در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شیر چشمانش را بسته بود، اما خواب نبود و همه چیز دور و برش را حس میکرد. در همین حال یک موش کوچولو که لانهای نقلی در همان نزدیکیها برای خودش درست کرده بود، فکر کرد شیر خواب است و تصمیم گرفت از این فرصت استفاده کند و روی بدن شیر راه برود و بازی کند.
آقا شیر قصه ما که حواسش جمع بود، فهمید موش چه هدفی دارد و برای همین چیزی به روی خودش نیاورد. موش چند قدم روی بدن شیر راه رفت که شیر یکدفعه از جا بلندشد، او را در پنجهاش گرفت، غرشی بلند کرد و خواست موش را یک لقمه چپ کند که دید موش دارد دستش میلرزد و گریه میکند. موش به شیر التماس کرد که: «آقا شیره، منو نخور. من که کوچیکم و تو رو سیر نمیکنم. منو ول کن. بهت قول میدم یک روز میآم و کمکت میکنم.»
دل شیر برای موش سوخت و رهایش کرد، اما این حرف موش برایش خنده دار بود که ادعا میکرد یک روز میآید و به او کمک میکند. مگر از دست یک موش کوچولو چه کمکی برمیآمد؟
مدتها گذشت و شیر ماجرای موش را فراموش کرد. یک روز که داشت مغرورانه در جنگل قدم میزد و دنبال طعمه میگشت، پایش روی توری که شکارچیان پهن کرده بودند رفت و در دام افتاد. او خیلی تقلا کرد که از تور دربیاید، اما هیچ راه نجاتی وجود نداشت. این خبر در جنگل پیچید که شیر، سلطان جنگل در دام افتاده. خبر به گوش موش هم رسید، او دوان دوان خودش را به شیر رساند و شروع به جویدن تور کرد.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که تور پاره شد و شیر توانست خودش را از آن دام رها کند. آن وقت بود که متوجه شد حتی یک موش کوچولو چگونه میتواند به سلطان جنگل قدرتمند کمک کند و فهمید به خاطر لطفی که در حق موش کرده، توانسته امروز نجات پیدا کند.
بنابراین بچههای خوب! فراموش نکنید که حتما قدر خوبیهای دیگران را بدانید و باور کنید گاهی یک فرد کوچک میتواند به دیگران کمک کند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: