در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زندانی سابق میگوید: «در زندان سرم به معنی واقعی به سنگ خورد. وقتی به تهران مهاجرت کردم، میخواستم هم کار کنم و هم درس بخوانم، اما اشتباههایی که مرتکب شدم، بلای بدی به سرم آورد. در زندان به خودم آمدم و گفتم کریم! این، آن زندگی بود که دوست داشتی و در آرزویش بودی؟ من خانواده فقیر اما شریفی دارم. دستگیری و زندانی شدن من برای خانوادهام خیلی گران تمام شد. در زندان قسم خوردم دیگر به مواد لب نزنم.»
کریم ادامه میدهد: «ترک مواد چون آن موقع هنوز وابستگیام زیاد نشده بود، غیرممکن نبود و در همان زندان موفق شدم به خواستهام برسم. البته ترک دو مرحله دارد؛ اول اینکه باید بدن عادتش را ترک کند و بعد از آن روان آدم که مرحله دوم خیلی سختتر است. وقتی از زندان بیرون آمدم و همه درها را روی خودم بسته دیدم، از نظر روانی واقعا متلاشی شدم یعنی هر لحظه ممکن بود دوباره دچار لغزش شوم، اما هر دفعه در لحظه آخر خودم را نجات دادم. پدر و مادرم اصرار داشتند به شهر خودمان برگردم، اما من گفتم از برنامههایم عقبماندهام و باید در تهران بمانم و بیشتر تلاش کنم. باید کاری پیدا میکردم، اما سه ماه طول کشید تا بالاخره توانستم شغلی نهچندان باثبات پیدا کنم.»
کریم در یک مرکز فروش گل و گیاه به عنوان کارگر مشغول کار شد. او ادامه میدهد: «این کار فقط شش ماه دوام آورد و بدون دلیل اخراجم کردند. بعد از آن تا حدود یک سال با گلفروشی سر چهارراهها خرجم را درمی آوردم. میخواستم درس هم بخوانم اما فرصت و امکانش فراهم نبود. یکسال بعد از آزادیام در شهریار در یک باغ کار پیدا کردم و در همان باغ هم زندگی میکردم.»
شغل جدید کریم هم فقط یکسال دوام آورد، اما او در این مدت مسیر زندگیاش را تعیین کرد: «بعد از اینکه از باغ اخراج شدم، با یک نفر دیگر وانتی را اجاره کردیم. میوه به تهران میآوردیم و میفروختیم. کارمان خیلی خوب گرفت و سود زیادی گیرمان میآمد. طوری که بعد از دو سال خودمان یک وانت خریدیم. البته وانت قدیمی بود، اما به هر حال کارمان را راه میانداخت. با همان وانت زندگیمان را میچرخاندیم. شریکم اهل شمال بود. بعضی وقتها از شمال برنج میآوردیم و گاهی که فصل مناسب نبود، با همان وانت بار جابهجا میکردیم. من و شریکم مثل دو برادر شده بودیم تا اینکه او تصمیم گرفت به شهر خودشان برود و من سهم او را از وانت خریدم و با آن به کارم ادامه دادم.»
کریم در تمام این سالها سخت تلاش کرده است: «اعتیاد و زندان باعث شد نتوانم درس بخوانم. البته از وقتی زندگیام کمی سامان گرفت، شروع به مطالعه آزاد کردم. بعد از مدتی وانت دیگر برایم فایده نداشت. دلم میخواست مغازهای را کرایه کنم، اما پولم کافی نبود. به همین دلیل به شهر خودمان رفتم و در آنجا با پسرعمویم، شراکتی یک میوهفروشی راه انداختیم و من با دخترعمویم ازدواج کردم و دو بچهام یکی بعد از دیگری به دنیا آمدند.» زندانی سابق دیگر روزهای بد را از یاد برده و به آیندهای روشن امیدوار است. وی میگوید: «خودم را از آن بند آزاد کردم. وقتی درآمدم به حد کافی رسید، دوباره به تهران آمدم و این بار مغازه کوچکی را اجاره کردم و حالا میوه فروشی دارم و در این کار خبره شدهام. البته هنوز مشکل مالی دارم و نتوانستهام شاگرد بگیرم. البته روزهای شلوغ زنم به مغازه میآید و کمکم میکند. بچههایم بزودی بزرگ میشوند. درس میخوانند، به دانشگاه میروند و من از دیدن موفقیت آنها لذت خواهم برد. آن زمان روز خوشی من است.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: