خرگوش کوچولو به آنها گفت: «اگر راست میگویید، پس چرا خودتان در این رودخانه شنا میکنید؟» ماهیها جواب دادند: «اینجا خانه ماست. ما اینجا به دنیا آمدهایم و رودخانه رنگ ما را تغییر نمیدهد، اما غریبهها نباید به آب آن دست بزنند. برو و جای دیگر آب پیداکن.»
اما خرگوش که هم تشنه بود و هم کنجکاو، به حرف آنها گوش نکرد و از آن آب خورد. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که احساس کرد بدنش درحال تغییر است و بعد دید که رنگش از سفیدی درآمده و بنفش شده است.
خرگوش کوچولو خیلی ناراحت شد. آخر تا آن لحظه هیچ خرگوش بنفشرنگی را ندیده بود. میترسید هر حیوانی که او را ببیند دست بیندازد و مسخره کند. حالا چه کار باید میکرد؟
او آن شب پیش دوستانش برنگشت و فقط غصه خورد. فردای آن روز همان ماهیها را در رودخانه دید و از آنها سوال کرد: «به نظر شما من چه کار کنم. این رنگ را اصلا دوست ندارم، اما نمیدانم چگونه باید به رنگ قبلیام برگردم.»
ماهیها به او گفتند: «پشت آن کوهها دریاچهای است که دورتادورش علفهای طلاییرنگ میروید. تو باید آنجا بروی و از آب و علف آنجا بخوری. اما رفتن به آنجا سخت است و حداقل یک هفته طول میکشد. مواظب خودت باش.» خرگوش بسختی به آن سوی کوهها رفت و دریاچهای که دورتادورش علفهای طلاییرنگ بود را پیدا کرد. اما در این راه خیلی سختی کشید. او از دست خودش ناراحت بود که چرا به حرف ماهیهای دانا گوش نکرده و با لجبازی اصرار به نوشیدن از آن آب داشته است. خرگوش از آب دریاچه نوشید و کمی علف طلایی رنگ خورد. چند دقیقه بعد به همان خرگوش زیبای سفیدرنگ تبدیل شد. او باید یک هفته راه میرفت تا دوباره به جنگلی که در آن زندگی میکرد برگردد. اما اینبار به یک خرگوش عاقل تبدیل شده بود. خرگوش کوچولو به خودش قول داد که دیگر بر سر هیچ کاری لجبازی نکند و از این به بعد همیشه حرف افراد دانا را گوش بدهد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم