سیاست روز : پیگیری از راه دور با تمام توان
انصافا کسی حق ندارد از ایشان انتقاد کند. بنده خدا این همه راه را کوبیده و رفته تا فرودگاه که برود اهواز و مشت محکمی به دهان ریزگردها بکوبد اما هواپیما پرواز نکرد. به نظر "ننجون" باید خلبان را به اشد مجازات محکوم و وزیر راه را هم برای انتصاب نابجای رئیس سازمان هواپیمایی استیضاح کرد.
جانم؟! چی فرمودید؟ این چه سوالی است عزیزجان؟!
یعنی میگویید ریاست محترم سازمان با این همه یال و کوپال برود ایستگاه قطار یا با اتومبیل مگان سازمان محیطزیست تلک و تلک برود اهواز؟ آن وقت چه کسی مصاحبه کند؟ چه کسی در جلسات شورای مدیران شرکت کند؟ چه کسی از دیوار لانه جاسوسی بالا برود؟ (این آخری هیچ ربطی به موضوع بحث ندارد و صرفا برای مقابله با آمریکای جهانخوار مطرح شده است.)
به هر حال ایشان ترجیح داد به جای سفر به اهواز همین جا سنگر را حفظ کند و با چند مصاحبه دشمنشکن، وظایف خود را انجام بدهد و لابد ماموریت ننجون هم یک تک مضراب ملایم است که فیالحال تقدیم میشود.
خانم رئیس: ما نیستیم و رفته بودیم تفریح در جزایر هاوایی، اصلا نبودیم.
ننجون: احتمالا تشریف برده بودید که منشا اصلی ریزگردهای نامرد را پیدا کنید و حقشان را کف دستشان بگذارید.
من با تمام توان و هر روز حتی در روزهای تعطیل در این مدت پیگیر موضوع گردوغبار بودهام.
ننجون: اتفاقا ما هم روزهای تعطیل از تلویزیون پیگیر موضوع گرد و غبار بودیم و حالا قرار است کمپوت بگیریم و به عیادت ایشان هم برویم چون شنیدهایم حالشان زیاد خوب نیست.
برخی از نمایندگان مخالف دولت هستند و در اغلب موارد با دولت مخالفت میکنند و موضوع ریزگردها هم چیزی است که به راحتی میتوان گردن فرد خاصی انداخت.
ننجون: اتفاقا "ریزگرد" یک نسبت فامیلی هم با "خس و خاشاک" دارد و در تمام ممالک پیشرفته دنیا میشود به گردن فرد خاصی انداخت.
گردوغبار مسالهای نیست که کسی یا دولتی یا حتی سازمانملل بتواند در مدتی کوتاه آن را حل کند.
ننجون: پرونده هستهای نیست که با چهارتا مذاکره و پیادهروی حل و فصل بشود. ریزگرد است. میفهمی؟ ریزگرد!
اگر به اهواز نرفتم به خاطر این بود که با دست پر و آمادگی کامل و حسابشده به خوزستان بروم.
ننجون: برای چی دست پر بروید؟ معمولا از اهواز دست پر بر میگردند!
شرق : آمبولانس ١٧٥نفر را زیر گرفت
١٧٥نفر را با آمبولانس زیر گرفته بودم. قاضی گفت چرا ١٧٥نفر را زیر گرفتی؟ گفتم آقای قاضی من داشتم با آمبولانس میرفتم که یکهو مثل همیشه که ترمز میبُرم، دیدم باز هم ترمز بریدم.
بعد نگاه کردم دیدم اینطرف ١٧٠تا کاندیدا دارند بهصورت محافظهکارانه کاملا از بغل میروند ولی دارند کاملا تند میروند.
قاضی گفت خب؟ گفتم خب دیگر.
بعد دیدم آنطرف دارند ٥ ، ٦ نفر راه میروند که خیلی شبیه جابر ابدالی و سعید مرتضوی و بابک زنجانی و محمودرضا خاوری و محمدرضا رحیمی و کی و کی بودند ولی به جان آمبول اصلا جابر ابدالی و سعید مرتضوی و بابک زنجانی و محمودرضا خاوری و محمدرضا رحیمی و کی و کی نبودند و من هرگونه رابطه مالی و مادی و غیرمادی و گازی و شیمیایی و فیزیکی را با جابر ابدالی و سعید مرتضوی و بابک زنجانی و محمودرضا خاوری و محمدرضا رحیمی و کی و کی تکذیب میکنم.
قاضی گفت خب؟ گفتم هیچی دیگر.
من که ترمز بریده بودم یا باید میزدم این ١٧٠نفر را زیر میگرفتم یا باید میگرفتم اینور و این ٥ ، ٦ نفر را زیر میکردم.
قاضی گفت خب؟
گفتم همین دیگر.
البته یک نماینده مجلس گفته این ١٧٠ کاندیدا که پول گرفتند اشکالی ندارد.
برای همین من تصمیم گرفتم حالا که ترمز بریدم و چارهای ندارم بزنم ٥ ، ٦ نفر را زیر بگیرم بهتر از این است که ١٧٠ کاندیدای اصولگرا را زیر بگیرم که اشکالی ندارند.
قاضی گفت پس چی شد؟ چرا با آمبولانس زدی به ١٧٥نفر؟
گفتم والا آقای قاضی دروغ چرا؟ من که ترمز بریده بودم و حرجی بهم نبود، رفتم بزنم به این
٥، ٦ نفر که دیدم این ٥، ٦ نفر دویدند رفتند قاطی آن ١٧٠نفر.
اعتماد : با ما به از این باش که با خلق جهانی
همیشه که آدم سر حال نیست. همیشه که آدم امیدوار و قبراق و سر کیف نیست. همیشه که آدم بر یک منوال نمی نویسد. چون چشم تو بربست او چون مهره ای در دست او/ گاهی بغلتاند چنین، گاهی ببازد در هوا. یک روز آدم حالش خوب است با زمین و زمان آشتی دارد و با همه از در صلح است و امیدوار است و خنده روست و می نویسد تا بخندد و بخنداند. یک روز اما سگ هرز و مرض به پای آدم بسته شده و با همه دعوا دارد و بی حوصله است و دنبال بهانه می گردد تا بزند زیر همه چیز و... آخ که امروز من چه عنق منکسره ای هستم و چقدر سگ اخلاقم و چقدر دلم می خواهد یقه بگیرم و دعوا کنم و کافه به هم بریزم... لاکردار کافه هم نیست که به همش بریزم. سه مثقال و ده شاهی کافی شاپ تاریک و تنگ را که نمی شود به هم ریخت.
توی کافه های الان نمی شود جنب خورد چه برسد به اینکه به همش ریخت. برای اینکه یکی بیاید توی کافه عین اتوبوس اول باید ده نفر بروند بیرون تا جا باز شود بعد آن ده نفر هم پشت بندش سوار شوند. شما در چنین جایی دعوا می کنید و به همش می ریزید؟ پس من دق دلم را سر کی خالی کنم؟ دلم می خواهد بروم «اعتماد» و از دم در همه را بزنم و بروم بالاو برسم اتاق رییس و داد بزنم که چرا مطلب حذف می کنی؟ بزنم... لامروت، طبیعت به من زور هم نداده شخصا جرات کتک کاری هم ندارم با کسی.
دماغم را بگیرند جانم سه سوت درآمده. من با الیاس حضرتی دوستانه دست می دهم سه روز از شدت دست درد پیروکسی کام می مالم به مفاصلم، وای به حال اینکه بخواهم دست به یقه بشوم و داد بزنم که چرا مطلب مرا حذف می کنی؟ اگر بگوید می کنم که می کنم، مجبورم سرم را پایین بیندازم و بگویم لابد صلاح می دانی که حذف می کنی. دمت هم گرم، خیلی هم خوب و عالی، دستت هم درد نکند. فقط شما بگو من ولنتاین دی برایت چه بخرم که به دلت بنشیند و دوستش داشته باشی. همین است.
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد، در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد. حالاکه زور بازو ندارم چه بهتر که از در صلح در بیایم و دل «اعتماد»ی ها را با خودم مهربان کنم. پس حرصم را سر که خالی کنم؟ پس این اعصاب خردم را چطور آرام کنم. راست راست راه بروند و کرگدن نامه را حذف کنند و من هیچ غلطی نتوانم بکنم؟ قهر بکنم؟ تاقچه بالابگذارم؟ ناز بکنم تا بیایند نازم را بخرند؟ می خرند؟ به بخشی از کائنات وجودی شان احاله ام می دهند؟ به درک اسفل من النار حواله ام می دهند؟ اینکه نمی شود من قلم به چشمم بزنم و هی بنویسم و هی بنویسم و بعد یک شیر پاک خورده ای از راه برسد و قلم حذف روی ستونم بکشد؟ مگر من چه نوشته ام؟ مگر من با رادیوهای بیگانه هم آوا شده ام؟ مگر من دارم آب به آسیاب دشمن می ریزم؟ مگر من همسو با جریان انحرافی شده ام؟ مگر اختلاس کرده ام؟ مگر با اختلاس کاران هم افق شده ام؟ مگر دارم با جان کری پیاده روی می کنم؟ خیر سرم من یک نویسنده درجه هشت هستم که از سر دلسوزی یک لاطائلاتی سر هم می کنم ودر کرگدن نامه منتشرش می کنم. مگر چند نفر می خوانند که اینقدر به آن حساس تشریف دارید.
بعد از چاپ بی خبرم، اما قبل از چاپ لااقل ده، دوازده نفری هستند که بخوانند و های لایت کنند و خط قرمزهای متنم را پررنگ کنند. اولش مسوول صفحه می خواند، بعدش دبیر صفحه می خواند، بعد نوبت حجت علیه ما علیه است ادام الله ظله علی رئوس المحررین الصحف الاعتماد. بعد از حجت دکتر بعد از دکتر، جواد، بعد از جواد منشی آقای حضرتی، بعد از منشی آقای حضرتی هر کسی که به عنوان مهمان در اتاق آقای حضرتی باشد، بعدش اگر رمقی در متن من مانده باشد خود جناب استاد هم شخصا زحمتی به آن می دهند. آن وقت تلفن می زنند این ملت همیشه در صحنه که چرا میرفتاح طنز نمی نویسد. شما بودی می نوشتی؟ اصلابرایت جان و توانی می ماند که بنویسی؟ اصلاطنزت می آمد که بنویسی؟ نمی آید آقا. نمی آید. حقیر از چدن که نیست.
وقتی با جدی ام اینگونه رفتار می کنند تو خود حدیث مفصل بخوان که با شوخی و طنزم چه خواهند کرد. اما دعوا که فایده ندارد. با دعوا که کار پیش نمی رود. همین ولنتاین دی بهانه ای است برای آشتی و دوستی. من الان می روم دوازده تا سس خرسی می خرم و به عنوان نماد عشق و دوستی تقدیم عزیزان «اعتماد» می کنم و یک سس خرسی خانواده اسپشیال هم برای استاد اعظم می خرم که با ما به از این باشد که با خلق جهان است.
کیهان : شرط
گفت: «گری سیک» مشاور اسبق امنیت ملی کاخسفید در مصاحبه با سایت خودنویس گفته است، اگر توافق هستهای انجام شود، کار کیهان سخت خواهد شد!
گفتم: چرا؟!
گفت: میگوید از همین حالا میتوانم حدس بزنم که یادداشت روز کیهان بعد از توافق چه خواهد بود؟ خواهد نوشت «آیا هنوز انقلابی هستیم یا از خودمان ضعف نشان دادهایم»؟!
گفتم: با این حساب معلوم میشود توافق مورد نظر آمریکاییها این است که ایران دست از انقلابیگری بشوید و امتیازات نقد بیشتری به آمریکا بدهد و گریسیک به همین علت مخالفت کیهان با چنین توافقی را از قبل پیشبینی کرده است!
گفت: گری سیک نظر کیهان را که بر ضرورت مقاومت تاکید میکند، تخطئه کرده و درباره توان آمریکا برای ادامه تحریمها بدجوری بلوف زده است.
گفتم: یارو لاف میزد و میگفت؛ من آنقدر پول دارم که میتونم تا آخر عمر، خوش و راحت باشم، البته فقط یک شرط داره! پرسیدند چه شرطی؟ گفت؛ به شرط اینکه همین بعدازظهر امروز بمیرم!
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
با مسعود کاویانی، درباره تاریخچه، روند شکلگیری و افقهای پیش روی رادیو معارف گفتوگو کردیم
گپوگفت «جامجم» با چند هنرمند رادیویی در آغاز سال جدید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با حجتالاسلام مصباحی مقدم دکتر پیغامی و دکتر صمصامی مطرح شد