در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ساعت خانه را روی یک ربع به یک نیمهشب متوقف کرده بودم و تلویزیون را برده بودم در انباری، گذاشته بودم کنار دبههای پر از سرکه مادرم. تلفن بیسیمی خودش سوخته بود؛ رادیو؟ از اولش هم نداشتم. به این همه حجم صدای بیصورت اعتماد ندارم، من همیشه به دیالوگ چشم در چشم پایبند بودم، زبان بدن، حرکت دستها در هوا موقع توضیحات مکرر و جابهجا شدن پاها و بالا کشیدن کمر از روی صندلی برای تاکید روی حرفی. «ببینید آقای رئیس، این پروژه میتواند بازدهی خوبی داشته باشد و کارخانه را از ورشکستگی حتمی نجات دهد.»
گاهی هم میخوابیدم، از گاهی بیشتر، اغلب میخوابیدم. وقتی هم بیدار میشدم به ناخنهای پایم نگاه میکردم، چرا در طول 35 سال زندگی، بدون احتساب هفت سال اولیه، به ناخنهای پایم با دقت نگاه نکرده بودم، چرا آنقدر پهن و برجستهاند؟ اصلا این خوب است یا بد؟ اینترنت هم نداشتم که سرچ کنم، در عکسهای خانوادگی هم ناخن پای هیچ کس معلوم نبود.
پنجره؟ خوب بله، میتوان گفت تنها راه ارتباط من با دنیای بیرون، پنجره اتاق خوابم بود که در امتداد آن میتوانستم پشتبام خانه روبهرویی و خانه بغلی آن و یک خانه آنورتر آن را ببینم، راستش کل اتفاقات بیرون از پنجره عبارت بودند از آب دادن کولر خانه روبهرویی، آب روی آسفالت پشتبام چند شیار شده و بعد هم به یک دلتای کوچک ختم شده بود. گاهی وقتها که دمای هوا به زیر صفر میرسید یخ میزد و به محض اینکه آفتاب میشد، شیارهای بیرمق اشکشان سرازیر میشد به سمت دلتا. خورشید بیرمقتر از این بود که بخارشان کند. خورشید بیرمق، خورشید بیحوصله، خورشید بیبخار.
گاهی هم پسر جوان خانه آنورتر میآمد روی پشتبام و با شخص پشتگوشی موبایل دعوا میکرد. حرفهای سه روزش مثل هم بود. «خفه شو، تو خفه شو، میگم خفه شو، آقا خفه شو» خوب گوشی را قطع کن، خودش خفه میشود.
زن همسایه خانه پشتخانه روبهرویی هم ساعت 8 صبح ملحفههای سفید و یک پتوی آبی را پهن میکرد و ساعت 4 عصر جمع میکرد. محصول شبانه پاره تنش. نتیجه چند سال تربیت مکرر. پزشکها عجب رباتهای بیمصرفیاند.
خورد و خوراکم؟ دلیوری سوپرمارکت سر خیابان چهارم، معادل فارسیاش میشود زنگ بزن، سفارش بده و در منزل تحویل بگیر. فروشنده دیگر من را میشناخت. «یک پنیر لیقوان، یک بسته نان جو، یک بسته نیم کیلویی ژامبون گوشت 60 درصد، شکلات تلخ، چهار بسته سوپ آماده، مرغ سوخاری و البته مثل همیشه یک عدد کنسرو قارچ هم میگذارم، تا 10 دقیقه دیگر در را باز کنید.» پسرک افغانتبار راس 9 دقیقه زنگ را میزد و درست در آستانه 10 دقیقه، همان طور که هندزفری در گوشش بود، بستهها را میگذاشت دم در ورودی و میرفت. در امتداد تکانهای سرش سلام بود یا نبود نمیدانم، من همیشه جواب میدادم «سلام و وقت بخیر» و او راس 10 دقیقه و 4 ثانیه آسانسور را به مقصد همکف پایین رفته بود.
سه سال این طور زندگی کردم. سه سال و یک روز و شش ساعت و بعد در یک عصر بهاری خلسه تمام شد. روز اولی که رفتم سر کار دیدم که او همچنان نشسته میز روبهرویی من، با این تغییر که موهایش را رنگ کرده بود و ابروهایش را کلفتتر و البته گلدان شمعدانی که از طرف آقای میم، عین، دال ارسال شده بود، چند گل قرمز داده و برگهایش به سمت او بلند شده بود. ناخنهایش اما کشیده و باریک بودند و به لبه کاغذ و دکمههای کیبورد گیر میکردند. قدمهایش آرامتر شده بود و آب زیر پوستش دویده بود. گهگاهی بلند میخندید و چاییاش را با قند میخورد. موقع صحبت کردن دائم ابروهایش را بالا میانداخت و با عشوه زیر برگههای ارسال شده از سوی مدیر توسط آبدارچی دفتر مرکزی را امضا میکرد.
وقتی آمد به من خیرمقدم بگوید دیگر قلبم تند نمیزد، دستهایم هم نمیلرزید، سرم هم دوران نمیرفت، پاهایم هم غش نمیرفت، گفت: «جای شما خیلی خالی بود، دلتنگتان بودیم.» شما؟ دلتنگتان؟ ذهنم هیچ چیز نگفت اما دهانم گفت: «ممنون، لطف داری» و او رفت، نشست و عینکش را زد و دوباره پروندههایش را خواند و خواند و خواند.
چند سال هم این طور گذشت. شاید صد سال نوری و یک سال شمسی.
یک روزی عقلم نهیب زد که بروم سراغ مادرم اما دلم رضا نداد اما یک جایی دل او فریاد زد که بیاید سراغ من و آمد. هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد، یعنی شد اما به زبان خورشت قیمه با بادمجان زیاد و سبزی تازه با من حرف زد و بعد هم رفت. وقتی دکمه آسانسور را زد که برود، بغلش کردم، توی بغلم هقهق میکرد. دوست نداشتم برود، دوست داشتم برگردد و او من را بغل کند. دوست داشتم قدم کوتاهتر بود و هیکلم از او نحیفتر تا راحت در بغلش جا بشوم. دلم بغلش را میخواست اما او بغلم را رها کرد و آرام خزید داخل آسانسور و خیره شد به آیینه روبهرو؛ آیینه روبهرو.
عامیانه ماجرا این است که من از همه چیز دل بریدم، به نظرم زندگی یعنی آن گلدان که چرخیده بود به سمت صورتش و داشت از گردنش بالا میرفت و تاب میخورد روی صورتش و پیچ میخورد روی طره موهای نازکش و گل میکرد روی چشمهایش. هشت سال دیگر هم این طور زندگی کردم اما زیر بار حرف عقل نرفتم، حتی وقتی دیدم که بچهاش پا میکوبد بر شکمش و نمیگذارد درست راه برود. من عاشق کسی بودم در زمانهای خیلی دور که دیگر نبود، واقعا نبود. شاید اصلا خواب بود.
یکی میگفت زندگی همین است، از همینها که میفرستند تا نصیحتت کند، تا به راه بیاوردت، تا پیامبر مصلح باشند. از همینها که ته استدلالشان بیخیال دنیا میشود، وقتی سکوت چشمهای من را دید گفت: «بقیه زندگیات را تباه نکن» من؟ حرفی نداشتم. قهوهاش را سر کشید، تکه آخر کیک دارچینی را بلعید و رفت سمت میز صورتحساب و وقتی جای خالی صاحب کافه را دید، رقمی گذاشت و رفت. ارزش نهفته یک روز نیمهابری. خلاص شدن از دیون انسانی.
من سینا حالا 58 سال دارم، یک روز از همین روزهای ابری، دلم بالاخره رضا داد، رفتم خانه پدری و وسط خانهای که حالا ملک مادری بود، گفتم من را بغل کن. من را در آغوش کوچکش گرفت آنقدر که خوابم برد. بعد بیدار شدم و خورشت قیمه با بادمجان اضافی خوردم و بعد هم چای با هل و دارچین و بعد هم دوباره خوابیدم در آغوشش. صبح که بلند شدم دیدم آغوش گرمش خشک شده. مادرم عاشق بود، او در پس آغوش من مُرد.
این روزها خبری نیست. جز یک پنجره که پشت پردههای ضخیم مخملی پنهان است.
راوی: فهیمه سادات طباطبایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: