خرده‌روایت‌های یک مسافرکش

بنّای شاعر

بعضی آدم‌ها دلشون دریاییه که عمقش رو با هیچ زیردریایی‌ای نمی‌شه تا ته رفت و زنده برگشت. یکی از این آدم‌ها چند سالیه که من رو تو خلوت دنیای بکر و تنهاش راه داده و یکی از امین‌ترین دوست‌هام شده. تاکسی‌رو پارک می‌کنم و تو یک بعدازظهر آروم می‌برمت پیشش. «تام میوزیک»، پنجاه و چهار سالشه و متولد شهری کوچک در ایالت تگزاس.
کد خبر: ۷۵۰۶۹۱

پدرش از خلبان‌های نیروی هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم بود که کمی پیش از دنیا رفت. تام از نوجوانی در گروه‌های مختلف نوازندگی کرده و در نوزده سالگی به لس‌آنجلس میاد. اونجا سال‌ها به انتشار چند آلبوم و کنسرت می‌پردازه که به موفقیت چندانی نمی‌رسه. بعد از سال‌ها ناکامی و بدون دونستن ذره‌ای فرانسوی، تام به پاریس سفر کرد و هشت سال با ویزای باطله و غیرقانونی به نوازندگی در کلوپ‌ها پرداخت. اونجا تو کابین قایقی که با پس‌انداز تمام زندگیش خریده بود، زندگی می‌کرد؛ قایقی که همیشه کنار رودخونه پارک بود و حکم خونه یواشکی رو داشت. تو پاریس، تام عاشق همسر کنونی‌اش روت شد و تو همون قایق با یک کارگر آفریقایی با هم زندگی می‌کردند. چند سال بعد هر دو از سوی اداره مهاجرت فرانسه اخراج شدن و به شیکاگو اومدن. پنج سال پیش، از طریق یک دوست مشترک، تام برای اولین‌بار باهام تماس گرفت و ازم خواست که تو گروه جدیدش آکاردئون بزنم. سه سال بعد از انحلال اون گروه، دوستی‌مون پررنگ‌تر شده و سعی می‌کنیم هفته‌ای یه بار قرار بذاریم. آدم کم‌حرف و گوشه‌نشینیه. بیشتر وقت‌ها بعد از وراجی‌های من، دو جمله‌ای که از دهنش در میاد برای یک عمر تعمق کافیه. تام سال‌هاست که بنّایی ساختمون می‌کنه و زنش هم باغبونی و خدمتکاری. خونه تام با باغچه رنگارنگش تو محله سیاهپوست‌هاست با آمار جرم و جنایت بالا. می‌گه: دنیای من زنمه و سگمون و باغچه‌مون. من دنبال رسیدن به چیز دیگه‌ای نیستم. ده سال قبل، سرخورده و بی‌اعتنا به موفقیت و مطرح شدن و این بازی‌ها، تام شروع به نوشتن اشعار و آهنگ‌هایی کرد که با کارهای قبلی‌اش متفاوتن. روزها که سر کاره، بعضی وقتا ایده اشعارشو روی نوارچسب‌های دیوارهایی که گچ و رنگ می‌زنه، می‌نویسه و بعد می‌کنه‌شون و می‌بره خونه. تام خیلی وقته که دیگه کاری ضبط نمی‌کنه. می‌گه: نمی‌خوام با ضبط کردن آهنگ‌هام دوباره درگیر امید و حسرت موفقیت بشم. من دیگه از دنیا انتظاری ندارم و بهش این بهونه رو نمی‌دم که دوباره شکست‌ام بده. چند سالیه که عده کوچیک طرفدارهای تام ماهی یک بار در کلوپی فکسنی دور هم جمع میشن تا آهنگ‌هاشو بشنون. تو کافه «ویجیز» که پاتوق خلوتی‌هاشه، تام بعد از یک روز کارگری، همیشه روی همین میز، بعد از یکی دو تا نوشیدنی خستگی‌هاش رو در و قاطی حرف‌های سختِ دلش، با قلم روی کاغذ تزریق می‌کنه. این ترجمه یکی از اشعار تام هست: من یک بطری را پرتاب کردم، تا خود ماه افکندم‌اش. من گربه‌ای مرده را روی تالاب پارک، مثل قایق بادبانی هدایت کردم. من بهمن را نصفه‌نیمه تا خرداد روی دوشم کشیدم، تا این تاج را بر سر بگذارم.

اینجا، در قلمرو من، من می‌توانم خیابان‌ها را ناشناس میان افراد درنوردم. درجه‌دار و تنها. من مجبورم با صدای زیر بخوانم تا از این عرش بلندبالا صعود کنم، تا این تاج را بر سر بگذارم.

آهای آس و پاس‌ها، ادعای مالکیت پرستیژ من را نکنید. ای اجنبی‌ها، دیوار‌ها را نسازید و محاصره‌ام نکنید. اصلا چه کسی این قلمرو را می‌خواهد؟ قلمرو نفرین شده و تار، که تاجش را بر سر بگذارد.

من تا افتادن چرخ‌های قطار از پل روی سرمان، عاشقت هستم. من تا پوست انداختنِ کالبد نمکینِ این روح زبرم، عاشقت هستم. یک روز، در انتها، من با جامه خالی‌ات در کفِ جهنم، دایره‌وار والس خواهم رقصید، تا این تاج را سر بگذارم، تا این تاج را...

احسان مشهدی

شیکاگو ـ پاییز ۱۳۹۳

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها