ای کاش بقیه بچه‌هایم هم مثل مجید بودند

مجید پس از کلاس سوم دبیرستان ترک تحصیل کرد. مدتی بیکار بود اما تصمیم گرفت هر جوری هست کاری برای خودش دست و پا کند. تا هم درآمدی داشته باشد و هم از سرکوفت شنیدن در خانه راحت شود.
کد خبر: ۹۸۳۱۳۸

پدرش او را نزد یکی از آشنایانش برد تا در تعمیرگاه او مشغول کار شود. مدتی به عنوان شاگرد مکانیکی کار کرد. پس از مدتی مکانیکی را رها کرد و در یک کارگاه تولیدی لباس مشغول کار شد. مدتی بعد، این کار را هم رها کرد. بیشتر اوقات در خانه بود و صبح‌ها تا دیروقت می‌خوابید. هر وقت از شنیدن شکوه و اعتراض‌های مادرش خسته می‌شد، به پارک نزدیک خانه می‌رفت. روزی در حالی که روی یکی از صندلی‌های پارک نشسته بود و در فکر فرورفته بود، پسرجوانی که یکی‌دو سالی از خودش بزرگ‌تر بود آمد کنارش نشست.کم‌کم سرصحبت را باز کرد. خودش را اصغر معرفی کرد و از کاروبار مجید پرسید و گفت تازه به این محل آمده‌اند. مجید و اصغر، هفته‌ای یکی‌دو بار همدیگر را در پارک می‌دیدند.کم‌کم این دیدارها به دوستی میان این دو انجامید. گاهی اصغر با موتورسیکلتش شب‌ها دنبال مجید می‌آمد و با هم در شهر گردش می‌کردند. یک شب درب خودرویی را بازکردند و دستگاه پخش آن را سرقت کردند. بعد ازآن، هروقت موقعیت مناسب بود، دست به این کار می‌زدند.یک شب درحالی که مشغول بازکردن درب خودرویی بودند؛ ناگهان آژیر خودروی گشت پلیس را که نزدیک‌شان بود شنیدند. از ترسشان موتورسیکلت را رها کردند و پا به فرار گذاشتند. به اخطار ایست توجهی نکردند. ماموران پس از تعقیب و گریز و چند بار ایست دادن، ناگزیر، شلیک کردند. مجید به دنبال اصغر و پس از رسیدن به انتهای یک کوچه بن‌بست می‌خواست از دیوار بالا برود وخود را به فضای سبز پشت دیوار برساند و لابه‌لای دارودرخت پشت دیوار مخفی شود که با اصابت گلوله از روی دیوار به زمین افتاد و سرش به گاردآهنی اصابت کرد و در مسیر انتقال به بیمارستان فوت کرد. پدر مجید صبح وقتی متوجه بازنگشتن پسرش به منزل شد، به کلانتری محل رفت و در آنجا بدون این‌که به او بگویند چه اتفاقی برای پسرش افتاده است، گفته بودند به فلان شعبه بازپرسی مراجعه کند. اول وقت اداری مشغول مطالعه پرونده‌ای بودم که به یک باره در شعبه باز و پیرمردی وارد شد و در نزدیک‌ترین صندلی کنار میز نشست. بدون آن‌که فرصت طرح سوالی را به من بدهد، شروع کرد به گله و بدگویی و گفت: حاج‌آقا من یک کارگر ساده‌ام. از صبح تا شب سگ‌دو می‌زنم و دنبال یک لقمه نان حلال برای زن و بچه‌ام هستم، اما نمی‌دانم این پسر چه لقمه حرامی خورده که دق‌مرگم کرده است. همه‌اش سربار خانواده است. اما هرچه باشد، جوان است و اشتباه کرده است. همیشه گفته‌اند بخشش از بزرگ‌ترهاست. شما باید بزرگی کنید. بخاطر ریش‌سفید من این دفعه را نادیده بگیرید و بر من منت بگذارید و پسرم را آزاد کنید. دیدم پیرمرد دل پری دارد. صبرکردم تا حرف‌هایش تمام شود. سپس پرسیدم پدرجان اسمتان چیست؟ گواهینامه‌اش را از جیبش درآورد و به من داد. ازدفتر شعبه خواستم پرونده را بیاورند. دیدم صورتجلسه قاضی کشیک و سایر اوراق حکایت از فوت پسرش دارد.

پرسیدم آیا به شما نگفته‌اند برای پسرت چه اتفاقی افتاده است. گفت: نه. وقتی رفتم کلانتری فقط به من گفتند بیایم اینجا. بعداز این‌که از فوت پسرش مطلع شد. چند لحظه‌ای سکوت کرد. سرش را به زیر انداخت. دو دستش را روی سرش گذاشت و بدون این‌که چیزی بگوید از جایش بلند شد و از شعبه بیرون رفت. مدتی بعد برگشت. درحالی که اشک می‌ریخت؛ گفت: حاج‌آقا من این را با پسر دیگرم حمید اشتباه گرفتم. مجید، انسان پاکی بود. نمازش ترک نمی‌شد. حتی وقتی در تعمیرگاه کار می‌کرد، باوجود این‌که بقیه دوستانش روزه نمی‌گرفتند مجید من حتی یک روزهم روزه‌اش را نخورد. عصای دست من و کمک‌خرج خانواده بود. ای‌کاش بقیه بچه‌هایم هم مثل مجید بودند!

دکتر محمدباقر قربانزاده - رئیس دادگاه کیفری یک استان تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها