مرد جوان وقتی وارد شعبه 268 دادگاه خانواده میشود، برگه درخواست طلاق خود را به قاضی ارائه میکند و میگوید: آقای قاضی دیگر از رفتارهای همسرم خسته شدهام. او نه تنها مرا اذیت میکند بلکه با رفتارهایش تربیت فرزندمان را هم با مشکل رو به رو کرده است.
این مرد در ادامه صحبتهایش میگوید: 9 سال است با سمیه همسرم ازدواج کردهام. در این مدت از دست کارهای او خسته شدهام. همسرم رفتارهای خاصی دارد. او خیلی خودخواه است و فقط نظرات و خواستههای خودش برایش مهم است. او به من و نظراتم اهمیتی نمیدهد. سمیه خیلی هم عصبی است و هرچه به او میگویم مرتب سرم داد میزند و طوری برخورد میکند که از ترس جرات نمیکنم با او صحبت کنم. حالا تمام این رفتارها به کنار اما از وقتی فرزندمان به دنیا آمده، سعی کرده فرزندمان را هم مثل خودش بار بیاورد. الان دخترمان چهار ساله شده ولی مثل مادرش عصبی و خودخواه است. هرچه میخواهد باید برایش فراهم کنیم و اگر چیزی را که میخواهد به او ندهیم، عصبی میشود و داد و فریاد راه میاندازد. هرچه به سمیه میگویم دخترم را درست تربیت کند و نگذارد لوس، خودخواه و عصبی شود، فایدهای ندارد. دخترمان هرچه میخواهد با گریه و جیغ و داد به دست میآورد و سمیه هم اصلا به حرفم گوش نمیدهد و هیچ تلاشی برای بهتر شدن رفتار دخترمان نمیکند. الان چهار سال است که درگیری من با سمیه بیشتر شده و هر روز با هم جنگ و دعوا داریم.
در این لحظه قاضی از مرد میپرسد: چرا خودت به فکر تربیت فرزندت نبودی، مگر تربیت فرزند فقط وظیفه مادر است؟
مرد جوان میگوید: آقای قاضی من از صبح تا شب سر کار هستم و گاهی اوقات حتی شبها هم نمیتوانم به خانه بیایم. من در یک شغل دولتی مشغول به کار هستم و به خاطر کارهای مالی شرکتمان مجبورم تا دیروقت کار کنم و حتی گاهی اوقات به ماموریت بروم. برای همین از صبح تا شب سمیه است که با دخترمان تنهاست و او را بزرگ میکند. برای همین او باید بیشتر حواسش به دخترمان باشد. آقای قاضی دخترم چهار ساله است ولی به یک دختر بیادب و خودخواه تبدیل شده که زندگیمان را به جهنم تبدیل کرده است. دیگر دوست ندارم به خانه بیایم و گاهی اوقات وقتی کارم زود تمام میشود باز هم در محل کارم میمانم. 9 سال است که این وضع را تحمل کردهام. ولی اگر این روند ادامه پیدا کند، حتما مریض و بیمار میشوم و نمیتوانم زندگی کنم. برای همین تصمیم خودم را گرفتهام و میخواهم از همسرم جدا شوم. حتی حضانت دخترم را هم به او میدهم و میخواهم از این به بعد تنها زندگی کنم.
وقتی حرفهای این مرد تمام میشود، قاضی سعی میکند او را از طلاق منصرف کند، ولی مرد جوان که تصمیم خودش را گرفته است، به هیچ عنوان حاضر نیست کوتاه بیاید. برای همین قاضی همسر این مرد را به دادگاه احضار میکند تا صحبتهای او را نیز بشنود و پس از آن درباره این پرونده تصمیمگیری کند.
در جلسه دوم رسیدگی به این دادخواست، سمیه هم در برابر دادخواست همسرش گفت: من هم طلاق میخواهم. همسرم فقط فکر کارش است و به من و دخترمان اهمیت نمیدهد. شب که به خانه میآید خسته است و حوصله بازی با دخترمان را ندارد. حرفهای او را قبول ندارم. رفتارهای دخترمان واکنشی به کمرنگ بودن حضور پدر است. او اگر برای زندگیاش وقت میگذاشت، هیچ وقت مسیر زندگی به اینجا کشیده نمیشد.
قاضی وقتی اصرار این زوج را دید، با طلاق توافقی موافقت کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم