پلیسی که جوونهای سیاهپوست رو با کمتر بهونهای مثل آب خوردن لت و پار میکرد و بعدش هم بیشترشون تبرئه. چهارراه بند اومده بود. به مسافر گفتم: مهندس فکر کنم به قطارت نرسی. با اون لپهای صورتیاش مزه پروند: اینارو زیر بگیری حال میدهها. خندیدم: زیر گرفتن خوکها حالش خیلی بیشتره دکتر (تو شیکاگو خوک اسم مستعار پلیسه). پنج دقیقه بعد آخرین تظاهرکنندهها از جلومون گذشتن و پشتشون هم یه چیزی که کمتر از زرهی نبود رد شد. بالاش هم چهار تا دوربین که عکس تکتک تظاهرکنندههارو واسه آرشیو موزه دموکراسی میگرفت. دست آخر آقارو رسوندم دم ایستگاه و یه دو ساعتی دنبال ماشین پلیسهای آژیرکشون بو میکشیدم و رد مسیر تظاهرات نُقلی رو پیدا میکردم. ولی اتفاق بزرگتر امشب چیز دیگری بود. کمی جنوبتر از مرکز شهر، تو استادیوم «زمین سربازان»، تیم فوتبال آمریکایی «خرسهای شیکاگو» با «گاوچرانهای دالاس» مسابقه داشت و پلیس هم بین کنترل تظاهرکنندهها و ترافیک فجیع فوتبالیها سرگیجهای بس دلنشین گرفته بود. خرسها مسابقهرو تو خونه باختند و ساعت 10:30 گذرم افتاد اون طرفی. هواداران سرخورده مثل لشکر مغول، پیاده و سواره مساحت اطراف استادیوم رو در جستجوی راه خانه تصاحب کرده بودند. به محض دور زدن تو خیابون اصلی، هفت هشت نفر ریختن سر ماشین و دو نفرشون برنده شدند. مسیرشون شمال شهر بود و ترافیک هم کلا بند. منم با زورِ دور برگردون و یکی دو تا لایی، سر خر رو کج کردم و انداختم تو بزرگراه «رسالت» شیکاگو. تو مسیر، گفتوگوی این دو مرد راجع به فوتبال مثل رنده به جون گوشهام افتاده بود و موزیک هم حریف شکنجه تفسیر و تعریف راگبی نمیشد. داستان ضعف اعصاب من در مقابل کشته مُردههای راگبی فرصتی دیگه میخواد... یکیشون اول پیاده شد و تو سکوتِ بقیه راه، فرکانس افکار فوتبالی این مسافر، رو آنتنهای ساخت وطنِ مغزم همچنان پارازیت مینداخت. تا دم در خونش، رفیق اجباریِ تاکسی بیوقفه داشت فک میزد و چرت و پرت میبافت، گوش بیچارهام یکی دو بار خواست انتحاری خودشو از لای درز پنجره پرت کنه تو خیابون. تو مملکت خودمون هم مردم توی تاکسی زیاد حرف میزنن، اما انصافا دیگه نه اینقدر. بعد از پیاده کردنش، میل بافتنیِ دلخوشیها رو از داشبورد برداشتم و دوباره، بافتن داستان بیانتهای شبم رو از سر گرفتم.
بخارست ـ بهار 1394
احسان مشهدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم