زوتوپیا :

آرمانشهری کاشته شده درناخودآگاه کودکان!

فیلم انیمیشن سینمایی «زوتوپیا» که با سرمایه‌گذاری در حدود صدوپنجاه میلیون دلار تولید گشت، توانست باجذب مخاطبان بی‌شماری در دنیا، به فروشی بالغ بر یک میلیارد دلار دست یابد.
کد خبر: ۹۶۶۷۳۱

انیمیشن سینمایی زوتوپیا در نگاه اول از جنبه ساخت، همچنان که نام دیزنی ـ پیکسار را بر خود دارد، نشان می‌دهد که در بعد فنی کار، چیزی کم نگذاشته و همچون محصولات دیگر این دو کمپانی تا حد توان از «جاذبه‌های صوتی و تصویری» بهره برده است.

فیلم دارای طراحی سه‌بعدی است تا در همراهی تماشاگر با قصه، بتواند بیشتر و بهتر او را با خود همراه کند.

عنصر «همراهی حسی و عاطفی» بیننده، عاملی بسیار مهم برای «تولیدکنندگان حرفه‌ای» سینما در هرگوشه از دنیاست که در صورت موفقیت در این جنبه، تولیدکنندگان می‌توانند به دیگر اهداف خود چه از جنبه مالی و چه به لحاظ تاثیر محتوایی و درونمایه مدنظرشان، دست یابند.

تحلیل لایه‌های بیرونی «زتوپیا»:

قصه دارای «دوشخصیت اصلی» برای رسیدن به هدف اولیه مشترک یعنی «دستگیری متخلف نظم و قانون» می‌باشد.

«خرگوش» و «روباه»، «نماد تیزهوشی» و «فرزو چالاک» بودن هستند.

«خرگوش» و «روباه» دو سوی یک شخصیت، یک تفکر و یک هدف هستند.

«خرگوش» از جامعه‌ای «کوچک‌تر» به «سرزمینی وسیع» با «معماری» شهرهای نوین غربی و آمریکایی پا می‌گذارد، در حالی که از سرزمین‌هایی بیابانی و پر از شتر ـ همچون خاورمیانه ـ، «سرزمین‌های استوایی» و پرباران ـ چون آفریقا و آمریکای جنوبی ـ و «سرزمین‌های سرد و شمالی» پوشیده از برف ـ چون روسیه، اسکاندیناوی و اروپا ـ گذشته تا به سرزمینی پیشرفته که یادآور شهرهای غربی ـ چون نیویورک، واشنگتن و... ـ است، می‌رسد. جایی که «مهد قانون، نظم و مجریان قوی اندام و قدرتمند» است.

اما او و «روباه» هر دو از «سرزمینی کوچک» به آن «سرزمین بزرگ» پاگذاشته‌اند و سپس به عنوان «عضوی از آن جامعه» با پشتیبانی دیگر ماموران موفق به «نابودی شر» می‌گردند.

اگر ما آن «آرمانشهربزرگ» را ـ باتوجه به «ویژگی‌های بصری» به کار رفته در «طراحی شهر» ـ «جامعه شهری آمریکا» بدانیم و وجود انواع مختلف حیوانات را، جامعه مهاجرین بومی شده در آمریکا بدانیم، بی‌شک شخصیت‌های «روباه و خرگوش» را برخاسته از جامعه کوچک اروپا می‌یابیم که گرچه در ذات خود ـ چون اروپای شرقی و غربی ـ با یکدیگر در اختلافند، اما به علت نفع مشترک به دوستی و همکاری با یکدیگر می‌رسند و آنگاه می‌توانند به‌واسطه همان نفع مشترک به وحدت با مدیران آرمانشهربزرگ برسند و خطر بزرگ را از میان بردارند.

مشکل اولیه «خرگوش» با کسی نیست جز «رئیس قوی هیکل» خودکه باتوجه به اندام ریز خرگوش او را مناسب برای اجرای نظم و قانون نمی‌داند. «رئیس» او «گاومیشی سیاه» و از نسل «گاومیش‌های تنومندآفریقایی‌تبار» است که گویی چون دیگر «همکاران قوی هیکلش»، همچون فیل، کرگدن، شیر و... که همگی از حیوانات بومی آفریقایی هستند، اندیشه‌اش درحد دیدن رابطه بین توانایی شخص و اندام گنده اوست، نه فراتر از آن؛ هرچند که دراین جامعه مترقی زندگی می‌کنند.

