فیلمنامه، پنهانکاری و باقی قضایا...

«ارسال آگهی تسلیت برای روزنامه» اولین ساخته بلند ابراهیم ابراهیمیان نمونه خوبی برای این نکته است که بحران اصلی سینمای ما نه تولید و امکانات بلکه فیلمنامه است. ایده اصلی فیلم بر مبنای پنهان کردن یک جنازه توسط یک زوج جوان و مشکلات پس از آن است. توسعه این ایده تلخ و جدی نیاز به داستان‌های فرعی و طراحی عمیقی دارد که مخاطب در برخورد با اثر که تماما در یک آپارتمان و راهروهای آن می‌گذرد دچار خستگی و رها کردن قصه نشود. اما در این فیلم توسعه قصه با اتفاقات غیرمنطقی و به صورت گنگ و نامفهوم اتفاق می‌افتد.
کد خبر: ۸۲۴۰۸۸

برخلاف سکانس‌های ابتدایی که مخاطب را با خود همراه می‌کند درست از زمان مرگ آصف اتفاقات، بهانه‌ها و رفتار‌های شخصیت‌ها مغشوش و بدون فضاسازی مناسب است و به عبارتی به‌دلیل نداشتن پاسخ منطقی برای چرایی این رفتارها مخاطب از فضای فیلم فاصله گرفته و جهان وقوع داستان را نمی‌پذیرد.

اگر قصه اصلی بر مبنای مکافات، گرفتاری طاها و ریحان برای نگفتن مرگ آصف یا پنهان کردن جسد او می‌گذشت شاید نویسنده می‌توانست به یک درام روان‌شناسانه یا حتی جنایی یا اجتماعی برسد، اما ناموفق مانده است. ضربه نهایی بر پیکره اثر هم وقتی وارد می‌شود که مینا دختر آصف وارد قصه می‌شود. از اینجا به بعد مینا به دلایل کاملا غیرمنطقی و غیرعقلانی از زوج جوان می‌خواهد به تلافی پنهانکاری‌شان جنازه را باز هم در خانه نگه دارند تا او بتواند مشکلاتش را حل کند! این خواسته نه با خصوصیات او و پدرش و نه با دلایل حقوقی و منطقی نسبتی ندارد. مسلما حل شدن این گره هم احتیاج به درایت نویسنده در طراحی دراماتیک دارد و نه اراده او که با ارسال آگهی توسط فرد ناشناس (شفیعی دوست آصف) به پایان می‌رسد. تمام نکات گفته شده موید این نکته است که فیلم با وجود تدوین خوب، تک‌سکانس‌های تاثیرگذار و از همه مهم‌تر طراحی صحنه‌اش از متن آسیب می‌بیند.

نکته مهم‌تر کپی‌برداری غلط این فیلم و آثار مشابه آن از فیلم‌های اصغر فرهادی و بخصوص جدایی نادر از سیمین است. آثاری که بر مبنای یک قصه تو در تو و فضایی حول و حوش طبقه متوسط و دغدغه‌های آنها ساخته شده است. اما باید توجه داشت سینمای اصغر فرهادی و فیلم اسکاری‌اش در درجه اول یک فیلمنامه بی‌نقص داشته که برای تمام ابعاد و قسمت‌های مختلف آن فکر شده و جایی برای لکنت در روند قصه باقی نمی‌ماند.

در فیلم ارسال آگهی در برخی سکانس‌ها مخاطب بسیار جلوتر از شخصیت‌ها حرکت می‌کند و سوال‌های کلیدی از خود می‌پرسد و پاسخی نمی‌گیرد. این‌که چرا زوج جوان فیلم باوجود داشتن تحصیلات نمی‌دانند که یک جنازه پس از چند ساعت بوی تعفن می‌گیرد؟‌ چرا نمی‌دانند پزشکی قانونی براحتی می‌تواند زمان دقیق مرگ را تشخیص بدهد؟‌ چرا نمی‌دانند نگه داشتن جنازه به دلیل طلب، جرم است؟‌ طاها چرا از میانه‌های فیلم موبایل ندارد؟‌ مینا خانم چگونه می‌خواهد با پنهان کردن جسد پدرش مشکلاتش را حل کند؟‌

سوالاتی از این دست اگر هم توسط نویسنده پاسخ داده شده به دلیل شلوغی قصه و مشوش بودن فضای آن پاسخ مخاطب را به درستی نمی‌دهد. البته کارگردان سعی کرده با استفاده از نماد‌های بصری همچون راهروی پر از پلاستیک و سفید همچون جنازه داخل خانه، تغییر چهره طاها یا کامواهای رنگ شده ریحان یا استفاده از خرده‌داستان‌هایی مثل دوست مشترک شفیعی و آصف یا نمایش رابطه دوستانه طاها و پیرمرد به فضایی سینمایی و حتی استعاری برسد، اما در نهایت متن اجازه این کار را نمی‌دهد.

عدم ارتباط با ادبیات، اقتباس غلط، نبود تحقیق، مشکلات ایجاد گروه برای نگارش و از همه مهم‌تر نبود فضای آموزشی مناسب از حلقه‌های مفقوده فیلمنامه‌نویسی در سینمای ایران هستند و با بررسی تمام تولیدات یک سال سینمای ایران می‌توان متوجه این نکات در حوزه متن شد. ارسال آگهی تسلیت با وجود تلاش قابل احترام سازندگانش سند محکمی بر این جمله معروف است که از یک فیلمنامه بد هرگز نمی‌توان فیلم خوبی ساخت.

بهرنگ ملک‌محمدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها