باشگاه خوانندگان

شیرین‌ترین خاطره 94 خوانندگان همیشگی تپش در شماره پایانی سال نیز همراه ما بودند و شیرین‌ترین خاطره 94 خود را برای ما تعریف کردند که 4 خاطره از میان ده‌ها خاطره خوانندگان انتخاب شد.
کد خبر: ۸۸۹۴۴۲

با ارسال عدد خاطره مورد نظر به شماره پیامک 300011224 در انتخاب بهترین خاطره، ما را کمک کنید. همچنین به قید قرعه به 2 نفر از شرکت‌کنندگان در نظر سنجی جوایزی اهدا می‌شود.

دردسر پراید سفید

چند سال قبل خودروی پراید سفید رنگی داشتم. از همان خودرو‌هایی که در هر منطقه صدها و یا شاید هم هزاران دستگاه آن وجود داشته باشد. یک روز که سخت بیمار بودم همسرم، مرا با خودرو به بیمارستان رساند. بعد از مراجعه به دکتر من زودتر از همسرم از بیمارستان بیرون آمدم و او هنوز برای تسویه حساب در بیمارستان مانده بود. به سختی خودرو را پیدا کردم و روی صندلی عقب آن دراز کشیدم و به دلیل ضعف خوابم برد.

بعد از دقایقی چشم‌هایم را که باز کردم متوجه شدم خودرو در حال حرکت است. سرم را بلند کردم که به همسرم چیزی بگویم ولی دیدم به جای همسرم، یک زن و مرد دیگر سوار شده‌اند.

تصور کردم زمانی که در خودرو بوده‌ام آنها از باز بودن در و خواب بودن من سوءاستفاده کرده‌اند آن را بدزدند. بلند شدم و بلند گفتم: شما در خودروی من چه می‌کنید؟آنها از دیدن من بسیار جا خوردند. آن مرد در یک گوشه توقف کرد هر دو از خودرو پیاده شده و از آن فاصله گرفتند. من و راننده مدام با هم دعوا می‌کردیم و هر کدام می‌گفتیم چرا سوار خودروی من شدی که بعد از مدتی با دیدن پلاک متوجه شدم من سوار خودروی آنها شده‌ام. فقط نمی‌دانم چطور در خودروی‌شان باز بود که من توانستم سوار شوم. بعد از مشخص شدن این ماجرا از آنها عذرخواهی کردم و دیگر حواسم هست که اشتباهی سوار خودروی دیگران نشوم.

بابک حسنیان از شاهین‌شهر

فشنگ‌های اصلی به جای مشقی

ماجرایی که می‌خواهم تعریف کنم برمی‌گردد به سال 88 که در خدمت سربازی بودم. اکثر کسانی که به خدمت رفته‌اند، می‌دانند سربازی شاید از بدترین و در عین حال بهترین سال‌های زندگی یک مرد باشد.

در این دوران همه سرباز‌ها دوست دارند سر به سر یکدیگر بگذارند و بخندند. یک روز هم‌خدمتی‌هایم تصمیم گرفتند مرا اذیت کنند. به همین دلیل فشنگ‌های مشقی سلاحم را برداشتند.

حدود ساعت 3 صبح بود و من در حال پاسداری بودم که ناگهان دو جسم سفید دیدم. انگار دو پتو یا دو انسان که پتو به سر کشیده‌اند به من نزدیک می‌شدند.خیلی ترسیده بودم. وظیفه داشتم مانع از ورود هر بیگانه‌ای به پادگان بشوم. جلو رفتم خواستم جلویشان را بگیرم ولی آنها به من حمله کردند. تهدیدشان کردم و گفتم که شلیک می‌کنم ولی فایده نداشت. آنها فکر می‌کردند هیچ فشنگی در سلاح نیست و من هم فکر می‌کردم طبق معمول فشنگ‌ها مشقی است، اما هر دو اشتباه فکر کرده بودیم و فشنگ‌های اصلی داخل سلاح بود. ماشه را چکاندم و خوشبختانه گلوله در لوله سلاح گیر کرد و شلیک نشد که اگر این اتفاق نمی‌افتاد حالا متهم به قتل هم‌خدمتی خود شده بودم. صبح متوجه شدم که دوستانم فشنگ‌های مشقی را برداشته بودند و هر دو هم‌خدمتی من فکر می‌کردند خشاب خالی است.

عباس خضرایی از کرج

سقوط در مخزن کشتی

از حدود دو سال قبل و پس از بازنشستگی، کار روی کشتی‌های تجاری را آغاز کردم. نوع کارم هم به گونه‌ای است که مخازن کشتی‌ها را بررسی می‌کنم و اگر سالم باشد و مشکلی برای ادامه کار نداشته باشد، مجوز کار می‌دهم.

پنج ماه قبل مشغول کار بودم و مانند همیشه از سمت راست کشتی شروع کردم به بررسی مخازن. به سمت چپ رفتم که ناگهان برق قطع شد. من بودم و تاریکی، بدون چراغ قوه.

فکر نمی‌کردم در‌های مخزن سمت راست باز باشد. از شانس بد من یکی از کارکنان قبل از من به مخزن سمت راست رفته بود و درها را باز گذاشته بود. من به سمت مخزن رفتم و ناگهان به سمت پایین سقوط کردم.

هر مخزن حدود چهار یا پنج متر عمق دارد و درون آن پر از آهن و وسایل سخت و محکم است و من روی آنها سقوط کردم .

نمی‌دانستم زنده‌ام یا مرده. با خود گفتم حتی اگر زنده هم باشم آسیب جدی دیده‌ام ولی زمانی که با کمک همکاران از مخزن بیرون کشیده و توسط دکتر معاینه شدم، مشخص شد خوشبختانه آسیب جدی‌ ندیده بودم.

همین موضوع باعث شد جور دیگر به زندگی نگاه کنم و رفتارم را هم تا حدودی تغییر دهم.

داوود برنورخ از بندر انزلی

اتوبوس مرگ

شهریورماه امسال برای کار اداری قصد رفتن به شهرستان را داشتم. ظهر بود که به ترمینال جنوب رسیدم. سوار اتوبوس شدم. آماده حرکت بودم که همسرم تماس گرفت. پس از صحبت با همسرم متوجه شدم که مدارک را در خانه جا گذاشته‌ام. حوصله بازگشتن را نداشتم، ولی مدارک مهم بود و اگر همراه خود نمی‌بردم هیچ‌کدام از کارهایم پیش نمی‌رفت. با این‌که بازگشتن برایم عذاب‌آور بود ولی بازگشتم و آنچه جا مانده بود برداشتم و دوباره به ترمینال جنوب بازگشتم. با یک اتوبوس دیگر مقصد قبلی را پیش گرفتم. میانه راه بود که دیدم در جاده تصادف سنگینی رخ داده است. یک طرف تصادف اتوبوس بود و بسیاری از افراد در آن کشته و زخمی شده بودند.

از وسیله نقلیه پیاده و به محل تصادف نزدیک‌تر شدم. زمانی که خوب به اتوبوس و راننده آن نگاه کردم متوجه شدم اتوبوس تصادف کرده، همانی بود که من از آن پیاده شدم تا مدارکم را بردارم. اینها همه حکمت خداست. شاید اگر با آن اتوبوس می‌رفتم من هم یکی از کشته شدگان آن حادثه بودم.

مصطفی علیدادی از تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها