نجات پسر 10 ساله از اسارتگاه آدم‌رباها

سال 84 بود و در واحد عملیات ویژه پلیس آگاهی تهران کار می‌کردم. آن روز در حال نوشتن گزارش یک پرونده بودم که زن و مردی هراسان و در حالی که مادر خانواده به‌شدت می‌گریست وارد اتاق کارم شدند. آنها را آرام کردم و خواستم ماجرای این همه بی‌قراری‌هایشان را بگویند. زن آرام و قرار نداشت و فقط نام پسر ده ساله‌اش را بر زبان می‌آورد و از من می‌خواست که برای یافتن وی کمکشان کنم. مرد مدام سعی می‌کرد همسرش را آرام کند، اما بی‌فایده بود. از آن مرد خواستم بگوید چه بلایی بر سر پسرش آمده است.
کد خبر: ۸۵۱۸۴۳

آرام به صندلی تکیه داد و گفت که صاحب یک طلافروشی است. افرادی پسرش را ربوده‌اند و برای آزادی او صد هزار دلار خواسته و تهدیدش کرده‌اند که اگر مبلغ درخواستی‌شان ر ا نپردازد، پسرک را به پاکستان منتقل کرده و خواهند کشت. اظهارات او و همسرش را ثبت کردم و با دریافت آخرین تصویر از پسر ربوده شده از آنها خواستم به خانه بازگردند و منتظر باشند.

به والدینش قول دادم فرزندشان را صحیح و سالم تحویلشان می‌دهم. آنها رهسپار خانه‌شان در ولنجک شدند و من و همکارانم عملیات برای یافتن ردی از پسر ربوده شده و عاملان این کودک‌ربایی را آغاز کردیم. در بررسی‌های اولیه‌مان به تحقیق از همسایه‌ها پرداختیم که مشخص شد چند نفری از آنها روز حادثه راکبان یک دستگاه موتورسیکلت را در حالی که کلاهی به سر داشته‌ و کاپشن‌های قرمزرنگ به تن داشتند در حال ربودن کودک دیده‌اند. به‌درستی نتوانسته بودند چهره آدم‌رباها را به خاطر بسپارند و همچنان امید داشتیم که پسر کوچولو زنده است. بررسی‌هایمان همچنان ادامه داشت تا این‌که متوجه شدیم آدم‌رباها هر روز در تماس با خانواده کودک درخواست پول بیشتری می‌کنند و تماس‌هایشان از باجه‌های تلفن همگانی یا خطوط تلفنی بوده که مربوط به پاکستان است.

با کشف این سرنخ‌ها گمان می‌کردیم دیگر آدم‌رباها باید او را از مرز خارج کرده و به پاکستان منتقل کرده باشند، اما احساسی در وجودم می‌گفت ممکن است آنها همچنان در تهران باشند و باید در همین شهر به جستجویمان برای دستگیری آنها و نجات کودک ادامه دهیم. دو هفته به‌طور شبانه‌روز روی این پرونده کار می‌کردیم و حتی کوچک‌ترین سرنخ‌ها را هم مدنظر داشتیم تا شاید برای یافتن محل اسارت کودک بتواند به ما کمک کند. همچنان امید داشتیم که پسر ده ساله را زنده خواهیم یافت. هر سرنخی که می‌شد، به‌دست آوردیم، بارها بررسی می‌کردیم تا شاید بتوانیم گره معمای این کودک‌ربایی را به دست بیاوریم. هر چه بیشتر پیش می‌رفتیم کمتر در این پرونده به نتیجه می‌رسیدیم.

چهره والدین غمزده کودک ده ساله مدام مقابل چشمانم بود. خودم فرزند داشتم و می‌دانستم دوری از او چقدر سخت است. از خدا می‌خواستم گره پرونده را برایمان باز کند تا شاید ردی از عاملان این کودک‌ربایی و مخفیگاه آنها پیدا کنیم.

در ادامه تلاش‌هایمان متوجه شدیم مردی افغان در این کودک‌ربایی نقش داشته است. با کشف این سرنخ روند رسیدگی به پرونده وارد مرحله جدیدی شد تا این‌که توانستیم مخفیگاه او را که یک خانه سرایداری در حوالی میدان شوش بود، پیدا کنیم. خانه‌اش را محاصره کردیم و با هماهنگی قضایی برای دستگیری‌اش وارد این خانه شدیم.

او بازداشت و برای ادامه تحقیقات به اداره پلیس منتقل شد. در بازرسی از حیاط آن خانه موتورسیکلتی را یافتیم که شباهت بسیاری به همان موتوری داشت که شاهدان در روز ربایش کودک مشخصات آن را به ما داده بودند. دیگر مطمئن بودیم او یکی از همان آدم‌رباهای فراری است. متهم در بازجویی پلیسی اظهارات ضد و نقیضی را بیان کرد و مدعی شد که طلافروش و خانواده‌اش را نمی‌شناسد و نمی‌داند چه کسی پسر ده ساله او را ربوده است. ساعت‌ها متهم را مورد بازجویی قرار دادیم تا سرانجام قفل سکوت خود را شکست و به ارتکاب کودک‌ربایی اعتراف کرد. او مدعی بود که یکی از هموطنانش که در حوالی خانه شاکی سرایدار بوده به او گفته که وضع مالی مرد طلافروش خوب است. زمانی که او برایش از وضع زندگی طلافروش گفته بود، مرد افغان وسوسه شده و تصمیم گرفته این کودک را برباید و با اخاذی از این خانواده یک‌شبه پولدار شود. او اعتراف کرد که این کودک‌ربایی را با همدستی دو مرد پاکستانی اجرا کرده و او فقط مسئول تماس‌ها با خانواده شاکی بوده و روز حادثه نیز همراه همدستانش نبوده و اکنون کودک در اختیارش نیست؛ بلکه او را دو همدستش در یک خانه باغ در منطقه تجریش نگهداری می‌کنند، اما نشانی دقیق از این خانه ندارد. به همراه متهم به منطقه موردنظر رفتیم و پس از ساعت‌ها تلاش و جستجو در تجریش، توانستیم سرانجام خانه احتمالی را که مخفیگاه آدم‌رباها بود، شناسایی کنیم.

گروهی از ماموران نزد مرد افغان ـ متهم ـ ماندند و من و گروه عملیاتی دیگری وارد ساختمان شدیم. خانه فاقد برق بود و به نظر می‌رسید مدت‌هاست کسی در آنجا ساکن نیست. هیچ روشنایی نداشت و در آن تاریکی شب فقط با نور تلفن‌های همراهمان می‌توانستیم راهمان را در آن باغ بسیار بزرگ پیدا کنیم. پس از جستجو در آن باغ مشاهده کردیم در انتهای آنجا ساختمان کوچکی بنا شده است. با احتمال این‌که آدم‌رباها باید در آنجا پنهان شده باشند، اطراف را محاصره کردیم و به آرامی در را باز کرده و وارد آنجا شدیم. دو مرد پاکستانی را دیدیم که در آنجا خوابیده بودند و سلاح و چاقو کنارشان بود. همان لحظه با نزدیک شدن به آنها بلافاصله دستبند‌ها را به دستانشان زدیم که فرصتی برای فرار پیدا نکنند.

هر دو را به درون خودروی پلیس انداختیم. همه جای خانه را جستجو کردیم تا شاید ردی از کودک ربوده شده بیابیم، اما بی‌نتیجه بود. بنابراین در آن تاریکی شب و بدون نور تصمیم گرفتیم اطراف ساختمان را جستجو کنیم. ناگهان چشمانم به اتاقکی در انتهای خانه باغ خورد. در اتاقک قفل بود و همین باعث شد احتمال دهیم پسر ده ساله در آنجا زندانی شده باشد. به سختی قفل در آن را شکستیم و وارد شدیم. همه جا را جستجو کردیم. آنجا پر از وسایل خانه و ظرف و ظروف آشپزخانه بود. گفتیم شاید اینجا انباری باشد. همین که خواستیم آنجا را ترک کنیم ناگهان متوجه صدای گریه و به‌هم خوردن ظروف به یکدیگر شدیم. دوباره بازگشتیم و آنجا را از نو جستجو کردیم. سرانجام توانستیم پسر ده ساله را که به‌شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته و بدحال و زیر ظروف بسیاری محبوس شده بود، پیدا کنیم. او به‌شدت وحشت‌زده بود.

او را آرام کردم و خواستم با ما از آنجا خارج شود، ولی از شدت ترس قدرت حرکت نداشت. چند بار نام او را صدا زدم، اما او مدام می‌گفت اشتباه می‌کنید و نام من چیز دیگری است. کمی او را آرام کردم و گفتم من و همکارانم پلیس هستیم و برای آزاد کردن تو آمده‌ایم. نترس. اما او وحشت داشت. نام و شماره تلفن پدرش را گفتم و حتی شماره او را گرفتم و تلفن را به پسر کوچولو دادم تا با پدرش حرف بزند. او زمانی که گوشی را از من گرفت و صدای پدرش را شنید، فریاد زد و بغض گلویش ترکید و فریاد زد، من زنده‌ام. خدا را شکر کردم که توانسته‌ایم نجاتش دهیم و به قولی که به خانواده‌اش داده بودم عمل کنم.

سرهنگ محمدرضا اکبری - رئیس پلیس آگاهی استان گلستان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها