در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
عاشقانهای سرشار از لطافت
تنهایی لیلا که این روزها برای دومین بار روی آنتن رفته، یکی از این دست نمونههاست که قصه عاشقانه پرلطافتی را روایت کرده و به خوبی مخاطبان خویش را با قهرمانهایش همدل و همراه میسازد. با این تفاوت که عشق در تنهایی لیلا تا حدودی ابعاد فرازمینی داشته و شکل متفاوتتری دارد. دختر جوانی به نام لیلا پس از سالها زندگی در آمریکا برای فروش زمینهای گرانقیمت بر جای مانده از مادربزرگ خویش به ایران سفر کرده و در سفری کوتاه به منطقه اجدادی خود تصادفا با محمد (خادم امامزاده) آشنا شده و به مرور به او علاقهمند میشود. این که دختری بزرگ شده در آمریکا یکباره به فردی مومن و معتقد علاقهمند شده و به قصد ازدواج با او به همه دار و ندارش پشت کند، موضوع چندان متعارفی نبوده و در حیطه مادیات قرار نمیگیرد.
در حقیقت این امر ریشه در فطرت انسان دارد که در اینجا لیلا را دچار تحول کرده و به عشقی ناب و پاک میرساند. به تصویر کشیدن این موضوع، آن هم به نحوی که باورپذیریاش را از دست ندهد، کار دشواری است که حامد عنقا در مقام نویسنده فیلمنامه و محمدحسین لطیفی به عنوان کارگردان تا حدود زیادی از عهده انجامش برآمدهاند. در قسمتهای نخست ابتدا با محمد، اطرافیان و سبک زندگیاش آشنا شده و سپس با لیلا که به تازگی وارد ایران شده، آشنا میشویم. این زمینهچینیها برای ورود به قصه بشدت ضروری بوده و نقشی کلیدی در جذب مخاطبان و همذاتپنداری آنها با لیلا و محمد دارد. بهرهگیری از عنصر تصادف هم یکی از شگردهای فیلمنامه نویسان برای پیشبرد داستان و رساندن آن به نقطه عطف است که باید در حد ضرورت مورد استفاده قرار گیرد. عنقا هم از این فرمول تبعیت کرده و خراب شدن اتومبیل لیلا در جادهای خلوت را بابی برای آشنایی او با محمد در امامزاده قرار داده است. تصادفی که با توجه به هشدارهای عموی لیلا مبنی بر ایراد داشتن موتور اتومبیل طبیعی به نظر رسیده و به اصطلاح توی ذوق نمیزند.
صفآرایی قطب خیر در برابر قطب شر
شکل برخورد محمد با لیلا که از آموزههای دینیاش نشات گرفته، نخستین نقطه عطف داستان تنهایی لیلاست که بذر علاقه او به محمد را در قلبش کاشته و او را با شکل تازهای از عشق آشنا میسازد. سوزاندن انگشتها در منقل آتش توسط محمد بخش دیگری از شخصیت مومن و خداترس او را شکل داده و تکمیل میکند. عنقا برای تکمیل پازل این شخصیت روی تنهایی او تکیه کرده و کشته شدن خانوادهاش در زلزله را در بطن آن قرار داده است. در عین حال باید به آرامش روح محمد اشاره کرد که برگرفته از تربیت دینی اوست و لایه دیگری به شخصیت وی افزوده است. در حقیقت تنها او جایی طاقت از کف میدهد که عکسهایی از همسرش را روی گوشی موبایل میبیند که مربوط به گذشته او بوده و توسط شایان به قصد برهم زدن زندگی این دو فرستاده شده است. عنقا مرگ مظلومانهای هم برای محمد تدارک دیده که مخاطب را کاملا تحت تاثیر قرار داده و ذهنش را به سمت تازهای سوق میدهد که همانا مواجهه لیلا با مشکلات ریز و درشت پس از مرگ اوست. تنهایی محمد در عین حال بهانهای برای ورود شخصیتهای مهم دیگری همچون: لطیف، سیف الدین و همسرش (شریفه) به قصه شده که قطب خیر نیرومندی را در برابر قطب شر (شایان، عموی لیلا و زرین) را شکل میدهند. لطیف، جوان خطاکار و عاصیای است که به سبب دوستی با محمد از گذشتهاش رو برگردانده و با مسافرکشی روزگار میگذراند. او نمونه خوبی از آدمهایی است که تحت تاثیر یک انسان معتقد قرار گرفته و در این مسیر به فرد دیگری تبدیل شده است. در سریالهای تلویزیونی شاهد نمونههای زیادی از این تحولها بودهایم که گاه اغراق شده و گاه باورپذیر از کار درآمدهاند که قطعا لطیف به دسته دوم تعلق دارد. کنشمندی خصوصیت کلیدی لطیف است که در نیمههای داستان بسیار به کار آمده و بخشی از قصه را پیش میبرد. از طرف دیگر لطیف از آن شخصیتهایی است که مخاطب دوستش داشته و با او همذاتپنداری میکند و به نوعی پشت و پناه لیلا در مقام قهرمان داستان به حساب میآید. با این حال گاه مانور بیش از اندازه عنقا و لطیفی روی کلیشهها، لطیف را کمی از نفس انداخته و در دام کلیشههای آشنا اسیر کرده است، اما با همه اینها ازجمله شخصیتهایی است که گلیم خود را از آب بیرون کشیده است.
سیفالدین هم نمونهای از مردان قدیمی لوطی مسلک است که در عین حال اعتقادات مذهبی قوی داشته و همواره پشتیبان محمد و لیلاست. اقتداری مردانه که ریشه در سنتها داشته و با ایمان قلبی او به مذهب ترکیب شده است.
سیف الدین نمونه خوبی از استفاده صحیح از کلیشهها در خلق شخصیتی است که نکته چندان تازهای برای مخاطب ندارد. با این حال مخاطب دوستش داشته و با او تا به آخر کار همدل و همراه میشود. شغل نجاری که برای او انتخاب شده هم هوشمندانه بوده و کاملا با شخصیت مردانه و خودساخته سیفالدین همخوانی دارد. همسرش هم به نوعی کاملکننده او بوده و نگرانیهای مادرانهاش در قبال محمد و سپس لیلا دلنشین و باورپذیر جلوه میکند.
در قطب منفی کار هم شخصیتی به نام زرین حضور دارد که لایههای مختلفی داشته و خاکستری بودنش برای مخاطب بسیار جذاب به نظر میرسد.
او که در کنار شایان قطب شر قدرتمندی را تشکیل داده، مرد میانسالی است که سالها پیش پس از مرگ شریک خود سهم او را بالا کشیده و به تنها دختر شریکش هم آسیب جسمی و روحی سنگینی زده است. حال او که ثروتمند شده برای چنگ انداختن به زمین ارثیه مادری لیلا دندان تیز کرده و در کنار شایان قرار گرفته است، اما پس از مرگ محمد این شخصیت روی دیگر خود را نشان داده و زخم درونی اش سرباز میکند. فقدان بچه در زندگی مرفه او که زرین را وامیدارد به لیلا پیشنهاد ازدواج بدهد. اتفاقی که در ادامه به دزدیده شدن بچه لیلا توسط همسر زرین ختم شده و نقطه عطف دیگری از کار را تشکیل میدهد، اما هر قدر زرین باورپذیر و ملموس از کار درآمده شایان اینچنین نبوده و بشدت تابع کلیشههاست. عاشق قدیمی لیلا که بیش از عشق به سود مالی ناشی از ازدواج با او فکر کرده و نگاه بیرحمانهای به اطراف خود دارد.
یک روایت غیرخطی موفق
عنقا برای روایت قصه خود از شیوه غیرخطی با رفت و برگشتهای زمانی متعدد بهره گرفته که به خوبی در ساختار آن جا افتاده است. در حقیقت او برای جلوگیری از طولانیتر شدن داستان از این تکنیک بهره گرفته و از آن کاملا در خدمت محتوا استفاده کرده است. مرگ مظلومانه محمد روی تخت بیمارستان بر اثر ایست قلبی نقطه عطف مهم ده قسمت اول تنهایی لیلاست که مخاطبان را شوکه کرده و آنها را بیش از پیش به لیلا به عنوان قهرمان داستان نزدیک میسازد. از اینجا به بعد شاهد تقابل دو قطب مثبت و منفی در دل داستانی هستیم که مصالح کافی برای ایجاد کشمکش و تنش را در خود دارد.
محمد حسین لطیفی هم که پس از چند تجربه ناموفق در سینما و شبکه نمایش خانگی بار دیگر به قاب کوچک تلویزیون بازگشته، در روایت سرراست قصه تنهایی لیلا موفق نشان داده و شیوه غیر خطی فیلمنامه را در ساختار بصری آن لحاظ کرده است. وی در انتخاب بازیگران برای نقشهای اصلی و فرعی هم تا اندازه زیادی از کلیشهها بهره گرفته، اما با این حال نتیجه کار رضایتبخش بوده است.
برگ برنده لطیفی
بهروز شعیبی که پیش از این نقشی شبیه به محمد را در فیلم ستایش شده طلا و مس ایفا کرده در تنهایی لیلا هم با وجود بازی یکسانش به خوبی در نقش فرو رفته و آن را باورپذیر کرده است. مینا ساداتی در نقش لیلا را میتوان برگ برنده لطیفی در مواجهه با مخاطبان به حساب آورد که کاملا متناسب نقش بوده و به خوبی همذات پنداری مخاطب را برمیانگیزاند. در این میان نا آشنا بودن چهره ساداتی برای مخاطبان تلویزیونی هم به کمک او برای هرچه بهتر از کار درآمدن نقش آمده است. برزو ارجمند برای ایفای نقش لطیف که از دل کلیشههایی آشنا بیرون آمده، کار سختی داشته که به خوبی از عهده انجامش برآمده است. بخصوص در قسمتهای پایانی که به دختر شریک سابق زرین علاقهمند شده و ردی از عشق در چشمانش موج میزند. اکبر زنجانپور هم نقش سیفالدین را دلنشین از کار در آورده و از کلیشههای آشنا برای مخاطب برای هرچه ملموستر شدن آن بهره گرفته است. انتخاب سام قریبیان برای ایفای نقش شایان از پایه انتخاب چندان درستی نبوده و به همین دلیل هم این شخصیت مهم و کلیدی به یکی از بیرمقترین شخصیتهای تنهایی لیلا تبدیل شده است. در نقطه مقابل حسن پورشیرازی در نقش زرین یکی از بهترین بازیهایش را ارائه کرده و چند لایه بودن زرین را به بهترین شکل به تصویر کشیده است.
محمد جلیلوند
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: