در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از این رو، داستاننویس میکوشد زمان و مکان ماجراها را پیش از نگارش، بدرستی بشناسد و آنها را در پیوند با صحنهها و فضاهای لازم، تصویر کند و با نشان دادن هویت زندگانی و شیوه گذران عمر شخصیتها و دغدغههای روزمره آنها، هویت روانی و عاطفیشان را نیز با بهرهگیری از تخیل نیرومند خود، در روند گفتوگوها و عمل داستانی شخصیتها به نحوی متمایز، مشخص کند. رضا جولایی، نویسنده مجموعه داستان کوتاه «برکههای باد» توانسته به این فرآیند آفرینش هنری، به نسبت در نوشتههای خود، وفادار بماند.
داستان «شب هیولا»، روایت دیواری معمولی و عادی است که به توهمی تاریک و هولانگیز میانجامد و اضطرابآفرین میشود. راوی - شخصیت اصلی داستان - و دخترش با اتوبوس دوطبقه قرمزرنگی به طرف شهربازی حرکت میکنند و چرخ و فلک، قطار هوایی و اسباببازیهای دیگر سوار میشوند. آن روز، هوا ابری و تاریک است و تا به دروازه شهر بازی میرسند، دربان پیر با حالتی شگفتزده به آنها میگوید: «بد روزی انتخاب کردید.» و از آن پس رویدادهای متفاوت و گفتوگوهایی ویژه، میان پدر و دختر در شهر بازی انجام میگیرد و نویسنده با ایجاد فضاهای مناسب، سعی میکند شخصیتها را خیلی ساده و معمولی و همسو با کنشهای طبیعی به صحنه آورده، در میان باد و خاک و غباری که ناگهان در هوای تهران از هر سو ظاهر میشود، به طرف دروازه شهر بازی برود که میبیند حیوانات چرخ و فلک و دیگر جانوران موجود، همه جان گرفتهاند. جنبههای توهمی داستان از همین جا آغاز میشود: «اتاق تقریبا تاریک بود. جرات نداشتم چراغ را روشن کنم. خره شیر را از اتاق کناری میشنیدم. لابد به تکهپاره کردن شکارش مشغول بود. در اتاق بعدی را باز کردم. پنجرهای رو به بیرون داشت. هوا تاریک و قرمز شده بود... چهاردست و پا به سوی پنجره رفتم و سرم را بالا آوردم. باد شاخه درختها را خم کرده بود و ذرات چوب و روزنامه به پنجره کوبیده میشد... درست در همان لحظه که میخواستم پنجره را باز کنم، چهره خونین دلقک جلوی چشمم ظاهر شد... در تاریکی شبح سیاهی را دیدم که از دیوار فروریخته وارد سرسرا شد. نمیتوانستیم برگردیم و از جلوی این جانور بگریزیم... از دور شبح چند جانور را دیدم که به هم غرش میکردند...». نویسنده در ادامه روایت خود با گسترش فضا و صحنه داستان به شرح رویدادهای خوابگونه و اتفاقات وهمآلود هراسناک و دلهرهآور میپردازد و به نحوی، خواننده را لحظه به لحظه با ماجرای تازهای روبهرو میکند.
نویسنده در این داستان، تنها به هویت فردی خود توجه داشته و میدانیم، آنجا که هویت اجتماعی، غایب است، هویت فردی که نشانه مدنیت جامعه معاصر است، رخ مینماید و خواننده خود را در جامعه اشباح تنها میبیند و در برابر موهومات و تخیلات وحشتناک، واقعیتها را نمیبیند. درست است که هر نویسنده میتواند لذتهای زندگانی و آرزوهای فردی شخصیتها را در داستان خود به تصویر بکشد، اما نباید بگذارد واقعیتهای اجتماعی، در لایههای رنگ به رنگ داستانش، از یاد برود. داستان «برکههای باد» درباره یک سیزده به در بارانی و یک مجلس خانوادگی است. شخصیت اصلی داستان (روایتکننده) خود نویسنده است که با مهارت، پیوندها، وابستگیها و همگراییهای اعضای یک خانواده قدیمی را شرح و نشان میدهد چگونه گفتوگوها در طرح و ترکیب کلی داستان، آشکارا و در نهان تاثیر میگذارند. این داستان، روایت تلخی از یک شرایط خاص و زمانی است منحصر، که دستکم نود سال پیش در تهران به وقوع پیوسته است. زمینه داستان، ما را به استنباط احوال خانوادگی، وضع اجتماعی و تا حدی به موقعیت سیاسی طبقه خاصی از جامعه گذشته ایرانی میرساند. نویسنده سرشت عاطفی و روانی شخصیتها را به نسبت، شناخته و از هر صحنه به صحنه دیگر، با زمینهچینی ویژهای، ماجرای مناسبی را روایت کرده است.
آنچه اول به چشم میخورد، لحن نویسنده و توصیف صحنهها در داستان است که تا اندازهای بر وهم و وحشت فضای داستان افزوده است. نویسنده به توصیف رویدادهایی میپردازد که بیشتر رویاآمیز وچیزهای عجیبی است که بر مادر بزرگ و نوهاش میگذرد. هر چند خیالپردازی نویسنده در داستان برکههای باد گسترش تخیل و تفکر خواننده را بیشتر میکند، اما این پرسش را پیش میآورد که این رویدادهای پشت سر هم و خیالپردازیهای بیشتر از گنجایش طرح کلی داستان، چگونه میتواند به آشکار کردن حقیقتهای زندگانی مادربزرگ و نوهاش و تشریح بافت طبقاتی خانوادگی آنها بینجامد. آیا پیچوخمهای دلهرهآور به وجود آمده در این داستان، خواننده را از راه درست درک موضوع داستان دور نمیکند؟ با همه اینها نویسنده در جایجای داستانش نشان داده در مشاهده زندگانی و تجربههای خانوادگیاش، ویژگی سرگرمکنندگی داستانش را هم حفظ کرده و بدرستی، کنش داستان او، قادر است خواننده را به معنایی در خور موضوع داستان برساند و این کار، فقط با عنصر فضاسازی در داستان میسر شده است؛ از اینرو، رضا جولایی را میتوان در ایجاد حال و هوای مناسب و زیبا، چیرهدست دانست. به این ترتیب، میبینیم که هر چه نویسنده به موجودات و طبیعت اطراف خود نزدیکتر شده، فضای داستان برای او بیشتر جلوه کرده و کمتر به نگاه و معنی تازهای دست یافته است و آنچنان گرفتار پدیدههای دیداری و آشکار اطراف خود شده که خواننده نمیتواند، نشانههای خلاقیت داستان را تشخیص دهد؛ به بیانی دیگر، رسیدن و درک کردن و پی بردن به معنای فرامتن و استنباط نو، برای خواننده دشوار مینماید. این است که میبینیم، پرداختن بیش از حد به فراواقعیتها در یک داستان کوتاه اینچنینی، نمیتواند درونمایه آن را شفاف و تجسم دیداری تصویرهای ذهنی نویسنده را به طور کامل، امکانپذیر سازد. هرچند واقعبینی نویسنده، در حد مطلوب به نظر میرسد؛ اما پیام نهفته لابهلای توصیفها، خواننده را مانند خود نویسنده در پایان داستانش، تنها میگذارد. این تنهایی و ترس، این زوزههای مکرر در سراسر داستان، از کجا آمده است؟ لحن اندوهگین و ناامیدکننده داستان، در پی رسیدن به چه نوع تاریخ و کدام جهان است؟ پاسخ را در ساختار داستان و تعامل اندیشه نویسنده یا عناصر سازنده آن باید جست. نویسنده در داستان کوتاه برکههای باد کوشیده است، سایهای کوتاه از تاریخ اجتماعی طبقه خود را نیز نشان دهد و بر پایه خاطره، خیال و واقعیت، از رفتار واقعی آدمها فراتر برود و حقیقتی را بنمایاند؛ اما این کار، چقدر میتواند در سطح جامعه انسانی ما مطرح باشد؟ آیا با اینگونه خیالپردازی و افسانهسازی، میتوان کیفیت کشمکشهای داستان را نشان داد؟ باید دید سهم خرد و خلاقیت در باورپذیر کردن داستان، چه اندازه است.
عبدالحسین موحد / پژوهشگر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: