در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گرِیگ هم با کیسه بادوم زمینی و ویژهنامههای تخفیف که مثل جدول علامت میزد، عین ضمیمه آخر هفته روزنامه حضور شبونهاش تو فروشگاه عادی شده بود. یکی از این شبها، پسری همسن و سال خودم دوچرخه کورسیش رو جلوی در قفل کرد و اومد تو. با کِش به کولهپشتیِ یه وریش یه بیسیم وصل بود و شلوارش رو هم از زیر زانو قیچی کرده بود. شبیه یکی از اونهایی بود که تو «دان تان» (مرکز شهر) موقع دوچرخهسواری میدیدم که از کنارم مثل گلوله رد میشدند و تو بیسیمهاشون سر چراغ قرمزها حرف میزدن. من یه دوچرخه دستدوم قرمزی داشتم که باهاش تا دان تان یا کلاس زبان پا میزدم که داستانش بماند واسه بعد. اسمش «مایک» بود و دوستانه واسم توضیح داد که کارش چیه. بایک مسنجر (Bike Messenger) یا همون پیک بادپای خودمون منتها با دوچرخه.
تو مرکز شهر که پارکینگ سخت پیدا میشه و ترافیک تیکتاکی، دوچرخهسوارهای بادپدال، بستهها و نامهها رو از برجی به برج دیگه میرسونن و از لای ماشینها و عابرها مثل گربه های خیابونی سُر میخورن. واسه من این شغل از هل دادن چرخدستی و توالت شستن خیلی هیجانانگیزتر بود. مدتی بعد تونستم با التماس تو کمپانیِ «استاندارد» پارهوقت استخدام شم و با مایک همکار و رفیق شدم. دسامبر بود و هوا هم بس سرد و زیر خط یخ. داستانِ این شغل جدید و دنیای گربههای فرزِ خیابونی فرصت دیگهای میخواد البته. برگردیم به ماجرای گرِیگ. بهار که هوا یه کم گرم شده بود و منِ دو شغله هنوز تو فروشگاه کار میکردم، رئیسم یه شب جلوی در فروشگاه مچمو گرفت که داشتم با یه مشتریِ گیتار به دست سازدهنی میزدم. دو روز بعد اخراج شدم و جلوی مشتریها کراواتِ چرک گرفتم و واسه آخرین بار باز کردم و عقده حقوق ناچیز که تو عضلههام ماسیده بود رو تو مشتم آوردم و کروات رو پرت کردم رو زمین سردِ فروشگاه. فردای اون روز من بودم و دوچرخهام و کوله یهوریم و خیابونهای مرکز شهر. تا سه سال بعد این شغل رو چسبیدم و از تصادفها تا مسابقههای غیرقانونیِ خیابونی، خاطرات زیادی واسم موند. از محله «آب کنار» هم رفتم یه جای دیگه و بر و بچههای فروشگاه رو هم دیگه نمیدیدم. تو اون سه سال ولی گریگِ بادوم زمینیخور رو چند بار تو مرکز شهر دیدم که واسه خودش قاطیِ آدمای همیشه در عجله «دان تانی»، با کت و شلوار و کراوات و اورکت رنگ و رو رفته اش آهسته قدم میزد. یک بار هم درست بعد از قفل کردنِ دوچرخهام جلوی ساختمون سالن اوپرای شهر دیدمش و قبل از ورود و تحویل بسته صداش کردم: ـ چطوری گریگ! اون هم معلوم بود من رو کلا یادش نیست یهو به خودش اومد و با یه لبخند مودبانه سرش رو تکون داد. بعضی موقعها هم حین پا زدن قاطی ترافیک یهو بغل خیابون میدیدمش و به خودم میگفتم: دوباره... خلاصه این مرد فرسوده لباس، سالی یکی دو بار جلوم سبز میشد و چند سال بعد که مسافرکش شدم، از شب و روز و تابستون و زمستون و همه جای شیکاگو همچنان یکی دو سال یه بار سرزده وارد میدونِ دیدم میشد، انگار که گریگ «مجهول ثابت»ای بود تو دنیای متغیر من که بعد از سه بار تغییر شغل و شیش هفت بار اسبابکشی و... درجا زدن «معلوم»رو تداعی میکرد واسم.
ادامه دارد...
بخارست ـ بهار ١٣٩٤
احسان مشهدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: