18 سالم بود که اولین جرم را تجربه کردم. من در یک تعمیرگاه کار میکردم، اما حقوقم پایین بود و صاحبکارم رفتار خوبی با من نداشت. به همین خاطر به دنبال کار بهتری بودم. یک روز که با یکی از بچه محلها سر کوچه ایستاده بودیم مشکلم را به او گفتم. دوستم اسمش رامین بود. او وضع خوبی داشت و میگفت در کار فروش دارو است.
وقتی متوجه مشکلم شد، گفت: با کار کسی به جایی نمیرسد. من کیفقاپی میکنم و همه فکر میکنند در کار توزیع دارو هستم. اگر کمی جرات داشته باشی خیلی زود وضعت مثل من میشود. اول قبول نکردم، اما با حرفهایش وسوسهام کرد. قرار شد یکبار تجربه کنم. من موتورسوار ماهری بودم. او موتورش را به من داد و خودش ترک موتور نشست. در خیابان پرسه زدیم تا اینکه زنی را دید و از من خواست به او نزدیک شوم.
بعد هم کیف زن را قاپید. خیلی ترسیده بودم. خواست زود فرار کنم. تمام تنم میلرزید. به کوچهای خلوت رسیدیم . کیف را باز کرد و پولهایی را که داخلش بود برداشت و کیف را داخل سطل زباله انداخت. از این سرقت 20 هزار تومان به من رسید. حقوق یک هفتهام بود. راستش کمی عذاب وجدان داشتم و آن شب تا صبح نخوابیدم.
صبح رفتم سر کار تصمیم گرفتم، دیگر سرقت نکنم، اما همه چیز دست به دست هم داده بود تا مسیر زندگیام عوض شود. آن روز صاحبکارم عصبانی بود و دوباره توهینهایش را شروع کرد. نمیدانم چه شد کنترلم را از دست دادم و با او درگیر شدم و از مغازه بیرون آمدم. بیهدف در خیابانها قدم میزدم. وقتی به خودم آمدم مقابل خانه رامین بودم. هر روز صبح سراغ رامین میرفتم و کارمان به جایی رسیده بود که روزی چند کیف سرقت میکردیم. به همه گفتم پیش رامین در کار پخش دارو هستم و خیلی زود برای خودم موتور خریدم.
این خوشی زیاد دوام نداشت و بعد از سه ماه بعد از سرقت پلیس ما را تعقیب کرد و در جریان فرار تصادف کردیم و دستگیر شدیم. وقتی با پدرم در کلانتری روبهرو شدم، میخواستم زمین دهان باز کند. پدرم رضایت شکات را گرفت و بعد از شش ماه آزاد شدم.
چند روزی به دنبال کار گشتم، اما من به پول دزدی عادت کرده بودم و این بار تنهایی کیفقاپی میکردم. حرفهای این کار شده بودم. درآمدم هم بیشتر شده بود. برای خودم خانهای اجاره کردم تا خانوادهام متوجه نشوند. این بار در خانه دستگیر شدم. دوربینهای بانک چهرهام را ضبط کرده بودند. ماموران دستگیرم کردند و خانوادهام هم متوجه موضوع شدند. اینبار یک سال زندان بودم و با عفو آزاد شدم. بعد از آزادی پدر و مادرم مرا به خواستگاری دختر عمویم بردند. در جلسه خواستگاری دختر عمویم گفت: من فقط یک شرط دارم. با همه مشکلات میسازم فقط حسن باید همینجا قول بدهد سراغ پول حرام نرود. راستش من هم عاشق دخترعمویم بودم. همانجا قول دادم و در کارگاه عمویم مشغول کار شدم.
همسرم با گذشتش مرا مرد زندگی کرد حالا استاد کار شدهام و حاصل زندگیمان یک دختر ناز است.
براساس سرگذشت حسن 26 ساله از تهران، عضو باشگاه خوانندگان تپش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم