ماجرا از این قرار بوده که مادرم موقع زایمان من دچار درد زیادی میشود، آنقدر که حتی قابله خبره نایین هم هول شده بوده و نمیدانسته باید چه کار کند، مادرم درد میکشیده و عرق میریخته و حتی چندباری از فشار درد از حال میرود اما هیچ خبری نبوده تا اینکه بعد از یک روز و نیم با هزار مصیبت و سلام و صلوات نزدیکیهای سحر به دنیا میآیم. وقتی قابله من را بر میدارد میبیند که کبود شدهام و قلبم نمیزند، من را میدهد دست مادربزرگم و او تایید میکند که بچه مرده است و بعد هم میپیچند زیرپتویی و میگذارند بغل حوض آب، خانه پر از آه و شیون میشود و همه میروند سراغ مادرم تا ببینند بلایی سر او نیامده باشد، پدرم ده دقیقه بعد از آبیاری باغ سر میرسد و میخواهد کنار حوض دستانش را بشوید که میبیند چیزی لای پتو تکان میخورد، پتو را که کنار میزند میبیند منم و ناگهان فریادی میزند و من از فریاد او گریه میکنم و کل اهالی خانه میریزند در حیاط و میبینند که در آغوش پدرم زنده شدهام و به این ترتیب اسم من بهعنوان اولین و تنها فرزند خانواده در قرآن ثبت میشود.
مادرم بعد از من هیچ وقت جرات نکرد بچهدار شود و به همین دلیل من دردانه خانه بودم، مادرم که زن با سواد و تحصیلکردهای بود در خانه به من قرآن میآموخت و پدرم هم که از سفالگران نامیشهر بود، یادم میداد که چطور با آب و خاک، کوزه، کاسه و بشقاب درست کنم.
کودک که بودم یعنی ده دوازده سالگی با دوستانم میرفتیم در باغات اطراف به بازی و شیطنت، حالا چرا باغ؟ چون اینجا در دل کویر است و خورشید از دمطلوع تا خود غروب، آفتابش را پهن میکند وسط شهر و هوا گرم، آی گرم، آی گرم که نگو و نپرس. میرفتیم کنار قناتی، لب جوی آبی، لخت میشدیم و تنی به آب میزدیم، گهگاهی اگر درخت میوهای به تورمان میخورد دلی از عزا در میآوردیم و بعد هم بازیهای دسته جمعی مثل الک دولک و زوو و خلاصه وقتی میرسیدیم خانه نفسی برایمان نمیماند و خواب را به هر بازیگوشی دیگر ترجیح میدادیم. من خیلی شیطان نبودم و کسی را اذیت نمیکردم، بچهها هم به هوای مادرم که معلم قرآنشان بود هوای من را داشتند و سر به سرم نمیگذاشتند.
همزمان با اینکه درس میخواندم در کارگاه سفالگری پدر هم کار میکردم.
کمکم یاد گرفته بودم با چرخ، آب و خاک کوزه بسازم، آخر مردم کویر آبشان را در کوزه میریختند، این طوری آب خنک و زلال میماند و یک جورهایی جای یخچال را میگرفت. پدرم هم بدش نمیآمد که من شغل آبا و اجدادیاش را دنبال کنم، خودم هم خیلی به این کار علاقه داشتم، وقتی میدیدم که با یک مشت خاک و کمیآب میتوان یک اثر کاربردی و هنری ساخت، لذت میبردم ضمن اینکه آرامشی در این کار هست که فکر نمیکنم در هیچ شغل دیگری بشود پیدا کرد. به همین دلیل و هزار و یک دلیل دیگر دیپلمم را که گرفتم، آمدم کارگاه پدری و تا به همین امروز در آن ماندهام دارم سفالگری میکنم، درست زیر عکس پدرم که سفالگر قهار و چیره دستی بود و بزرگترین معلم من.
28 ساله که بودم زن گرفتم، یک جورهایی از پانزده شانزده سالگی خاطرخواه منیره، دختردایی ام بودم، او چهارسال از من کوچکتر بود و خوب واقعیت این است که خیلی دوستش داشتم، حاضر جواب و شیرین زبان بود، خیلی هم پر جنب و جوش، من هیچوقت روی این را نداشتم که به مادرم بگویم منیره را میخواهم، اما او خودش فهمیده و رفته بود موضوع را با دایی و زنداییام در میان گذاشته بود، آنها هم که من را دوست داشتند قبول کرده بودند اما رضایت آخر را باید خود منیره میداد که تا دو سال میگفت نه و دلیل خاصی هم نداشت، بیشتر میگفت که نمیخواهد به ازدواج فکر کند و میخواهد درس بخواند، بهانه همیشگی دخترهای دمبخت.
خیلی ناراحت شدم، از خورد و خوراک افتاده بودم و باورم نمیشد که مرا دوست ندارد، دست و دلم به هیچکاری نمیرفت و تصمیم گرفتم بروم سربازی تا شاید از فکرش بیرون بیایم، عازم مشهد شدم و دو سال آنجا خدمت کردم، سالهای خوبی بود، در جوار امام رضا(ع) بودیم و دوستان خوبی داشتم که بهترین خاطرات عمرم را با آنها دارم اما وقتی برگشتم نایین دیدم که نمیتوانم فراموشش کنم، تا آن موقع خودم با او صحبت نکرده بودم، یک روز رفتم به زنداییام گفتم با منیر کار دارم، آمد در حیاط خانه، به او گفتم که دوستش دارم و دلیل نه گفتنش را نمیدانم، خلاصه نیم ساعتی با هم حرف زدیم و چند روز بعد هم رفتم خواستگاری و با او ازدواج کردم، حالا سه تا بچه داریم یکی از یکی بهتر و بعد از گذشت 30 سال زندگی از گل به او نازکتر نگفته ام و از او غیر احترام ندیدهام. میدانید چیست؟ عاشقی در دوران ما گوهر و صدفی ارزشمند بود، دو جوان عاشق هم که میشدند پای حرف دلشان میایستادند، اما جوانهای الانی برای دلشان ارزش و احترام قائل نیستند و در قلبشان روی هر ننه قمر و پسر مش قنبری باز است. نمیدانم چه اتفاقی افتاده اما هر چه هست خوب نیست. یک روز در همین نایین آوردن نام طلاق هم کراهت داشت، استان یزد آخرین رتبه جدایی را داشت اما حالا جوانهای ما هم مثل آب خوردن حرف از طلاق میزنند و انگار نه انگار که اتفاق بدی پشت بند آن در راه است.
در این سالها فقط سفالگری کردم، بعد از مرگ پدر کارم را توسعه دادم اما واقعا برکت حضورش از بین رفت، حالا در کارگاهم پنج کارگر دارم و کوزه، بشقاب، گلدان، تنگ آب، جاقلمیو پنج شش قلم اثر دیگر میسازیم و در مغازه روبروی کارگاه میفروشیم. نزدیک ده سال بود که مردم از سفال استقبال نمیکردند و چینی ، ملامین، آرکوپال را به آثار ما ترجیح میدادند اما خدا را شکر باز هم چند سالی است گرایش جوانها به سفال زیاد شده، میآیند اینجا چند دست بشقاب و کاسه و گلدان میخرند، مغازهدارهای پایتخت هم سفارش زیاد میدهند، خلاصه چرخ کارمان خوب میچرخد اما ای کاش این استقبال از صنایعدستی همیشگی باشد و کارگاههای ما هیچوقت تعطیل نشود.
این روزها درگیر مادر پیرم هستم که آلزایمر گرفته و غیر از قرآن خواندن و خانه خودش هیچچیز را به یاد نمیآورد، چندباری آوردیمش خانه خودمان اما به ساعت نکشیده میخواهد برود، کجا؟ چیزی نمیداند اما من فهمیدم اضطراب خانه خودش را دارد چون به محض اینکه پایش را در حیاط میگذارد دیگر نمیگوید برویم. الان یک سالی هست که هر شب میروم و شبها پیشش میمانم، با هم غذایی میخوریم، دو صفحه قرآن میخوانیم، گاهی برایش شعری یا داستانی میگویم و بعد هم میخوابیم. روزها هم دخترم میرود پیشش میماند یا منیره برایش غذا میبرد. نمیشود تنهایش گذاشت، پیرزن فراموشی گرفته و خیلی وحشت دارم اتفاقی برایش بیفتد. بدترین روزها را داریم سپری میکنیم، به قول منیر، عمهای که همیشه سرزنده بود و با آب و تاب خاطرات تعریف میکرد و شیرین بیان بود حالا برای گفتن یک کلمه معطل ذهنش میماند. سخت است مادر جوانت را آنقدر پیر ببینی که حتی تو را یادش نیاید، مادر جوانی که به تو قرآن خواندن را یاد داده و الفبای زندگی آموخته است.
راوی: سیمین یاسینی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم