در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جنگ که تمام شد، گفتیم خیالمان راحت شده و میرویم پی زندگیمان، اما دیدیم ارزشها دارند رنگ میبازند و ضد ارزشها پیدا میشوند. وقتی کار به اینجا کشید، دیدم اگر من حالا سکوت کنم، خیانت کردهام به آن هشت سال دفاع مقدس که در آن بهترین جوانان را از دست دادیم. تصمیم گرفتم برای دفاع از آن دفاع، خاطراتم را بگویم....
***
«با حسین در را هل دادیم و به زحمت داخل شدیم. از زیر کپههای خاک سرانگشتان یک پا بیرون زده بود، به عبدالله گفتم: «نترس، چیزی نیس» نشستم و خاکها را کنار زدم. جنازهای در کار نبود. فقط یک پای از ران قطع شده از زیر خاکها بیرون آمد. پا از آن قسمتی که قطع شده بود، متلاشی و خونی بود. از قسمت مچ پا را سه تایی گرفتیم و بسختی بیرون کشیدیم.
خیلی سنگین بود. به نظر میآمد پای یک آدم نسبتاً چاق بوده. حال هر سهتاییمان داشت به هم میخورد. من که از دو شب پیش چیزی نخورده بودم، دل و رودهام داشت توی دهانم میآمد. گفتم: بیایید کمک کنید، اینو برداریم. عبدالله که رنگ و رویش پریده بود و مثل دیوانهها شده بود، گفت: من اصلا دست نمیزنم.
گفتم: عبدالله بیا کمک کن دیگه، خیلی سنگینه.
با اکراه آمد و سه تایی پا را توی راهرو بردیم. من گفتم: باز هم بگردیم. شاید چیزی پیدا کنیم.
حسین گفت: آبجی تو رو خدا ول کن. بیا بریم.
گفتم: نه حسین چه فرقی میکنه؟! دست و پای بریده هم جزو بدن شهیده، باید دفن بشه.
دوباره شروع به گشتن کردیم. لابهلای خرت و پرتهای توی سالن، پتوها، لباسهای فرم، پوتینها و خاک و خلها را گشتیم و این بار یک دست پیدا کردیم. دستی که آنقدر از هم پاشیده بود که آدم فکر میکرد ساتوری شده. حسین دست بریده را برداشت و عبدالله هم پا را روی دوشش انداخت.
آمدیم توی حیاط، اینجا را گشتیم و یک کیسه نایلون پیدا کردیم. به حسین گفتم: من پا رو توی این نایلون میپیچم، تو یه چیزی برای بستن دست جور کن.
حسین داخل ساختمان مدرسه رفت و وقتی برگشت دیدم یک پای بریده از زانو با یک پیراهن سیاه با خودش آورده. پای بریده را زمین گذاشت و گفت: بیا این رو هم پیدا کردم. دست بریده و یک پا را توی پیراهن سیاه گذاشتم. بعد آستینهای پیراهن را به هم گره زدم. عبدالله گفت: آبجی این کارها چیه میکنی؟ دل و روده آدم اول صبحی بالا میاد.
گفتم: عبدالله اگر اینجا بمونن، سگ و گربهها بو میکشن میافتن به جون اینا.
گفت: حالا چرا میپیچی شون؟
گفتم: خوب نیست تا جنتآباد چشم مردم به اینا بیفته. بسمالله بگید، بردارید بریم... .
سیده زهرا حسینی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: