در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زندگی همسرم را با دستهای خودم به آتش کشیدم
مرد جوان فقط سه ماه است که ازدواج کرده، اما قیافه تکیدهاش به تازه دامادها نمیخورد. مثل مرغ پر کنده آرام و قرار ندارد و بال بال میزند برای پیدا کردن راه نجات از مخمصهای که در آن گرفتار شده، نمیداند جدا شود یا همچنان بر سر زندگی بماند که هیچ علاقهای به آن ندارد. میگوید: «من که خودم روزی سنگ صبور همه بودم، حالا دنبال یک گوش شنوا میگردم. همه بدبختیهایم از زمانی شروع شد که به اصرار مادرم تصمیم گرفتم ازدواج کنم. از اول هیچ اعتقادی به ازدواج نداشتم و میخواستم تا آخر عمرم تنها بمانم، چون دیده بودم افرادی که ازدواج میکنند درگیر چه مشکلاتی میشوند؛ خانه، پول، ماشین و هزار جور فلاکت و بدبختی دیگر. آدم گوشهگیری هستم و با کسی کاری ندارم. مادرم اصرار داشت ازدواج کنم و همیشه میگفت باید خوشبختیات را با یک زن تقسیم کنی. میگفتم من خوشبختی ندارم که با کسی قسمتش کنم. آنقدر به من فشار آورد تا تسلیم شدم و گفتم در محل کارم به دختری علاقهمند هستم، از او خواستگاری کن. آن دختر نمیدانست دوستش دارم. مادرم که برگشت گفت جواب دختر این بود که فرزاد پسر خوبی است، ولی قصد ازدواج ندارم. این یعنی یک «نه» محترمانه. با این که دلم پیشش گرو بود، اما سعی کردم فراموشش کنم. هر چند وقتی ازدواج کردم به گوشم رساند که منظورش نه مطلق نبوده و فقط میخواسته کمی به او اصرار کنم. دیگر خیلی دیر شده بود. بگذریم. بعد از این جریان، فشارهای مادر و خواهرانم برای ازدواج بیشتر شد و گفتند دختری را برایت دیدهایم و بیا و ببین. بعد از جلسه معارفه نه محکمی گفتم، اما خانوادهام دست بردار نبودند و مدام زیر گوشم میگفتند که ببین چه دختر خوبی است. به خواهرم گفتم اگر با این دختر ازدواج کنم، دیر یا زود از هم جدا میشویم، چون علاقهای به او ندارم، اما او گفت علاقه بعد از عقد به وجود میآید. سرتان را درد نیاورم. حرف اول و آخر را در خانواده ما مادرم میزند و آخرش هم حرفش به کرسی نشست. من آن دختر یعنی همسر فعلیام را یک بار بیشتر ندیده بودم. به اندازهای که دلم خوش باشد هم نبود. خودم ظاهر بدی نداشتم و برای همین هم روی ظاهر طرف مقابلم حساس بودم، اما مادرم میگفت ظاهر مهم نیست و اصل خود دختر است که خوب باشد. هر چه فکر میکردم، میدیدم این دختر کسی نیست که بتوانم دوستش داشته باشم. از طرفی بعد از شنیدن جواب نه از سوی دختری که دوستش داشتم، اشتیاقم را برای ازدواج از دست داده بودم، اما چون به حرف مادرم اعتماد داشتم که اگر با این دختر ازدواج نکنم ضرر میکنم، به مشاور مراجعه کردم و او هم گفت ازدواج کن. با این که برایم سخت بود، قبول کردم و عقد کردیم. بعد از عقد حس عجیبی داشتم. فکر میکردم وسط دریا رها شدهام و چیزی به غرق شدنم نمانده است. خیلی سعی کردم به او علاقهمند شوم. مدام به خودم امیدواری میدادم که زمان بگذرد همه چیز درست میشود، اما نشد. همسرم با ایدهآلهایی که در ذهن داشتم، خیلی فاصله داشت و همیشه او را با همکارم مقایسه میکردم. ناامید بودم و بیشتر از رفتار خواهران و مادرم عصبانی بودم که حقیقت زندگی مشترک را نگفته بودند. نمیدانم شاید هم اینطور با خودشان حساب کرده بودند که اخلاق خوبش عیبهای ظاهریاش را میپوشاند، اما او حداقلها را هم نداشت. سعی میکردم خودم را قانع کنم که همه چیز زیبایی و اندام نیست و کمکم زندگیمان خوب میشود، اما تا زوج شادی را در کوچه و خیابان میدیدم، حسرت میخوردم. بعد از عقد تا دو هفته به دیدن همسرم نرفتم. مدام خودم را سرزنش میکردم و میگفتم احمق! تو که از اخلاق خودت خبر داشتی، چرا تن به ازدواج دادی؟ در گردابی افتاده بودم که راه نجاتی نداشتم. آنقدر به خانه همسرم نرفتم که همه نگران شدند که چرا اینطور رفتار میکنم. بالاخره رفتم و همسرم ابراز علاقه کرد. من که از دروغ گفتن متنفر بودم، بهراحتی دروغ گفتم و گفتم که دوستش دارم. ولی فهمید که دروغ میگویم. از او متنفر نبودم، ولی حس خوبی هم نداشتم که بتوانم زندگیام را به عشق او بسازم. تصمیم گرفتم مراسم ازدواج را برگزار کنم شاید فرجی شود، اما اشتباه را با اشتباه اصلاح کردم و عروسی هم مشکلی از ما حل نکرد و اوضاعمان بدتر شد. بدبختی خودم یک طرف، مادرشوهربازی و خواهرشوهربازی هم طرف دیگر. روزی نبود که با هم جر و بحث نداشته باشند. حالا هم اوضاع همین طور است و هر دو اذیت میشویم. چند بار حرف طلاق را پیش کشیدم، اما همسرم میگوید که دوستم دارد و نمیخواهد از من جدا شود. دلم برایش میسوزد. یک شب گفتم بیا جدا شویم. گریه کرد و گفت تو که دوستم نداشتی چرا بیچارهام کردی؟ همان دوره عقد تمامش میکردی. جوابی نداشتم و فقط سرم را پایین انداختم. زندگیمان به قدری سرد است که حتی با هم در خیابان هم قدم نمیزنیم. در این سه ماه یک بار هم نشده به مسافرت برویم. هر دو از نظر جسمی و روانی بیمار شدهایم و پای چشمهایمان گود افتاده است. من که یک روز دست از ورزش کردن برنمیداشتم، حالا ورزش را کنار گذاشتهام و روزی یک پاکت سیگار دود میکنم. حتی مادرم هم دیگر کاری به کارم ندارد و تنها شدهام. رابطه ما از زمستان هم سردتر است و هر روز خودم را به خاطر اشتباهی که کردهام سرزنش میکنم. دلم میخواست میتوانستم همسرم را خوشبخت کنم، اما نمیدانم با این وضعیت چه کنم؟
لیلا حسین زاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: