با تحقیق از علیرضا مشخص شد وی برادر بقال محله است و پس از اطلاع از وضعیت مالی پدر این کودک ، با همدستی دوستانش اقدام به ربودن امیرحسین کرده است . با صدور قرار قانونی ، روز گذشته کودک 8 ساله که در بدن او آثار سوختگی ناشی از شکنجه آدم رباها مشهود است ، در پلیس آگاهی به پرسشهای خبرنگار ما پاسخ گفت.
امیرحسین ! چند سال داری؛
8 سال دارم و کلاس دوم هستم.
آدم رباها را می شناختی؛
بله ، علیرضا را می شناسم. برادرش جعفر در محل ما مغازه بقالی دارد و ما از او خرید می کردیم.
تو را چگونه ربودند؛
در حال رفتن به مدرسه بودم. در حوالی میدان راه آهن ، علیرضا با دوستش سوار بر موتور مرا صدا کردند. بعد از آن که علیرضا مرا به نام صدا کرد ، گفت : جامدادی ات را در خانه جا گذاشته ای و مادرت از من خواسته است تو را نزد او ببرم. ما چون در یک محل زندگی می کردیم ، به او اعتماد کردم اما در میانه راه تغییر مسیر داد. داد و فریاد کردم اما آنها دهان مرا گرفتند و بعد مرا به خانه خودشان بردند.
بعد چه اتفاقی افتاد؛
آنها مرا داخل یکی از اتاقها انداختند که در طبقه دوم بود و بعد از قفل کردن در ، تهدید کردند در صورتی که بخواهم فریاد بزنم ، مرا خواهند کشت. هرچه گریه کردم ، کسی صدایم را نشنید.
آنها تو را اذیت کردند؛
(با وحشت و ترس لباسش را بالا می زند) آنها مرا شکنجه دادند. علیرضا و دوستش اصغر دستان مرا با طناب به تخت بستند. آنها روزهای اول به من غذا می دادند اما بعد از مدتی فقط اول صبح و اول شب مقداری نان و آب به من می دادند. آنها هر روز مرا کتک می زدند و از من می خواستند وقتی با پدرم حرف می زنم ، گریه و التماس کنم تا پول بدهد و وقتی گریه نمی کردم ، کتکم می زدند.
شنیدیم به تو قرص می دادند؛
بله ، اگر شبها خوابم نمی برد و بیقراری می کردم ، قرصهای خواب آور را در آب حل می کردند و به زور از من می خواستند تا آن را بخورم. بعضی وقتها هم بعد از استفاده از موادمخدر ، با آتش سیگار و دستمال کاغذی دستها و پاهایم را می سوزاندند.
در این مدت به فکر فرار افتادی؛
یک بار ، آن هم وقتی که دست و پایم را باز کرده بودند تا به دستشویی بروم. می خواستم فرار کنم ، که مرا گرفتند و حسابی کتکم زدند. یک بار هم وقتی علیرضا بعد از تلفن به پدرم خیلی عصبانی شده بود ، با لگد محکم به کمرم زد که بشدت آسیب دیدم و هنوز هم کمرم درد می کند.
وقتی پلیس را دیدی ، چه کردی؛
شب می خواستم بخوابم که یک دفعه مامورها به خانه ریختند. خیلی ترسیدم. اول تصور کردم که آنها هم از دوستان علیرضا و اصغر هستند که می خواهند مرا کتک بزنند. وقتی یکی از آنها گفت نترس ، من پلیس هستم ، از او کارت شناسایی خواستم اما باز هم باور نمی کردم. به او گفتم پلیس اسلحه دارد. وقتی اسلحه اش را به من نشان داد ، خود را به آغوش او انداختم و گریه کردم.
وقتی پدر و مادرت را دیدی ، چه احساسی داشتی؛
دلم برای آنها خیلی تنگ شده بود. گریه کردم و خود را به آغوش پدرم انداختم. مادرم هم گریه می کرد. دیگر نمی خواهم از آنها جدا شوم.
دلت می خواهد چه شغلی داشته باشی؛
می خواهم درس بخوانم و پلیس شوم.
چرا؛
چون پلیس آدمهای بد را دستگیر می کند آدمهایی مثل علیرضا و اصغر که بچه های کوچک را می دزدند و آنها را اذیت می کنند.
هشدار به خانواده ها
سرهنگ خوئینی روز گذشته با اشاره به این پرونده به خبرنگار ما گفت : متهم اصلی پرونده (علیرضا) اعتراف کرده است پس از آن که از طریق برادر خود - که صاحب یک مغازه خواربارفروشی در محل زندگی این کودک بوده است - اطلاعات لازم را درباره وضعیت مالی پدر امیرحسین به دست آورده ، به دلیل اعتیادی که به موادمخدر داشته ، اقدام به آدم ربایی کرده است . او افزود: یکی از مواردی که باید به آن توجه کرد، ارائه نکردن اطلاعات مربوط به شغل ، درآمد و موارد مربوط به خانواده است و باید به فرزندان آموزش داده شود تا آنها نیز از اعتماد به افرادی که به آنها مراجعه می کنند ، خودداری کرده و در صورت روبه رو شدن با این افراد ، از مردم و پلیس درخواست کمک کنند.