بنابراین، «خرگوش» برای رسیدن به هدف بزرگش که «دستگیری یک برهم زننده نظم» است، چاره را درهمراهی با «روباه» می‌داند. روباهی که چون او، گرچه جثه‌ای ضعیف دارد، اما از هوش وزیرکی همراه با مکر و حیله برخوردار است.

«روباه» نیز در ابتدا با توجه به «کینه دیرین» جواب سربالا می‌دهد، اما در ادامه باغلیان احساسات با او همراهی می‌کند، چراکه از سوی دیگر این کمک را، کمک به خود می‌بیند.

روی دیگر قصه انیمیشن زوتوپیا

خطر بزرگ امروزه برای این آرمانشهر دیگر گروه گانگسترها و پدرخوانده‌ها نیستند، بلکه «گوسفندانی» مملو و پر از پشم هستند که از گیاهی شبیه به گل زعفران، شیره و عصاره‌ای بس خطرناک در آزمایشگاه‌های مخفی خود می‌سازند که می‌تواند همه را دوباره از جامعه متمدن به بدویت اولیه و درنده خویی برساند.

در واقع تعبیر این انیمیشن از آینده بشر مخاطره شهروندان کم‌آزار ـ بخوانید کشورهای جهان‌سوم ـ برای شهروندان قوی و متمدن ـ بخوانید کشورهای غربی‌ ـ است.

حال با کمی تعمق در این داستان می‌توان به‌روشنی دریافت که در پشت تولیداتی که برای مخاطبان جهانی سرمایه‌گذاری و تولید می‌شود، آیا نگاه‌های جهت دار و عمیق‌تری از سوی تولیدکنندگانش می‌تواند مدنظرنباشد؟!

این نوع تولیدات حتی در موقعیتی با جامعه آماری پایین‌تر نیز بی‌شک دارای لایه‌های پنهان نیز می‌باشد، که محتوای نیک یا سوء آن بستگی تام به اندیشه تولیدکنندگان آن دارد.

حال آیا باز هم می‌توان دل و اندیشه خود را با سرگرم کردن در سطح لایه‌های بیرونی یک اثر دلخوش کرد؟!

شخصیت منفی زتوپیا

عامل اصلی برهم زننده نظم و آرامش در جامعه زتوپیا ، شخصیت منشی اصلی شهردار است که دارای چهره‌ای معصوم و بی‌گناه است. او در نقش گوسفندی ظاهر می‌شود که بالعکس شخصیت گرگ‌ها که خادم و نگهبان موش مهاجر و پدرخوانده بزرگ است، از آنها خطرناک‌تر و وحشی‌تر عمل می‌کند.

در مقابل این «گوسفند» به‌ظاهر معصوم، «گرگ‌ها» فقط «زوزه نیمه شب» سر می‌دهند که برای هیچ‌کس خطری ندارد.

نگاهی به قصه فیلم

در شهری خیالی، خرگوش کوچکی که آرزوی پلیس شدن را ـ در جهت اجرای نظمی به ظاهر برای همزیستی گوشت خوران و گیاهخوران دارد ـ علی‌رغم مخالفت پدرومادرش با «تلاشی» که «آغاز» آن «شکست» در امتحانات پلیس ولی «پایان» آن «موفقیت عالی» در آکادمی آموزشی «پلیس» شهر است، پشت سرگذاشته و موفق می‌شود که برای انجام وظیفه‌اش عازم شهری گردد که تمامی «حرکات شهروندانش» کاملاً «تحت کنترل» توسط انواع «دوربین‌های مداربسته» و نصب شده در سطح شهر است.

قصه در لایه ظاهری خودتلاش دارد تا در وهله اول، به «محتوا و درونمایه»ی ارزشی خود که نزد هر «جامعه و فرهنگ انسانی» محترم است، بپردازد.

مجتبی انوریان یزدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها