در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بعضیها مثل گره کفش هستند، این دسته آدمها صورت سنگی دارند و ابروها را به هم تاب دادهاند که با کمی حوصله و صبوری میتوانی اخمشان را باز کنی... اما بعضیها شبیه گره کراوات هستند، این دسته از آدمها برای کلاس و پرستیژ و به گمان اینکه اخم به صورتشان میآید حتی موقع لبخند هم، یک اخم ریزی بین دو ابرو دارند! در مواجهه با این آدمها باید ریلکس باشی و در موقع لزوم، بهشان گوشزد کنی که کاربرد گره کراوات، نگه داشتن یقه است و باید مواظب باشند که قبل از هر گونه خفگی، کمی گره را شل کنند.
زهرا فرخی، ۳۴ ساله از همدان
ضدیخ
۱-توفان، سیل، زلزله که تمام شود همه جا آرام است؛ فقط گرداب است که پس از اتمامش همچنان درگیری.
۲-اتفاقات زندگیام چنان عجیب است که یکسره فکر میکنم کسی مرا در خواب میبیند.
۳-ساعتهای دیواری هم ما را فریب میدهند؛ وقتی نشد حتی به چند ثانیه قبل بازگشت یعنی زمان جاده بیبازگشت است.
۴-با اینکه زمستان است اما فکرهایم هیچ یخ نمیزند؛ انگار آتشی روشن کردهاند و گفتهاند یکسره فکر کن.
۵-به تیکتاک ساعتها باید گفت: رحم کن، امروز جمعه است؛ هیچ مکث نکن برای رفتنت.
شادی اکبری
بازی عشق
میخوام ناراحتت کنم، انقد که اشک تو دَرآد/ بهت بگم گریه نکن، دلم فقط تو رو میخواد/ میخوام ازت حرف بکشم، میخوام سکوتُ بشکنی/ میخوام تو اوج دلخوری، حرف دلت رو بزنی/ وقتی تو بیتفاوتی، سقف خونه پایینتره/ حتی دیگه اون خندههات دل منُ نمیبَره/ تا کی میخوای بدون عشق کنار من تموم بشی/ دستاتُ جایی میگیرم که تو ازم دست میکشی/ بیحوصلهتر از منی، حوصلهم رو سر میبری/ حالِ تو رو نمیدونم، از حال من بیخبری/ خوب میدونم که این روزا، میخوام اشکاتُ ببینم/ میخوام جلوت بِایستم و منم به گریه بشینم/ تا کی میخوای بدون عشق کنار من تموم بشی/ دستاتُ جایی میگیرم که تو ازم دست میکشی.
پیمان مجیدی معین
فلاشبک به عصر یخبندان
دلم برای قلم و کاغذ تنگ شده است. دلم برای آن نوشتنهای طولانی تنگ شده است. حالا که وقت کردم بنویسم انگار برای بعضیها غریبه شدهام. مگر چقدر دیر شده است؟ مگر زمانه تغییر کرده است؟ مگر دیگر کسی نامه نمینویسد که به نامه نوشتن ما چشمغریبی میکنند؟ زمانه هیچ وقت تغییر نمیکند، هنوز کاغذ و قلم جایش را با هیچ چیز دیگر عوض نکرده است. هنوز هستند آدمهایی که دلشان به همین کاغذها و نوشتهها و پاکتها خوش است. هنوز هستند آدمهایی که این مجازیها را دوست ندارند. مجازیها سر جای خودش؛ اما هیچ چیز بوی کاغذ نمیشود. هیچ چیز بوی دستخط فرستنده نمیشود. هیچ چیز شوق دریافت یک پاکت نامه نمیشود.
زمانه هر چقدر هم تغییر کرده باشد و همه چیز مجازی شده باشد، هیچ گاه این کاغذها مجازی نخواهند شد. هنوز این پاکتهای نامه تغییر نکرده است. هنوز همان شوقها را گاهگداری تکرار میکنیم. چون نفسمان هنوز به دیدن همین پاکتهای نامه در حال دمیدن است. هنوز شوقمان را برای فرستادن و تحویل گرفتنشان از دست ندادهایم. هر چقدر هم بخواهد زمانه برای خودش تغییر کند ما با تمام داشتههایمان تغییر نخواهیم کرد.
محمود فخرالحاج از قم
وقتی مث من شدی که هر لوازمالتحریرفروشی رفتی و گفتی بیزحمت یه مثقال گِل رُس مخلوط با خاکستر و دو تا قلم پای «سینوساروپتریکس» بدین میخوام مشقام رو روی دیوار بنویسم و بعدشم صابمغازه به گمان اینکه فحشی، بدوبیراهی چیزی بهش دادی، دو تا پسگردنی و یه اردنگی زد بهت و لاله گوشت رو هم عین من پیچوند و انداختت بیرون، اونوقت دور نیست روزی که مجبور شی بگی «خیلخب باباااا... اَه! همون یه جوهر مشکی رو بدین با یه قلم فرانسه... هاااان؟ ای بابا... پس بیزحمت ببینید خودکار آبی دارین تو بساطتون بدید؟» اونوقت عشق نامه هم از سرت میافته! حالا هی بگو من تغییر نمیکنم!
تنها تفاوتش اینه که من مجبور شدم از قلم پای دایناسور و رنگ طبیعی و پیغام و پسغام فرستادن با دود روی کوهها دل بکَنم و خودم رو با خودکار و کاغذ و نامه عادت بدم، ولی تو باس از خودکار و کاغذ و نامه دل بکَنی و با قلم الکترونیک و اسکرین و اینا کنار بیای. البته تا اون وقت، بچهت به وسیلهای که فکر رو به نوشته تبدیل میکنه عادت کرده!
خندهبازار غربت
بند کیفم پاره شده بود. بردم یه خیاطی نزدیک خونه که بدوزه. قیمت حدودی دستم بود. کار رو که انجام داد بهش ده روپیه دادم. زبونشونم که خیلی بلد نبودم، دست و پا شکسته تشکر کردم. دیدم پول رو بهم پس داد. گفت کارایی که هزینهش زیر پونزده روپیه میشه، پول نمیگیرم. من فکر کردم میگه زیر پونزده روپیه نمیگیرم. طلبکارانه گفتم: چرا؟ مگه چیکار کردی؟
-یه بند کوچیک بوده که دوختیش! همه جا قیمتش همینه. چرا الکی گرون میگی؟
-میگم اصاً پول نمیگیرم
-یعنی چی که نمیگیری؟ مگه من گدام؟
-ای هواااار... می گم مجانیه، پول نمیخواد!
-نمیگیری خب نگیر... گرونفروش!
(بعد هم زدم از مغازهش بیرون... اما حالا که معنی حرفای طرف رو کامل فهمیدهم و فهمیدهم که عجب اشتباهی کردهم، همیشه با خجالت و سر پایین از در اون مغازه رد میشم. این زبوننفهمی همیشه هم درمورد دو تا زبون مختلف نیستا! حواسمون رو جمع کنیم که برداشت بد در نهایت خودمون رو خجالتزده میکنه!)
فاطمه ب.جهانی از دهلی
خخخخ... بابا دیگه یه نِهینِهی و کرتاهه نکرتاهه حواس جمع میخواد؟ پس اگه به جای هند رفته بودی ماداگاسکار و مجبور بودی با پنگوئنها سر مقصد پرواز مشاجره کنی چی میگفتی؟
ریاضت ریاضی
۱-آخرین «تو» مساوی با اولین «من» است؛ حال آخرین «من» مساوی با اولین «دیگری» چه کسی میشود بماند! فعلاً از «من» و حضورم لذت میبرم.
۲-در کنج خانه خفتهایم و خوف از خفیههایی که نمیدانیم کی و کجا ما را خفت خواهند کرد، لحظهای ما را رها نمیکند. ما عاقبت در زیر فشار مخوف این خفیهها خفه خواهیم شد.
احسان ۸۷
اولی رو خوندم، گفتم ولش کن بهتره بدمش به خیام بخونه متوجه بشه چی به چیه و من خودم برم روی میخ به ریاضتکشی مشغول شم (راحتتره انگار!) دومی رو روی میخها داشتم میخوندم اما نمیدونم چرا هی مجبور بودم بگم: خخخخ... خ... آخآخآخآخ... یه خرخره خرس خاکستری هم بین کلماتم شنیدم البت!!
آی دلی داااارم دلیییی...
نگاهم کن. دلم دلواپس دلواپسیهاست. دلم آرامش میخواهد. آرام رد میشوم از زمانهای گذشته. اینجاست که غوغایی در دلم تمام دلواپسیها را میشمارد. من از نگاهها میترسم. من از رؤیاهای خیس میترسم. بنشین کنارم تا آرام گیرد دل غمگین من.
شبهای برفی
مثل قدمهایی میان مه
امشب، نگاه خیره شبها شکسته/ دروازههای محکم لبها شکسته/ مثل قدمهایی میان مه، اسیر است/ خوابی که با مهمانی تبها شکسته/ وقتی تمام دفترم پر گشته یعنی:/ بغض گلوگیر مرکبها شکسته/ ماهی که باشی، پشت هر آبی که پیداست/ تصویر زیبای مخاطبها شکسته/ هی شعله دورم میزنی، میآید آن روز/ روزی که دیگر ترس عقربها شکسته.
هانیه امیریکیا از اهواز
خودمونیمهاااا... یه وقتا همچی ناب میگی... یهوقتا هم که... یهوقتا دیگهم تلفیقی از هر دوش ارائه میدی! تکلیف ما رو روشن کن خلاصه بیش از این توی مه نمونیم!
نهضت عشقآموزی
۱-نمیدانم که عیب واژهها چیست/ گناه واژههای دهخدا چیست/ اگر مصداق بعضی واژههایم/ گناه واژههای بینوا چیست.
۲-چرا باید همیشه بد بیارد؟/ چرا فرصت نشد تا گل بکارد؟/ پس از جام جهانی حیف شد باز/ دوباره تیم ما هاشم ندارد؟
۳-با همت «نهضت سوادآموزی»/ حالا همهگیر گشت علماندوزی/ ای دوست بیا نامنویسی بکنیم/ در «نهضت عشق» و رسم مهرافروزی.
قنبر یوسفی از آمل
باباطاهر گفت من میدونم گناه واژههات چیستند! میگه شنیدهم این بیچارهها را یه جا دیگه هم میفرستیاااا... البته منم گفتم احتمالا حواسش نبوده حالا یه بار یه همچو اتفاقی افتاده؛ نرسه روزی که به جای نامنویسی توی نهضت سوادآموزی و نهضت مهرافروزی، کلهم اجمعین اسمت رو توی نهضت تلگرافخانهنویسی بنویسن! به قول خود باباطاهر: هاااا... حواستِ خووووب جمع کُ!
درست وسط اتوبان
خاطراتم رو مرور میکنم. انگار میون این همه تنهایی، جدایی و شلوغی گم شدی. شایدم حتی تو ذهن آشفته من خودت رو قایم کردی که مرور خاطراتت و به یاد آوردنت آرومم نکنه. پریشونم میون این خاطرهها که برام گنگ و مبهم شدن. نوشتهها و حرفهای تکراری من کاری نمیتونه بکنه و دلیلی هم نداره تو این صفحه چاپ بشه. فقط دلخوشیه، راحتیِ دلمه؛ حرفهای دلی که میگم اون حس و اونی که میخوام نیست. سرگردونم.
سایه تنهایی
احراز هویت نقاش
۱-تمساح نگاهش، در کمین گاز گرفتن افکارم است.
۲-کار نشد ندارد، فقط باید زوری باشد.
۳-نقاش هم، فقیر را رنگ میکند.
۴-درد سر بنوعی درد کمر هم میشود.
۵-طلای سیاه، بلای سیاه سفرهها میشود.
محمد آئینپرست از رشت
بیچاره شد... نقاشه رو میگم؛ با هویت معلوم و دستبند به دست.
چه لطفی دارد به ما
گل نه برای زدن است نه برای خوردن! و نه حتی برای چیدن. کار گل روییدن و معطر کردنِ نسیمی است که بر گردِ برگها و گلبرگها میچرخد. شاید یکی از همین نسیمها باشد که بیاید به پیش گیسوانت و سلام من و دشت را به گوشت برساند.
کار گل رویشِ باارزش یک زندگی مجانی است. کار گل اوج رسیدن به حقیقتی آزاد است. کار گل دوست داشتنهایی است اجباری، به چه شیرینی! به اندازه شیرینی شهد عسل. کار گل زمزمه بین باد و گلبرگهاست؛ زمزمههایی از جنس بلور شبنم.
نگینالسلطنه از تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: