خرده‌روایت‌های یک مسافرکش

مک‌دونالد یه نفر!

شیکاگو، یه نصفه شب زمستونی. یه مسافر کانادایی رو جلوی یه هتل شیک که درست کنار خروجی «مدیسون» اتوبان کندی (Kennedy) علم شده، پیاده کردم. همه خیابون‌های «دان‌تان» اسم رئیس‌جمهورهای آمریکا رو دارن؛ از جورج واشینگتن تا کلینتون. ولی تو همین خیابون های استریل و صیقل شده، من با رفتارهایی که از ملت دیدم، اگه شهردار بودم، اسم خیابون‌ها رو کلا شماره‌ای می‌کردم که کسی بدنام نشه.
کد خبر: ۸۰۰۲۷۹

تو همین خیابون‌ها 12 سال قبل، شبی که جورج بوش به عراق حمله کرد، خودمو با مترو رسوندم و به هزاران نفر دیگه‌ای پیوستم که اومده بودن تو خیابون‌های مماس بر برج‌های شیشه‌ای واسه اعتراض به «صنعت جنگ» آمریکا. بگذریم... دو ثانیه‌ای از بسته شدن در نگذشته بود که دوباره باز شد. چهره و حال و هوایی داشت کاملا متفاوت با مسافر کانادایی. هیکلش چهارشونه و تیریپش به لوتی‌ها می‌خورد و می‌رفت یک هتل «دان‌تانی دیگه»: ـ داداش تو مسیر اگه یه رستوران سرپایی دیدی نگه دار که من یه ساندویچ بگیرم. بدجوری گشنمه. پیچیدم سمت چپ تو خیابون «هالستد» که پر رستوران‌های یونانیه و معروف به «یونان‌آباد». کنار تنها رستورانی که باز بود، نگه داشتم و داداشمون رفت تو. از هات داگ و املت تا کباب ترکی و یونانی داره و پاتوق خیلی از پلیس‌های محله که خودرو رو همون جلوی در یا تو ایستگاه اتوبوس و کاملا خلاف پارک کرده بودند و مشغول سوختگیری شکم. تو شیکاگو پلیس تقریبا همیشه خلاف پارک می‌کنه و خوب کیه که بخواد بهشون جریمه بده؟ من یه بار که جریمه شدم، پلیس زیرش نوشته بود: «علامت پارک ممنوع اشتباه نصب شده و راننده سوءاستفاده کرده». پرداخت اون 100 دلار جریمه سنت سنت‌اش واسم درد داشت. تو همین فکرها بودم که در باز شد و داداشمون اومد تو: « صف‌اش طولانی بود. جای دیگه الان باز هست؟ فرمون رو گرفتم چپ و خودمو چپوندم تو خیابون «جکسون»: ـ راستش این نزدیکی‌ها تو این ساعت جایی باز نیست. ـ مک دونالد چی؟ ـ چرا یکی هست، ولی اونقدر تو مسیر نیست. ـ اشکال نداره بریم. جکسون رو گرفتم و از کنار برج سیاه و شیشه‌ای «ویلیس» که تا همین چند سال پیش بلندترین ساختمون آمریکا بود، پیچیدم تو خیابون «وکر»(Wacker) که بزرگ‌ترین شرکت‌های تجاری آمریکا و دنیا توش برج و دفتر و دستک دارن. به طرف مک‌دونالدی راه افتادم که خودم 14 سال پیش همون شب دوم مهاجرت اومدم که ببینم چیه این مک‌دونالد که همه ازش کپی کردن و از پکن تا قطب جنوب شعبه داره. اون شب، با سینی همبرگر و سیب‌زمینی سرخ کرده به دست نشستم و مشغول شدم. میز کناری‌مون پیرزنی تنها نشسته بود و جلوش سینی پلاستیکی با همبرگری رنگ و رو رفته که زمین تا آسمون با عکسای تو تبلیغات مک‌دونالد فرق داشت. تصویر اون پیرزن تو این سال‌ها با دیدن سالخوردگانی که تو آمریکا تنها تو ایستگاه‌های اتوبوس و گوشه و کنار تنها می‌پلکند و توسط بچه‌هاشون به فراموشی سپرده شدند، بارها جلوی چشمام تکرار شد. تو چند سال بعد هم یواش‌یواش یاد گرفتم که ربط مک‌دونالد به غذا مثل گازوئیله به آب آشامیدنی. مک‌دونالد چیزی بیشتر از تقلیدی از غذای واقعی نیست و محصولی صنعتی و اعتیاد آوره. اتفاقا مرکز جهانی مک‌دونالد تو یکی از حومه‌های شیکاگوئه و واسه خودش دژ و ولایتیه. اونجا تو آزمایشگاه‌هاشون شبیه‌سازی طعم مواد شیمیایی‌شون رو با غذاهای واقعی تست می‌کنن و بعد هم می‌دن به خورد ملت با قیمت پایین. باورتون نمیشه؟ «مک‌دونالد غذای واقعیه؟» برو گوگل کن بذار من حواسم به رانندگی باشه. سر حرف یواش‌یواش با مسافر گرسنه‌ام باز شد. « اینجا واسه تعطیلات اومدی؟ ـ نه داداش. هتلی که سوارم کردی پیش مربی‌ام بودم بعد از مسابقه. » مسابقه چی؟ ـ «یو.اف.سی» (UFC مسابقات حرفه‌ای هنرهای رزمی مخلوط). خودم رو رو صندلی جمع و جور کردم و گوش‌هام رو تیز: ـ ایول! تا حالا مسافر «یو.اف.سی» نداشتم. اونم بعد از مسابقه. حالا چی کار کردی تو رینگ امشب؟ » باختم...

ادامه دارد.

بخارست ـ بهار ١٣٩٤

احسان مشهدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها