هوای این روزها

در کوچه پس کوچه‌های شهر این روزها هوایی می‌شوی که از پس 1400سال، تاریخ چگونه هنوز علم و بیرق و پرچم سربرمی آورد از میان روزگار نه چندان آسان آدمیان. این روزها هوایی می‌شوی با بوی اسپند و صدای سنج و طبل، دلت مسافر زمان می‌شود و بی‌مکان طی الارض می‌کند، هنگامه عزا و ایام به کام دل تماشایی می‌شود.
کد خبر: ۸۴۸۸۳۸

ایامی که جمع اضداد است برای آدمیان، آنچه می‌بینی و می‌شنوی از آب و باران و خورشید معنای جدیدی به خود می‌گیرند و همه و همه درد می‌شوند و حرمان، آب که می‌بینی تشنه‌تر می‌شوی و بی‌میل‌تر به آب شاید صدای کودکی تشنه از پس قرن‌ها قلبت را می‌فشارد و بغض راه گلویت را می‌بندد که حتی قطره آبی از آن پایین نمی‌رود.

باران که می‌بارد زمین سیراب می‌گردد و زمان قبراق اما این ایام نه باران زمین را سیراب می‌کند و نه روح تو به هوای باران تازه می‌شود،که این باران نیست اشک خداست که بی‌وقفه می‌بارد و بال ملائک است پهن بر زمین که این سیل اشک جاری می‌شود.

این روزها نمی‌دانی برای کدامین مصیبت اعظم دلت این چنین چون ماهی بیرون افتاده از آب پرپر می‌زند، برای خون خدا آنچه در آن نیمه روز داغ و سوزان بر قلبش گذشت، برای دیدگانش که دید و گریست و خشک شد یا برای قامتش که بارها خم شد و دم برنیاورد، برای لب‌های خشکیده که آه بر آن فروماند، برای دیدار واپسینش از اهل حرم و دل نگرانی مردانه‌اش از آنچه بعد از رفتنش بر خیمه‌ها می‌آید، درد دارد مرد بداند چه بر سر محارمش می‌آید و برود، درد دارد بدانی و بروی. نمی‌دانی صبرش این چنین داغت می‌کند یا مظلومیتش این چنین بی‌تابت. با تمام این مصیبت‌ها رنجی داریم نانوشته و ناگفته، ترسی که نکند باز هم ندای هل من ناصرینصرنی در تاریخ بپیچد ما بشنویم اما...

آری ترس دارد وحشتش از هزار بار مردن هم بدتر است، کربلایی دیگر عاشورایی دیگر و رهبری مظلوم تنها مانده در برابر دنیایی آری دهشتناک است بدانی چه بر سر جاماندگان می‌آید و باز هم جابمانی، کابوس است مردود امتحانی شوی که از کودکی مرتب مرورش کردی، خیلی‌ها سال‌ها بعد از عاشورا مردود شدند خیلی‌ها هر سال سیه پوشیدند و گل بر سر گرفتند، اما باز هم مردود شدند.

بی‌تابی دل نه فقط از سر اندوه و مرور هر ساله نه فقط از سر تکرار که چشم دلت باز شود که بعد از 14 قرن دیگر رهبر زبان باز نکند به ندای هل من ناصر ینصرنی بلکه تو با چشم دلت ببینی که می‌خواندت که می‌خواهدت، که بروی این بار نه پشت سر که سپربلایش شوی.

14 قرن بس نیست برای آموختن سپربلا شدن اگر نمی‌توانی نمی‌دانی کربلا فقط اشک نیست، آه نیست، زینب گفت جز زیبایی نیست که بدانی زیبایی در ماندن نیست گاهی در رفتن است در دل بریدن و دل کندن، گاهی در مردن است. هنگامه‌ای که مذاکره با دشمن ننگ باشد آری زیبایی در مردن است . هنگامی که رهبرت ایستاده زیبایی زودتر از او مردن است، زیبایی سپر بلا شدن است همان که به‌راستی پیش دیدگان زینب(س) اتفاق افتاد و اکنون بعد از 1400 سال مرور و تمرین و تکرار خوب می‌دانیم کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.

خوب که فکر می‌کنم 14 قرن بس است برای آموختن سپربلا شدن.

طیبه زهرایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها