بچه ها این 8 ماه گذشته زیاد کلافه شده اند. خشمشان مثل موج می رود و برمی گردد. هی دلشان هوس خوردن دسته قاشق یا تیغ اره می کند مشتشان سبک می شود و فرود می آید روی تن شیشه ها. بعضی ها شبها تشکهایشان را خیس می کنند.
بعضی ها بی اختیار توی راهروها راه می روند. تلوتلو می خورند و فحش می دهند. پیش تر تیم پزشکی مرکز، یک پزشک بوده است ، دندانپزشک ، گفتاردرمان و روانپزشک. روانپزشک 8ماه پیش رفته است. بچه ها بی نسخه مانده اند. کسی این 8ماه از کابوس های بیداری شان نپرسیده است.
قرصهای رنگی قبلی هم دیگر گریه هایشان را بند نمی آورد، خنده هایشان را تمام نمی کند. بچه ها این 8ماه گذشته زیاد کلافه شده اند. کاظمی می گوید: «روانپزشک ها هم دل دارند. اگر بنویسند کمک می خواهیم ، یکی حتما می خواند، یکی حتما می شنود، یکی حتما زنگ می زند، یکی حتما می آید.»
مرد عرق پیشانی اش را پاک می کند. به میز خیره می شود. می گوید: «چند ماه که اینجا بمانید، التماس کردن را یاد می گیرید. اگر برای بچه های خودم بود هیچ وقت التماس نمی کردم اما برای این بچه ها...» وقتی پسرها گرسنه یا بی لباس می مانند، غرور پوچ می شود.
مرد نامه می نویسد، زنگ می زند، بحث می کند، با این همه زیاد «نه » می شنود. «گوشت قرمز را خیرین تامین می کنند، اما برای ماکارونی و رب به هر جا سر زدیم حتی یک کارخانه هم حاضر نشد همکاری کند.»
کارخانه دارها حساب نکرده اند که بچه ها چند بسته ماکارونی را در یک سال می خورند یا چند قوطی رب برای سیر کردن پسرها خالی می شود، ولی هر چه باشد از قیمت یکی از پژوهایی که قرار است در قرعه کشی به مصرف کننده ها بدهند یا هزینه آگهی های بازرگانی که برای تبلیغ محصولاتشان سفارش می دهند، کمتر است.
آگهی هایی که در آنها برنده های خوشبخت با اشتها غذا می خورند و بعد زیر سقف آسمانی آبی و پاک نه مثل آسمان اتوبان آهنگ سیاه از دود روی ماشین هایی که برنده شده اند، دست می کشند! توی راهرو جواد با نقاشی هایش روی پله ها نشسته بود.
می گفت نقاشی هایش را «صدصدتومان» می فروشد. یکی را هم مجانی هدیه می دهد، تصویری از مردی با لباسهای سبز و صورت روشن که هرچند دستهای جواد او را کج و کوله کشیده بودند اما باز هم انگار آشنا بود.
پنجره فولاد
«اینجا هر روز معجزه می شود!» این را کاظمی می گوید. در مرکز بهزیستی نیمه شعبان پنجره فولاد نیست تا منتظران معجزه را به آن زنجیر کنند. خیلی از پسرها هر شب وقت خواب بین فکرهای به هم ریخته شان دعا می کنند دکتر شوند، یا معلم ، یا مهندس ، یا خلبان ؛ اما هیچ کدام صبح روز بعد شفا نمی گیرند.
با این همه در بهزیستی نیمه شعبان هر روز معجزه می شود. خرج هر معلول ذهنی در ماه 166 هزار تومان است. بهزیستی هر سال فقط 5تا 6میلیون تومان بودجه به مرکز اختصاص می دهد.
بودجه اگر اتفاق پیش بینی نشده ای نیفتد تا 6ماه اول سال بیشتر دوام نمی آورد و بعد در شش ماه دوم زندگی بچه ها روی دوش خیرین می افتد. این جور وقتها زمین و آسمان مرکز بهزیستی نیمه شعبان ، پنجره فولاد می شود و بی صدای ناقاره ها، معجزه رنگ می گیرد.
105 معلول ذهنی که 166هزار تومان در ماه خرج دارند با 5یا 6میلیون تومان بودجه بهزیستی ، هرچند با حداقل امکانات ، زنده می مانند و زندگی می کنند.
وقت رفتن ، کاظمی می گوید: «فایده ندارد. حساب نکنید. با هیچ حساب و کتابی جور در نمی آید. همه معجزه ها همین طورند.»