بن بست در کوچه زندگی

اشاره: بسیاری از دختر و پسرهای جوان به این امید با هم ازدواج می‌کنند که سال‌های سال در کنار هم زندگی کنند. اما گروهی از آنها زمانی‌که به‌عنوان زن و شوهر زیر یک سقف می‌روند، تازه متوجه ویژگی‌های خلقی و رفتاری متفاوت یکدیگر شده و بنای ناسازگاری را می‌گذارند.
کد خبر: ۸۳۱۸۰۱

از همین‌جاست که تنش پای ثابت زندگی‌شان می‌شود و هر یک سعی می‌کند تقصیر را گردن دیگری بیندازد غافل از این که طرف دیگر ماجرا خود اوست. همه این مشکلات از جایی ناشی می‌شود که به اعتقاد روان‌شناسان دختر و پسر با کمترین شناخت از روحیات طرف مقابل، با هم ازدواج می‌کنند و پیامدش چیزی نیست جز نابودن شدن دو زندگی که می‌توانست به شکل دیگری ادامه پیدا کند. اما همین مساله باعث شده تا عمر تعداد زیادی ازدواج‌های امروزی به بیش از پنج سال کفاف ندهد.

من و شوهرم هیچ ربطی به هم نداشتیم

مینا: کاملا سنتی ازدواج کردیم و قبل از ازدواج فقط می‌دانستم نامش چیست و چه کاره است و پدر و مادرش چه کسانی هستند. می‌دانستم بسیار ثروتمند بوده و خیلی از دخترهای فامیل دوست داشتند با دو پسر آنها ازدواج کنند. زمانی‌که دختران مجرد فامیل متوجه شدند که یکی از پسران این خاندان خواستگارم است؛ چشم دیدنم را نداشتند و می‌شنیدم که پشت سرم چه حرف‌هایی می‌زنند. حتی سعی کردند با شایعه‌پراکنی آنها را از ما دور کنند، اما نتوانستند. شوهرم بین فامیل پسر خوشنامی بود و همه قبولش داشتند. پدر و مادر من هم که همیشه دوست داشتند چنین دامادی نصیب‌شان شود، چشم و گوش بسته قبول کردند و آمدند خواستگاری. خلاصه عقد کردیم .

در خانواده شوهرم، مادرش که بعدها فهمیدم چه زن خودخواه و متکبری است، حرف اول را می‌زند و تقریبا پدر هیچ‌کاره بود. شوهرم و برادرشوهرم گوش‌شان به حرف مادرشان بود و هرچه می‌گفت گوش می‌کردند. من حرفم این نبود که به مادرشان بی‌احترامی کنند یا روی حرفش حرف بزنند. حرفم این بود حالا که قرار است مستقل شوند، همسرم کمی بیشتر به من توجه کند. برای برادر شوهر و جاری‌ام مراسم گرفتند، اما من را در دوران عقد نگه داشتند و بعد از یک سال با مراسم مختصری جشن عروسی را برگزار کردند. شوهرم آن‌قدر بی‌اراده بود که حتی بدون اجازه مادرش من را به ماه عسل نبرد و حتی خیلی دلش می‌خواست مادرش همراه ما بیاید. دعواهایمان از همان‌ روزها شروع شد و ماه عسل که می‌توانست یکی از خاطره‌های زیبای زندگی‌مان باشد، تبدیل به روزهایی پر از جنجال و دعوا شد. هر روز دعوا داشتیم و همسرم مدافع مادر و پدرش شده بود و به من می‌گفت تو از مادر من بدت می‌آید و برای همین با او این‌طور رفتار می‌کنی.

اصلا باورم نمی‌شد پسری که به بهترین پسر فامیل مشهور بود، این‌گونه از آب دربیاید. کم‌کم حس کردم همسرم از ازدواج با من پشیمان است و دختری را می‌خواهد که در حد و اندازه خودش باشد و از این‌که زنش بودم احساس سرشکستگی و حقارت می‌کرد. طوری شده بود که سر کوچک‌ترین مسائل با هم درگیر می‌شدیم و حرف هم را نمی‌فهمیدیم. بارها و بارها دست رویم بلند کرد و هر بار هم چیزی را بهانه می‌کرد. یکبار می‌گفت به خواهرم بی‌احترامی کردی، دفعه بعد می‌گفت چرا چیزی که مادرم پسندیده بودی را نخریدی؟ مادرش هم از این شرایط لذت می‌برد. دلم نمی‌خواست مادر و پدرم از مشکلم باخبر شوند و هربار که از زندگی‌ام می‌پرسیدند، می‌گفتم همه چیز خوب است و مشکلی ندارم. بارها شده بود که جلوی خواهرش کتکم می‌زد و او فقط نگاه می‌کرد. شوهرم حتی در مورد بیرون رفتن و برگشتنم به خانه هم حساس نبود و وقتی برمی‌گشتم اصلا نمی‌پرسید کجا بودی و چرا دیر آمدی؟ اگر می‌پرسید حداقل دلم به این خوش بود که برایش مهم هستم. خسته شده بودم و به همین خاطر خودم درخواست طلاق دادم و خواستم که تمامش کنم.

هرچند وقتی فهمید درخواست طلاق داده‌ام، باز هم فقط به خاطر این‌که حرف، حرف خودش باشد، گفت طلاقت نمی‌دهم. اما هر طور بود او را راضی کردم که به دادگاه بیاید و اگر این کار را انجام دهد، مهریه‌ام را می‌بخشم تا توافقی و بدون جار و جنجال از هم جدا شویم. وقتی فهمید موضوع جدایی کاملا جدی است، شروع به گریه کرد و گفت بیا دوباره شروع کنیم و اگر برگردی، دست از رفتارهای گذشته‌ام برمی‌دارم. خانواده‌ام می‌گویند او درست بشو نیست و وقتی برگردی دوباره رفتارهای سابقش را تکرار می‌کند. بعد از دو سال زندگی مشترک و رسیدن به اینجا روحم نابود شده و احساس می‌کنم همه چیز را باخته‌ام.

شناخت درست؛ اساس خوشبختی

لیلا بهنام/ روان‌شناس: طلاق زمانی رخ می‌دهد که زوجین به بن‌بست ارتباطی رسیده باشند. منظور از بن‌بست این است که در مسیر زندگی مشترک، گاهی به این نتیجه می‌رسند که ادامه زندگی با رنج و دشواری همراه است و این رنج می‌تواند شکل درونی یا بیرونی داشته باشد. در هر صورت این تجربه ارتباطی توام با درد و رنج، خروجی‌اش طلاق است. اما چرا این اتفاق می‌افتد و در سال‌های اولیه زندگی زناشویی، زوجین با مشکل مواجه می‌شوند و کار به طلاق می‌کشد؟ وقتی مسیر رشد جدید است، احتمال این‌که با بحران یا تعارض و پیچ و خم روبه‌رو شویم، بیشتر است. یک بخش مربوط به نو بودن این مسیر بوده و بخش دیگر کافی نبودن اطلاعات در این مسیر است.

یکی از مراحل مهم رشد بعد از کودکی، ازدواج است که با مفاهیم رشد روانی و اجتماعی و حتی زیستی انسان همراه است. در این مسیر طبعا قرار است با چالش‌هایی همراه باشد مثل هر مسیر تازه دیگر. وقتی وارد مسیر جدیدی می‌شویم ـ بخصوص زندگی مشترک ـ می‌خواهیم مدل بودن جدید را تجربه کنیم. ببینیم در این مدل بودن جدید، چقدر از پس آن برمی‌آییم و چقدر ناکامی را تجربه می‌کنیم. یک طرف ماجرا دختر است که تاریخچه شخصیتی و مسائل فردی و ویژگی‌های خلقی دارد و طرف دیگر هم پسر است که شخصیت و تاریخچه رفتاری خودش را دارد. در این بین قرار است بخشی از زیستن خود را به فرد مقابل‌شان گره بزنند که از خانواده دیگری آمده است. در ازدواج روان انسان با مسائلی دست و پنجه نرم می کند که نیمی از آن در اختیار دیگری است که نگاه و خلق شخصیتی متفاوتی دارد و حالا آمده و در کنار او قرار گرفته است. دشواری‌های سال‌های اولیه زندگی زوجین را می‌توان به چند بخش تقسیم کرد:

ـ فرد قرار است علاوه بر درک نقش و وظایف جدید خود در مسیر جدید زندگی، بخشی از انرژی‌اش را روی فرد مقابل متمرکز کند که او چه چیزی می‌خواهد؟ در چه فضایی بزرگ شده و با چه هدفی تصمیم به ازدواج گرفته است؟ از بودن با من دنبال چه چیزی می‌گردد؟ یک بخش آن خوب است اما بخش دیگرش به‌قدری پررنگ شده که دردسرآفرین می‌شود. این موضوع هم از آنجا شروع می‌شود که فرد خود را فراموش کرده و به جای این‌که ذره بین را روی خودش زوم کند که خودت دنبال چه چیزی هستی؟ چقدر ضعف داری؟ ذره‌بین را روی طرف مقابلش زوم می‌کند که چرا خانواده‌اش یک طور خاصی‌اند؟ چرا رفتارشان اینجوری است و دقت فرد روی طرف مقابلش باعث می‌شود که از خودش غافل شود. علت دوم را می‌توان در مدل بودن قبل از ازدواج جستجو کرد.

دختر و پسر با هم دوست می‌شوند و مدتی را با هم سپری می‌کنند دریغ از این‌که شناخت حداقلی و شباهت اخلاقی و ویژگی‌های رفتاری با یکدیگر داشته باشند. فرض کنید دو شخصیت متفاوت زیر یک سقف قرار است با هم زندگی کنند، بده‌بستان عاطفی داشته باشند، قطعا دچار مشکلات ارتباطی با یکدیگر می‌شوند. سومین عامل در مورد پدر و مادرهاست. باید دید که طرف مقابل ما از چه خانواده‌ای است؟ پدر و مادرش چه رفتاری با هم داشتند؟ والدین با خود فرد چه ارتباطی داشتند؟ چه الگویی را درونی کرده‌اند؟

اگر زن هستم یا مرد، بعد از ازدواج احتمال این‌که چه کاری انجام دهم زیاد است؟ احتمال این‌که آن همه مدل (خشم، غم و الگوهای معیوب) را روی همسرم فرافکنی کنم چقدر است؟ مساله بعدی نداشتن مهارت است. آیا در مورد ازدواج که خاص‌ترین مسیر ویژه انسان است، به حداقل دانش نیاز نداریم؟ مهارت حل تعارض چقدر است؟ کنترل خشم، مهارت‌های ارتباطی و... زن یا مرد در نخستین سال‌های ازدواج نمی‌دانند چطور حرف بزنند و به همین خاطر قطعا دچار چالش شده و مشکل پیدا می‌کنند، چون بی‌تجربه هستند، اما بزرگ‌ترین علت وجود اختلافات در سال‌های نخستین، ضعف مدیریت در الگوهای ارتباطی با خانواده است. رابطه مرد یا زن را خانواده اصلی مدیریت می‌کند و این یعنی این‌که هنوز از خانواده خود مستقل نشده و رشد پیدا نکرده است. مساله بعدی باورهای غلطی است که زوجین قبل از ازدواج دارند و اصلا منطبق با واقعیت نیستند. ازدواج می‌کنیم ولی مسئولیت نمی‌پذیریم، مرد می‌گوید چرا من باید کار کنم و زن می‌گوید چرا همیشه من باید غذا درست کنم؟

قبل از اقدام به ازدواج بهتر است زوج‌ها مشاوره پیش از ازدواج داشته باشند و همان‌طور که چربی خون و قند خون مهم است، به همان اندازه روان هم مهم است. نمی‌توانیم مطمئن باشیم الگوهای کودکی ما مطمئن هستند و یک جایی باید اینها را محک بزنیم البته قبل از ازدواج.

لیلا حسین زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها