دهقان فداکار: قطار را با تفنگ نگه داشتم، نه لباس مشتعل

دیگر پشت به ما و رو به قطار مشعل به دست، سراسیمه و با عجله به سمت قطار نمی‌دود، از آن بدن ورزیده و موهای مشکی هم دیگر خبری نیست، اینبار رویش به ماست و کت و شلوار طوسی کدری به تن کرده، طمانینه و آرام عصا را گذاشته روی زمین و دو دستش را تکیه داده بر آن، ایستاده در میانه کوچه به استقبال ما. کلاه شاپو مشکی‌اش را به نشان احترام از روی موهای یک دست سفیدش برمی‌دارد و از زیر عینک ذره‌بینی‌اش با دقت من را نگاه می‌کند؛ چشمانش می‌خندند. با هم راهی خانه‌اش می‌شویم. ریزعلی خواجوی و بهتر بگویم همان دهقان فداکار خودمان بعد از 54 سال از دل کتاب فارسی درآمده و روبه‌رویمان ایستاده.
کد خبر: ۸۵۲۱۹۶

«نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت عکسم را زیر داستانم نینداختند، در همه این سال‌ها من پشت به بچه‌ها داشتم به سمت قطار می‌دویدم، غیر از همشهری‌های خودم در زنجان، اگر در خیابان راه بروم کسی من را نمی‌شناسد. مگر خودم بگویم که دهقان فداکارم.»

اسم واقعی‌اش « ازبر علی حاجوی» است، اما در کتاب فارسی اسمش را می‌نویسند «ریزعلی خواجوی». می‌خندد و سرش را تکان می‌دهد: «چه اشکالی دارد؟ من که ناراحت نیستم. همین که بچه‌های مردم قدر کار درست و فداکاری را می‌فهمند، کافی است. حالا حاجوی نه، خواجوی. فرقی ندارد.»

دهقان فداکار 89 ساله شده و چند سالی است که خانه‌اش را در روستا فروخته و همراه همسرش «صفیه خانم» در یکی از محله‌های قدیمی حصارک کرج زندگی می‌کند تا بچه‌هایش عصای دست این روزهای پیری‌اش باشند.

«چاره‌ای نداشتیم، همه بچه‌ها آمده‌اند شهر و ما آنجا تنها بودیم، سر شب می‌خوابیدیم و نصفه شب بیدار می‌شدیم و آنقدر از پنجره به بیرون نگاه می‌انداختیم تا روز شود. بعد هم نگاهمان به در بود تا شاید کسی بیاید به ما سر بزند، گفتیم بیاییم اینجا تا به بچه‌ها نزدیک‌تر باشیم و اگر مریض شدیم، هوایمان را داشته باشند.»

کارت سفیدی را که در یکی از همایش‌های استانی به او داده‌اند و رویش نوشته «دهقان فداکار» از زیر قرآن برمی‌دارد و می‌اندازد گردنش و چهار زانو می‌نشیند روبه دوربین عکاسی و به لنز خیره می‌شود. به او می‌گوییم داستان 50 سال شهرتش را تعریف کند، انگار که کتابی را از بر بخواند، داستان را با آب و تاب برایمان تعریف می‌کند.

«باجناقی داشتم که از میانه به خانه ما در روستا آمده بود و شب که شد قصد کرد که برگردد، هر چقدر به او گفتم که شب است و هوا هم بارانی، بگذار فردا صبح برو قبول نکرد که نکرد، گفت که دوستانش قرار است فردا برای بردن گوسفند به تهران بروند و او هم باید خودش را به آنها برساند. پس فانوسم را با تفنگ شکاری که داشتم برداشتم و با هم از کنار رودخانه راهی خانه رئیس ایستگاه راه‌آهن شدیم؛ وقتی او را سپردم به رئیس ایستگاه که برای رفتن راهنمایی‌اش کند، خودم کنار خط راه‌آهن را گرفتم و برگشتم، همین‌طور که می‌آمدم دیدم که بین دو تونل قطار که یک فضای باز 50 متری داشت، کوه به‌شدت ریزش کرده و ریل را بسته است.»

ریزعلی اول قصد می‌کند موضوع را نادیده بگیرد و راهی خانه شود، اما بعد یادش می‌افتد که قطار مسافربری در همین ساعت‌ها از ایستگاه راه‌آهن حرکت می‌کند و قطعا در برخورد با این سنگ‌های عظیم سرنگون خواهد شد، پس تصمیم به بازگشت به ایستگاه راه‌آهن می‌گیرد تا مانع از حرکت قطار به این سمت شود.

«با سرعت به سمت ایستگاه می‌دویدم، اما به یک‌باره دیدم که قطار آرام‌آرام در حال آمدن است، این وسط باد هم فانوسم را خاموش کرد، نمی‌دانم چه شد، اما کتم را درآوردم و نفت فانوس را رویش ریختم و کبریت را کشیدم و آن را آتش زدم و شروع کردم به دویدن سمت قطار.»

تا اینجای ماجرا در کتاب‌های درسی تقریبا آمده، اما ریزعلی می‌گوید که سوزن‌بان این شعله آتش را ندیده و او مجبور شده با تفنگ شکاری‌اش چند گلوله به هوا شلیک کند تا شاید قطار از حرکت بایستد.

«با تفنگ چند گلوله که به هوا زدم تا قطار ایستاد و سوزن‌بان آمد پایین و شروع به کتک زدن و فحش دادن و ناسزا به من که مردک این چه کاری است که تو می‌کنی و چرا با تفنگ شلیک کردی و خلاصه
هر چه می‌آمدم توضیح بدهم فایده‌ای نداشت و حسابی کتک خوردم؛ وقتی رئیس ایستگاه و بقیه رسیدند و من را مواخذه کردند گفتم که به خدا جلوتر کوه ریزش کرده و بیایید خودتان ببینید، وقتی رفتیم و دیدند که راست می‌گویم، همه من را تشویق کردند و حتی مسافران قطار دستم را بوسیدند که جانشان را نجات دادم و این واقعه به خیر گذشت.»

بعد از این واقعه ریزعلی به‌شدت بیمار شد و نزدیک به 40 روز در بیمارستان تبریز بستری می‌شود؛ «به علت شدت سرما و عرقی که بر اثر دویدن کرده بودم تمام ریه و رگ‌های خونی‌ام عفونت کرد و مجبور شدم برای درمان به تبریز بروم که من را عمل کردند و مجبور شدم همه گوسفندهایم را برای درمان بفروشم.»

بعد از آن دیگر نه کسی درباره فداکاری ریزعلی صحبت می‌کند و نه کسی به دیدن آن می‌آید تا این‌که «یک روز در خانه بودم که در را زدند و گفتند رئیس آموزش و پرورش زنجان تو را خواسته، آخر آن موقع مدارس میانه زیرنظر آن ناحیه بود، گویا ماجرا را شنیده بود، من هم رفتم و آنجا از من خواست همه واقعه را برایش تعریف کنم، وقتی توضیح دادم آن را نوشت و سال بعد معلم روستا آمد در خانه‌مان که ازبر علی مژده بده! تو رفتی توی کتاب‌های درسی! اسمم را گذاشته بودند دهقان فداکار.»

بعد از مدتی که همه مردم کشور از طریق کتاب‌های درسی دهقان فداکار را شناختند، محمدرضا شاه می‌خواهد که ریزعلی را از نزدیک ببیند، اما او به چند دلیل به دیدن شاه نمی‌رود؛ «اول این‌که من را ترساندند و گفتند که ممکن است شاه تو را بکشد و بعد هم رئیس آموزش و پرورش ناحیه زنجان من را خواست و گفت که مدارکت را بیاور و نیازی نیست خودت بروی؛ تو که فارسی بلد نیستی و تهران را نمی‌شناسی و نمی‌دانی چطور باید بروی و... ما می‌رویم و اگر هدیه‌ای دادند برای خودت می‌آوریم که من نرفتم و هیچ‌وقت هم از هدیه خبری نشد.»

ریزعلی خواجوی را بعد از انقلاب هم مسئولان بارها می‌خواهند و از این نماد نوستالوژیک و سمبل فداکاری تشکر می‌کنند. «در زمانی که دادمان وزیر راه و ترابری بود یک‌بار به دیدنمان آمد و چون دید وضع زندگیمان خوب نیست یک مستمری 300 هزار تومانی برایمان تعیین کرد، چند سال پیش هم رفتیم ریاست‌جمهوری پیش آقای احمدی‌نژاد، وقتی می‌خواستیم وارد شویم همه وسایلمان را گشتند و تفتیش بدنی‌مان کردند، من و همسرم چون بار اول بود این چیزها را می‌دیدیم خیلی ترسیدیم چون آنجا سرباز زیاد بود و برای ما یک جورهایی عجیب بود، آن‌قدر ترسیده بودیم که وقتی آقای احمدی‌نژاد از ما پرسید مکه رفتید؟ کربلا رفتید؟ سوریه رفتید؟ هر سه بار زبانمان بند آمد و وقتی که گفت مشهد رفتید با این‌که رفته بودیم گفتیم نه و ما را فرستادند مشهد.»

اما فداکاری ریزعلی با متوقف کردن قطار به پایان نرسیده، ایثار در خون اوست و حتی در سال‌های پیری هم از کمک به دیگران دریغ نکرده است. «چند سال پیش ضامن یکی از جوان‌های روستایمان شدم که او فوت کرد، گویا خیلی از اقساط را هم نپرداخته بود، بعد از آن بانک شروع به کم کردن آن از حقوق من کرد، وقتی به خانواده‌اش که وضع مالی خوبی هم دارند، مراجعه کردم همسرش گفت که این وام را نمی‌پردازد و بهانه آورد و از آن به بعد ماهی 100 هزار تومان از حقوق 300 هزار تومانی من کم می‌شد تا این‌که این ماه سه برابر کم کرده‌اند و چیزی از حقوقم برای زندگی نمانده است، تا حالا نزدیک پنج میلیون از وام را پرداخت کردم و بیشتر از شش میلیون مانده است.»

حالا ریزعلی می‌گوید که شب‌ها چشمم خواب ندارد چون مجبور شده برای هزینه عمل چشم‌اش
400 هزار تومان پول از کسی قرض کند و حالا ندارد که به او بدهد، حتی وقتی به فرمانداری برای حل مشکل رفتم، به من گفتند که برو شکایت کن، اما می‌دانم که این راه هم فایده‌ای ندارد و به جایی نمی‌رسد، من می‌خواستم این مساله با حرف و ریش‌سفیدی حل شود.

او حالا 53 سال است که دهقان فداکار دانش‌آموزان ایران است. بیش از پنج نسل واژه «ایثار» و «از خودگذشتگی» را با داستان او هجی کرده‌اند و نام او را خیلی خوب به یاد دارند. تابلوی روی طاقچه قدیمی خانه را برمی‌دارد و با دستان لرزان می‌دهد به من. «این را سال 60، چند تا از دانشجویان ایرانی دانشگاه هامبورگ برای من فرستادند. آنها با این تقدیرنامه از من تشکر کردند و من خیلی خوشحال شدم که از آن سر دنیا، بچه‌ها به فکر من هستند، این را گذاشته‌ام جلوی چشمم و هر وقت می‌بینم قند در دلم آب می‌شود.»

راوی: فهیمه سادات طباطبایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها