در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او میگوید: «من اهل شهر کوچکی در جنوب کشور هستم. از وقتی بچه بودم قرار بود با دخترعمویم ازدواج کنم، اما دخترعمویم در دانشگاه قبول شد و برای درس خواندن به اصفهان رفت. بعد از آن باز هم قرار سر جای خودش بود البته دخترعمویم اصلا تمایلی به این ازدواج نداشت تا اینکه بالاخره اختلافاتی پیش آمد و پدر و مادرش او را مجبور کردند ترک تحصیل کند و به شهر خودمان برگردد، ما با هم ازدواج کردیم، اما میدانستم او راضی نیست و این فکر همیشه در سرم بود که شاید در اصفهان با پسری آشنا شده است. به همین دلیل از همان اول با هم اختلاف داشتیم تا اینکه دعواها شدید شد و کار حتی به کتککاری کشید. اوایل عمویم از من حمایت میکرد تا اینکه یکبار هنگام دعوا دست زنم را شکستم. از آن به بعد عمویم هم علیه من شد. اشتباه کرده بودم و قبول داشتم، اما عمویم برخلاف دفعههای قبل، این بار حاضر به گذشت نبود. آنها از من شکایت کردند و من بازداشت شدم. بعد هم مهریه را اجرا گذاشتند. البته مبلغ مهریه زیاد نبود، اما من بدهی دیگری هم داشتم؛ از پسرعمویم پولی قرض گرفته بودم تا با آن کاسبی کنم. یک چک دست او داشتم که آن را اجرا گذاشت و من سه سال از عمرم را پشت میلهها گذراندم. اوایل خیلی لج میکردم و میگفتم تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم زنم را طلاق دهم، اما بعدها به این نتیجه رسیدم که عمرم را بیدلیل هدر میدهم. تا وقتی پدرم زنده بود، امید داشتم مشکل را حل کند، اما وقتی فوت شد مطمئن شدم دیگر هیچکس از من حمایت نخواهد کرد و به همین دلیل سعی کردم مشکل را با مذاکره حل کنم.»
علی همسرش را طلاق داد و بخش عمدهای از بدهی به برادر او را از محل ارثیه پرداخت کرد تا اینکه از زندان بیرون آمد. او میگوید: «در زندان فهمیده بودم زندگیام را بیدلیل نابود کردهام. اگر از همان اول به ازدواج با دخترعمویم اصرار نمیکردم، این همه مشکل پیش نمیآمد. بیدلیل لجبازی کردم و به آن روز افتادم. به خودم قول دادم باید گذشته را جبران کنم. در شهر خودمان نمیتوانستم بمانم، چون انگشتنما شده بودم به همین دلیل به اهواز رفتم و در آنجا در یک بستنیفروشی مشغول شدم، اما خیلی زود بیرونم کردند. بعد در یک اغذیهفروشی کار پیدا کردم، اما باز هم مرا بیرون انداختند. دلیل خاصی برای اخراج من وجود نداشت فقط هر وقت صاحب مغازه میدید دخل و خرجش جور درنمیآید، کارگر اخراج میکرد.»
زندانی سابق به امید زندگی بهتر راهی تهران شد: «من آن زمان هیچ سرمایهای نداشتم و دار و ندارم را به خانواده عمویم داده بودم. در تهران فقط پسرداییام را میشناختم. او در یک اداره بود و شغل درست و حسابی داشت و از من هم زیاد خوشش نمیآمد برای همین وقتی به خانهاش رفتم و از او کمک خواستم، گفت کاری از دستش برنمیآید و در واقع مرا راند. چند فامیل دور هم در تهران داشتیم که اصلا سراغشان نرفتم؛ چون میدانستم آنها هم کمکی نمیکنند.» علی بعد از مدتها جستجو بالاخره در کارگاه کارتنسازی در حاشیه کرج کار پیدا کرد: «خوبی این کار آن بود که شبها هم همانجا میخوابیدم.صاحب کارگاه مرد خوبی بود که خیلی کمکم کرد. من پنج سال پیش او کار کردم و بعد از طریق آشنایانی که پیدا کرده بودم، در مغازهای در بازار مشغول شدم.در تمام این سالها خیلی زحمت کشیدم و هر طور بود، روزگارم را گذراندم.»
مرد میانسال میگوید: «هنوز هم از زندگی چیز زیادی ندارم. یک ماشین دارم که با آن صبحها در یک شرکت و بعدازظهرها در آژانس کار میکنم. خیلی تنها هستم، اما در این سالها هیچوقت موقعیت ازدواج برایم پیش نیامده، البته خودم هم از ازدواج مجدد میترسیدم.به هر حال آدمی مثل من که ته چاه میافتد، پیشرفت تا همین نقطه هم خوب است. خودم احساس میکنم گذشتهها را تا جایی که در توانم بود، جبران کردهام.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: