من کوه بدبختی ام

مینا هستم و 25 سال دارم.بدبختی‌های زندگی من از همان اول راه شروع شد.از همان زمانی که توانستم فرق دختر و پسر بودنم را تشخیص دهم. وقتی‌ می‌خواستم مثل دختر‌های دیگر رویای زندگی موفق را در ذهنم بپرورانم نابودم کردند.نه از کودکی ام چیزی فهمیدم و نه از بزرگ شدنم.
کد خبر: ۸۲۹۵۳۹

وقتی 11ساله‌ بودم، دو پسر که از من چندین‌سال بزرگ‌تر بودند آزارم دادند، همان موقع موضوع را به پلیس شهرستانی که در آن زندگی می‌کردیم گفتم. خودم به کلانتری رفتم و همه‌چیز را گفتم، اما مأمور باور نکرد.نمی‌دانم چرا شنیدن دروغ را به حقیقت تلخ ترجیح داد. بعد که به خانه آمدم، کتک مفصلی خوردم. دیگر آن خانه نمی‌توانست برای من امنیت داشته باشد. تصمیم گرفتم فرار کنم. در 12سالگی به تهران آمدم و سال‌های سختی را گذراندم، تا این‌که با یوسف آشنا شدم و به‌صورت صیغه‌ای به عقد او در آمدم. آن زمان 16ساله بودم. مدتی لواسان بودیم. شش ماه اول زندگی خوب بود؛ با این‌که هیچ‌‌چیز نداشتیم و مجبور بودیم در فقر زندگی کنیم، اما یوسف با من خوش‌رفتار بود، اما بعد کارهای زشت خود را شروع کرد؛ از وقتی به شیشه اعتیاد پیدا کرد، من را مدام اذیت می‌کرد و مجبور بودم برایش مواد جا به جا کنم.

من زن بدی نبودم و با تمام وجود از این کار متنفر بودم.از وقتی به تهران آمده بودم، سعی می‌کردم سالم و سربه راه زندگی کنم، اما یوسف از من سوءاستفاده می‌کرد، وقتی شیشه می‌کشید کارهایش دست خودش نبود.

از اذیت و آزار‌هایی که از او می‌دیدم خسته شده بودم.دیگر توان نداشتم.یک بار دل را به دریا زدم و به شهر خودم بازگشتم.پیش پدر و مادرم رفتم ولی آنها به من گفتند تو دیگر برای ما مرده‌ای و دختری به اسم تو نمی‌شناسیم.کتکم زدند و از خانه بیرونم کردند.به خاله ام پناه بردم ولی او هم کمکی نکرد و گفت مادرت از من ناراحت می‌شود اگر بفهمد که به تو کمک کردم.دیگر چاره‌ای نداشتم و مجبور شدم دوباره به خانه یوسف برگردم و همان وضعیت را تحمل کنم.

شب حادثه دوستانش به خانه ما آمدند. آنها با هم شیشه کشیدند. یوسف به دوستانش پیشنهادکرد، که برای انتقال مواد می‌توانند از من استفاده کنند. آن‌قدر ناراحت بودم که چاقو را برداشتم و ضربات را پشت‌ِ سر هم به بدنش زدم، بعد لباس پوشیدم و از خانه بیرون رفتم و به همسایه‌ها و راننده‌ای که مرا به‌سمت خانه مادر یوسف برد، گفتم کسی وارد خانه شده و او را به قتل رسانده ‌است. به‌همین‌دلیل در جلسات بازجویی هم ابتدا مأموران فکر می‌کردند من این کار را نکردم. مرتب اعترافات مختلفی می‌کردم و قتل را به گردن کسی می‌انداختم، اما بعد دچار عذاب وجدان می‌شدم و اعترافم را پس می‌گرفتم.

نمی دانم گناهکار اصلی من هستم یا دو پسر آزارگر یا مامور پلیسی که من را به خانه باز گرداند یا یوسف یا موادفروشی که یوسف را معتاد کرد؟یک جنایت چند گناهکار می‌تواند داشته باشد؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها