همه معجزه ها همین طورند

حتی اگر بشود تنه اش را با پیرهن قرمز نایلونی و شلوار سیاه نخی فراموش کرد، سر زیادی بزرگش روشن و شفاف بین همه خاطره ها پیداست. با دهانی که از وقتی به دنیا آمده، بسته نشده است
کد خبر: ۷۷۲۸۲
و لبهای سفید و همیشه بازی که دندان هایش را به تماشا گذاشته اند تا حتی وقتی داد می کشد مثل این باشد که می خندد.
دنبالم آمد. یکی از پاها روی زمین کشیده می شد. گفت: «سلام» صورتش پر از خطهای عمیق بود، عمودی و افقی. جوابش را ندادم. گفتم: «سوخته؛» مددکار گفت: «مادرزادیه!»
پیرهن قرمز نایلونی را با دو انگشت گرفت ، کشید و رها کرد. پیرهن روی سینه اش چروک خورد گفت : «من فوتبالیستم!» جلو آمد. عقب رفتم. پشت سر مددکار پنهان شدم. باز پی ام آمد. ایستاده ماندم.
او هم ایستاد. گفت: «ببین !» باز عدد دوازده را روی پیرهنش با دو انگشت گرفت ، کشید و رها کرد. باز مددکار پناهم شد. راه افتادیم. دوید مقابلم. ایستاد جلوی در. سرش را کج نگه داشت.
از کنارش گذشتم و همان وقت بین چروک هایی که صورتش را هاشور زده بودند، چشمهایش را دیدم. دو چشم ریز براق که پلک نمی زدند. گفت: «عکس نمی گیری؛».
داد زد: «برمی گردم خانه خودمان!» مددکار گفت: «بعضی وقتها بدخلقی می کند که ببریمش خانه».گفتم: «چرا نمی برید؛» خندید. گفت : «خانه اش اینجاست! خانواده ندارد!».
پیش تر به خیالم می آمد که می شود قصه بهزیستی نیمه شعبان را نرسیده به نیمه شعبان نوشت و همان حوالی چاپ کرد، اما قصه تلخ بود که در شیرینی روزهای خوش جشن جا نگرفت.
وقت آمدن تیرگی پشت شیشه های ماشین مثل مه گرفتگی یک خواب آشفته بود. دودی غلیظ شکم داده بود روی اتوبان شهید محلاتی. نفس کم می آمد. نفس بچه ها در مرکز بهزیستی نیمه شعبان هم حتما گاه گاه کم می آید.
درختها آن دورتر خاکستری بودند. بچه ها در مرکز بهزیستی نیمه شعبان لابد باور کرده اند که همه درختها همیشه از دور خاکستری اند. راننده گفت : «هر چه جلوتر برویم هوا بدتر می شود. اینجای شهر همیشه این طوری است... بچه ها که نمی فهمند!»
مرکز بهزیستی نیمه شعبان یک ساختمان آجری دو طبقه است، خلاصه خودش که هیچ کدام از پنجره هایش هیچ وقت باز نمی مانند. پسرها 14تا 40ساله اند.
مددکارها «بچه» صدایشان می زنند. ساختمان 3 طبقه است. هر طبقه یک راهروی طولانی دارد که هرازگاه دیوار استخوانی رنگش دهان باز کرده است به اتاق مسوولان یا اتاقی پر از تختهای فنری کنار هم. طبقه اول و دوم با تختها و ملافه های چروک ، خالی بود. پسرها رفته بودند حیاط. در طبقه سوم بچه ها دور هم نشسته بودند.
تلویزیون تماشا می کردند و بشقاب های غذا گوشه اتاق توی هم بود. گفتم: «روزنامه ها مال کیه؛» نیازمندی های تا نخورده، تخت را شلوغ کرده بود. یکی از پسرها دست گذاشت روی سینه اش. گفت : «مال منه!»
مددکار آهسته گفت : «می برد بازار می فروشد.» گفتم: «کسی هم می خرد؛». بچه ها دلشان می خواهد کار کنند، اما کارفرماها اسم معلول را که می شنوند اخم می کنند و اگر واژه ذهنی هم به معلول اضافه شود، محکمتر می گویند: «نه!».
2سال وقت لازم است تا پسرها کارهایی مثل بریدن چوب ، جابه جا کردن تخته ها یا اره کشیدن و میخ کوبیدن را در کارگاه های حرفه آموزی یاد بگیرند.
اما اسم معلول غریبه های بیرون از کارگاه را همیشه دودل کرده است و به همین خاطر بچه ها بعد از 2سال تلاش مربیان باز خانه نشین می شوند و مهارت ها را هم از یاد می برند.
سهم 3درصدی معلولان از استخدام سازمان های دولتی هم یک عدد است از یک جمله در دفترچه ای در جایی که کسی نمی داند یا اگر می داند، اهمیتی به آن نمی دهد.
قانون ها بدون ضمانت اجرایی مثل جنگلهای بدون درخت اند. این قانون هم ضمانت اجرایی کم دارد. فقط در انتها گفته اند اگر سازمانی سهم 3درصدی را رعایت نکند، سهمیه را از آن می گیرند. یکی از مربیان می گوید: به نظر شما این تشویق است یا تنبیه؛
فکر می کنید مشکلی پیش بیاید اگر سهم 3درصدی را از سازمان ها بگیرند؛ مددکار گفت: «یکی از خیرها در بازار، نیازمندی های روزنامه را می خرد، بچه ها عاشق کارند». آن که روزنامه می فروخت دستش هنوز روی سینه اش مانده بود. مددکار مدال های طلای روی دیوار را نشانم داد.
یکی گفت : «طلا نیستش!». مددکار گفت : «دو تا از پسرها در مسابقات دو اول شده اند.» گفتم: «مال کیه؛» باز آن که دستش روی سینه اش بود گفت: «مال من و این» و یکی دیگر را نشانم داد.
عین خودش ، که زانوهایش را بغل کرده بود خیره به جایی که نمی دانستم کجاست. مددکار لبخند زد که : «برادرند! دوقلو!»
در بهزیستی نیمه شعبان همه مددجوها مثل هم اند. همه با هم برادرند، دوقلو. چشمهای کشیده ، صورتهای کج و معوج استخوانی. خنده های تمام نشدنی آمیخته در ناله هایی کشدار.


خدای بچه ها بزرگ است
فقر در موسسه هر روز می گردد. مثل گزارشگرها تو همه اتاقها سرک می کشد. در راهروهای طولانی راه می رود. گاهی روی تحتهای فلزی یا ملافه های چروک دراز می کشد خیره به سقف. گاهی بین پسرهای سرتراشیده می نشیند به ناظم که ظهرها روی چهارپایه ای چوبی برایشان حرف می زند، گوش می کند. فقر بیرون نمی رود. تعطیلی ندارد.
تابستان ها عرق گیرهای رنگ و رو رفته پاره می شود. زمستان ها پلیورهای کهنه و وارفته به تن بچه ها که سرما تا مغز استخوانشان را آتش بزند. فقر پسرها را با پلیورهای نخ نمایشان بدون کاپشن و لباسهای گرم ، 6ماه پاییز و زمستان در مرکز حبس می کند و اجازه نمی دهد بیرون بروند. فقر غروبها را دلگیر می کند.
گاهی وقتها هم رنگ گرسنگی می گیرد مثل همه 6ماه پیش که پسرها گوشت نخورده اند. اما کاظمی می گوید: «خدای بچه ها خیلی بزرگ است. لنگ نمی مانیم.» بعد تعریف می کند که چند روز پیش تلفن زنگ زده و یکی از خیرین پشت گوشی خبر داده که گوشت فرستاده است. کاظمی باز تکرار می کند «خدای بچه ها بزرگ است.»
مرد کمتر پشت میز می نشیند بیشتر راه می رود و گاه گاه نگاهی می اندازد به حیاط یا گوش می دهد به صداهای نامفهومی که راهروها را شلوغ کرده اند و یک لحظه هم قطع نمی شوند.
خنده های مبهم بیرون از اتاق ، برای غریبه ها ترسناک اند، برای مددکارها آشنا. شنیدن فریادها، تازه واردها را نگران می کند، مددکارها را خاطرجمع که پسرها هنوز هستند، بیدارند و سرحال. مرکز 105مددجو دارد. 75نفر از بچه ها شبها می مانند چون کسی پی شان نمی آید.
اما 50نفر دیگر برمی گردند خانه هایشان. «از صبح تا 2بعدازظهر 48نفر همکار، مرکز را می چرخانند اما از 2بعدازظهر تا 8صبح روز بعد، 3پدر یار می مانند و یک ناظر.


روانپزشک ها هم دل دارند
بچه ها این 8 ماه گذشته زیاد کلافه شده اند. خشمشان مثل موج می رود و برمی گردد. هی دلشان هوس خوردن دسته قاشق یا تیغ اره می کند مشتشان سبک می شود و فرود می آید روی تن شیشه ها. بعضی ها شبها تشکهایشان را خیس می کنند.
بعضی ها بی اختیار توی راهروها راه می روند. تلوتلو می خورند و فحش می دهند. پیش تر تیم پزشکی مرکز، یک پزشک بوده است ، دندانپزشک ، گفتاردرمان و روانپزشک. روانپزشک 8ماه پیش رفته است. بچه ها بی نسخه مانده اند. کسی این 8ماه از کابوس های بیداری شان نپرسیده است.
قرصهای رنگی قبلی هم دیگر گریه هایشان را بند نمی آورد، خنده هایشان را تمام نمی کند. بچه ها این 8ماه گذشته زیاد کلافه شده اند. کاظمی می گوید: «روانپزشک ها هم دل دارند. اگر بنویسند کمک می خواهیم ، یکی حتما می خواند، یکی حتما می شنود، یکی حتما زنگ می زند، یکی حتما می آید.»
مرد عرق پیشانی اش را پاک می کند. به میز خیره می شود. می گوید: «چند ماه که اینجا بمانید، التماس کردن را یاد می گیرید. اگر برای بچه های خودم بود هیچ وقت التماس نمی کردم اما برای این بچه ها...» وقتی پسرها گرسنه یا بی لباس می مانند، غرور پوچ می شود.
مرد نامه می نویسد، زنگ می زند، بحث می کند، با این همه زیاد «نه » می شنود. «گوشت قرمز را خیرین تامین می کنند، اما برای ماکارونی و رب به هر جا سر زدیم حتی یک کارخانه هم حاضر نشد همکاری کند.»
کارخانه دارها حساب نکرده اند که بچه ها چند بسته ماکارونی را در یک سال می خورند یا چند قوطی رب برای سیر کردن پسرها خالی می شود، ولی هر چه باشد از قیمت یکی از پژوهایی که قرار است در قرعه کشی به مصرف کننده ها بدهند یا هزینه آگهی های بازرگانی که برای تبلیغ محصولاتشان سفارش می دهند، کمتر است.
آگهی هایی که در آنها برنده های خوشبخت با اشتها غذا می خورند و بعد زیر سقف آسمانی آبی و پاک نه مثل آسمان اتوبان آهنگ سیاه از دود روی ماشین هایی که برنده شده اند، دست می کشند! توی راهرو جواد با نقاشی هایش روی پله ها نشسته بود.
می گفت نقاشی هایش را «صدصدتومان» می فروشد. یکی را هم مجانی هدیه می دهد، تصویری از مردی با لباسهای سبز و صورت روشن که هرچند دستهای جواد او را کج و کوله کشیده بودند اما باز هم انگار آشنا بود.


پنجره فولاد
«اینجا هر روز معجزه می شود!» این را کاظمی می گوید. در مرکز بهزیستی نیمه شعبان پنجره فولاد نیست تا منتظران معجزه را به آن زنجیر کنند. خیلی از پسرها هر شب وقت خواب بین فکرهای به هم ریخته شان دعا می کنند دکتر شوند، یا معلم ، یا مهندس ، یا خلبان ؛ اما هیچ کدام صبح روز بعد شفا نمی گیرند.
با این همه در بهزیستی نیمه شعبان هر روز معجزه می شود. خرج هر معلول ذهنی در ماه 166 هزار تومان است. بهزیستی هر سال فقط 5تا 6میلیون تومان بودجه به مرکز اختصاص می دهد.
بودجه اگر اتفاق پیش بینی نشده ای نیفتد تا 6ماه اول سال بیشتر دوام نمی آورد و بعد در شش ماه دوم زندگی بچه ها روی دوش خیرین می افتد. این جور وقتها زمین و آسمان مرکز بهزیستی نیمه شعبان ، پنجره فولاد می شود و بی صدای ناقاره ها، معجزه رنگ می گیرد.
105 معلول ذهنی که 166هزار تومان در ماه خرج دارند با 5یا 6میلیون تومان بودجه بهزیستی ، هرچند با حداقل امکانات ، زنده می مانند و زندگی می کنند.
وقت رفتن ، کاظمی می گوید: «فایده ندارد. حساب نکنید. با هیچ حساب و کتابی جور در نمی آید. همه معجزه ها همین طورند.»

مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها