این دومین باری است که سحر برای نجات زندگیاش از باتلاق مشکلات تلاش میکند. دفعه قبل که کتک و اعتیاد خانمان سوز شوهر اولش او را تا دم مرگ برد و با تلاش زیاد توانست از او طلاق بگیرد. اینبار هم مشکل جسمی شوهر دومش زندگیاش را بر لبه پرتگاه قرار داده و دیر بجنبد خوشبختی که با چنگ و دندان صاحبش شده را براحتی از دست میدهد. آنها دو سال است که ازدواج کردهاند و حالا کیانوش در اوج خوشبختی تصمیم گرفته از او جدا شود. اما سحر قبول نمیکند و بارها سر همین موضوع دعوایشان شده است.
زن جوان میگوید: «مدام میگوید با من بمانی آیندهات خراب میشود. طلاق که بگیری میتوانی دوباره ازدواج کنی. اما نمیفهمد که چقدر دوستش دارم و مشکلش برایم مهم نیست. نمیداند که زندگیام چقدر به وجود او وابسته است.»
زن جوان داستان زندگی اش را اینطور ادامه میدهد: «برای خلاصی از دست شوهر اولم خیلی بدبختی کشیدم. هشت ماه بعد، از طریق دوستم با خواهر همسرم ـ نگین ـ آشنا شدم که در یک مزون عروس کار میکرد و من هم آنموقع برای گذران زندگیام برای یک خانم خیاط کار میکردم. این آشنایی تبدیل بهدوستی شد و برای هم درد دل میکردیم. از زندگیام گفتم و زجری که کشیده بودم. او هم از برادرش گفت که از همسرش به خاطر خیانتش جدا شده بود و تنها زندگی میکرد. دوستی من و نگین کمکم به خانوادهها کشیده شد و با هم آشنا شدند و رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم. در همین رفت و آمدها بود که کیانوش را دیدم و کمکم به هم علاقهمند شدیم. بعد از مدتی رابطهمان جدی شد و بیهیچ دردسری بعد از هشت ماه ازدواج کردیم. زندگیمان را با عشق زیادی شروع کردیم. کیانوش بسیار مهربان و دوست داشتنی بود.
رفتارش طوری بود که همه آرزو داشتند چنین شوهری داشته باشند. آنقدری که من اذیتش کردهام، او هیچ بداخلاقی با من نکرده است.» خوشبختی کیانوش و سحر فقط یک چیز کم داشت. آن هم یک بچه که شیرینی زندگیشان راچند برابر کند. سحر در ادامه میگوید:«چند ماه گذشت اما خبری از بارداریام نبود.
ترسیدم و فکر کردم حتما من مشکل دارم. به دکتر مراجعه کردم و چند آزمایش و عکس برایم نوشت. همه را انجام دادم و پزشک گفت که تو مشکلی برای باردار شدن نداری و شوهرت هم باید آزمایش دهد. کیانوش هم آزمایش داد. دکتر بعد از دیدن جواب گفت او مشکل اساسی دارد و چند دارو و ویتامین تجویز کرد. شوهرم همه داروها را به دقت مصرف کرد، اما هیچ فایدهای نداشتند. به چند دکتر دیگر هم مراجعه کردیم و آنها هم بعد از آزمایش همان تشخیص قبلی را دادند. شرایط سختی بود. من بچه دوست داشتم و دلم میخواست حس زیبای مادر بودن را تجربه کنم. اما با شرایط شوهرم همه آرزوهایم نقش بر آب شد. وقتی بچه برادرم را بغل میکردم، دلم ضعف میرفت. وقتی او را به مادرش میدادم، حس بدی به من دست میداد، چون میدانستم قدرت مادر شدن ندارم.»
کیانوش از حس سحر خبر داشت و خوب میدانست چقدر دوست دارد مادر شود. با اینکه برایش بسیار سخت بود، اما تصمیمش را برای جدایی گرفت و یک شب موضوع را با سحر درمیان گذاشت. مرد جوان با آرامش حرف میزد و همسرش با نگاهی بهتزده نگاهش میکرد. سحر ادامه میدهد:« باورم نمیشد کیانوش حرف از جدایی بزند. گفت بیا جدا شویم. به خاطر مشکلی که دارم میتوانی طلاق بگیری و دادگاه حق را به تو میدهد.میتوانی ازدواج کنی و بچهدار شوی. اینطوری برای هردویمان بهتر است. با اینکه بچه دوست داشتم، اما عاشق شوهرم بودم و دلم نمیخواست او را از دست بدهم. با اصرار و التماس او را از جدایی منصرف کردم.
قبول کرد، اما مدتی بعد رفتارش عوض شد. سرد شد. کمتر با من بیرون میرفت و دیگر آن مرد مهربان دوست داشتنی سابق نبود.» هرچه کیانوش با همسرش نامهربان بود، اما سحر همچنان به او محبت میکرد. مادر کیانوش که از مشکل پسرش باخبر بود و برای حفظ زندگیاش پیگیر درمانش شد. اما او هم همان جواب را گرفت و آب پاکی روی دستش ریختند.
کیانوش اصرار دارد که از سحر جدا شود. اما همسرش زیربار نمیرود. زن جوان میگوید: «وقتی به او میگویم دوستت دارم، در جواب میگوید هیچ حسی به تو ندارم. میگویم من که دارم، باز جواب میدهد مهم من هستم که علاقهای به تو ندارم. میدانم دروغ میگوید و دوستم دارد. من برای حفظ زندگیام میجنگم. چون عاشق شوهرم هستم و به خاطر این مشکل که از نظر من مهم نیست، همیشه استرس دارم که مبادا او را از دست بدهم. نمیداند که چقدر به او وابسته هستم. اگر بچه در تقدیر ما باشد، خدا چراغ خانهمان را روشن خواهد کرد.
لیلا حسین زاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم