راه میافتی تا پارک ملت. هفت نفر رو انتخاب میکنی، میبری رستوران تهدیگ، بهشون ناهار میدی!
با دهان باز نگاهش کردم. بلند شد و رفت سمت آشپزخانه. دنبالش رفتم و گفتم: مامان خوبی! این تصمیم چطوری به ذهنت رسید؟ جان رعنا بگو؟
حالا داشت بیدلیل ظرفهای داخل آشپزخانه را جابهجا میکرد.
مامان! جان رعنا بگو توی کدوم فیلم یا سریال دیدی؟ دوباره برگشت و نگاه تندی بهم کرد و گفت: همین که گفتم! بقیهاش به تو ربطی نداره !
دوباره توی تخت غلت زدم، ساعت چهار صبح بود. صدای دمپاییهای مامان از توی هال میآمد. هنوز عاشق بود. هنوز دوست داشت رمانتیکبازی دربیاورد. هنوز دوست داشت هرچی میگوید روی حرفش حرف نباشد. مامانبزرگ میگفت: بابات لوسش کرد! بس که دوسش داشت.
به عماد فکر کردم و اینکه بیخود و بیجهت مسخرهبازی درمیآورد اما مرا لوس نمیکرد. گاهی مثل گازانبر همه چیز را قیچی میکرد و بعد از چند روز دوباره مجبور بودیم از صفر شروع کنیم. اما بابا آدم از صفر شروع کردن نبود. عاشق مامان که شد، شروع کرد به عاشقیاش.
ساعت یازده و نیم بود اما هنوز عماد نرسیده بود. جلوی فروشگاه اکسیر ایستاده بودم، همان فروشگاهی که مامان تا بابا زنده بود در فصل حراجش میآمد و چراغ و میز و چیزهای دیگر میخرید. به آدمهایی که رد میشدند، نگاه میکردم، باید هفت نفر از همین آدمها را دعوت میکردم به رستوران روبهروی پارک ملت. جور خاطرهبازی مامان با دوران عاشقیاش را باید من میکشیدم. بارها بابا برایم تعریف کرده بود که سالها همراه مامان از ونک تا پارک ملت را قدم میزدند بعد میرفتند داخل پارک ناهار یا شام یا عصرانه میخوردند. خیابان ولیعصر جولانگاه عاشقان زیادی بوده و هست اما من و عماد بلوار کشاورز را ترجیح میدادیم.
پیرزنی آمد کنارم ایستاد، با خودم گفتم همین خانم را دعوت کنم برای ناهار، بگویم بفرمایید مراسم سالگرد بابای عاشقم هست !
پیرزن عصا دستش بود و مانتوی کرم و روسری گلدار قهوهایاش را با کیف کرمش ست کرده بود. عینک دستهطلایی زیبایی هم روی چشمانش بود. داشتم فکر میکردم چطور سر صحبت را با او باز کنم که عماد را دیدم که دوان دوان میآمد. باز دیر کرده بود. جواب سلامش را ندادم.
بطری آب را از دستم گرفت و سرکشید: خب دیر شد، دیگه! اتوبوس دیر اومد، شلوغ بود و... تا به خودم آمدم جلوی ساختمان اسکان بودیم. پیرزن کو! چرا دعوتش نکردم. این عماد همه برنامهها را بههم میریزد. دستم را محکم گرفته بود و تند تند داشت حرف میزد. از اینجایش شنیدم که با خنده میگفت: رعنا به خدا مامانت فیلم هندی خیلی میبینه! گفتم چند تا فیلم فرانسوی بده ببینه، روحیهاش عوض بشه !
بطری آب را از دستش گرفتم و تهمانده آب را سرکشیدم: مسخرهبازی درنیار. بگو چیکار کنم؟ هفت تا آدم از کجا بیارم، چطوری دعوتشون کنم برای ناهار رستوران ...
قاهقاه خندید: بهت که گفتم بیا هفت تا از دوستامونو ببریم رستوران! این چه کاریه آدم راه بیفته توی خیابون به مردم بگه بیاین بریم رستوران ناهار! دوباره خندید.
پیراهن آبی چهارخانه و شلوار جینی که پوشیده بود بهش میآمد. موهای فرفریاش کمی بلند شده بود و با عینک کائوچوییاش خوب ست شده بود. یاد مادرم افتادم که همیشه میگفت: بابات خوشتیپترین مرد دنیا بود؛ هر جور که من خوشم میاومد لباس میپوشید اصلا به مد کاری نداشت !
عماد داشت ماجرای جر و بحثاش با استاد فیزیکش را تعریف میکرد که سر موضوع فیزیک کوانتوم بوده و من به آدمهایی که از کنارم رد میشدند، نگاه میکردم و سعی میکردم سرعت قدمهایم را با سرعت قدمهای عماد هماهنگ کنم. مامان میگفت: مردی که از خانمش جلوتر راه بره، آداب معاشرت بلد نیست.
تقاطع نیایش را رد کردیم. دختر، پسر، مرد، زن، پیرمرد، پیرزن همه را به چشم خریدار نگاه میکردم. اما رویم نمیشد جلو بروم و آنها را برای ناهار دعوت کنم. به عماد گفتم: ساعت یک و نیم شد! چیکار کنیم؟ نگاهش که کردم متوجه شدم هندزفری توی گوشش است. تازه فهمیدم چرا دیگر حرف نمیزند. هندزفری را از گوشش درآورد و گفت: چی گفتی؟
روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستیم، عماد دستانش را ستون سرش کرده بود؛ ساعت 2 شده بود و رستوران تا ساعت 3 باز بود. حرفهای عماد تلخ بود؛ این مسخرهبازیها یعنی چی؟ تا کی باید خلبازیهای مامانتو تحمل کنیم؟
کارگرهایی که نبش بزرگراه نیایش نشسته بودند، غذاها را گرفتند، نوشابه و سالاد هم بود. وقتی با عماد از سر نیایش رد شدیم احتمالا همینجا بودند، چرا حواسم به آنها نبود! میتوانستم
دعوتشان کنم رستوران. اما الان توی پیادهرو کنارشان نشسته بودم و داشتم لوبیاپلو میخوردم با تهدیگ مخصوص.
از لبه جوی آب به سمت میدان ونک میرفتم. با خودم فکر کردم، میتوانم تا بهشت زهرا پیاده بروم و بنشینم سر خاک بابا و برایش همه ماجراهای امروز را تعریف کنم. چشمانم را بستم، با خودم گفتم با چشم بسته هم میتوانم روی لبه جوی راه بروم.
دستاتو باز کن، با دست بسته تعادلت بهم میخوره! عماد بود؛ داشت جلوی من روی لبه جوی با دست باز راه میرفت.
طاهره آشیانی - روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: