در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هستی 93: تو جاده روزگار تختهگاز نرو؛ به علائم و هشدارها توجه کن. وقتی سرعتت زیاد باشه تو دستاندازهای جاده سرت محکم میخوره به سقف ماشین شخصی زندگیت، کمکفنرهای ماشینت ضعیف میشه و کمکم از بین میره. وقتی سرعتت زیاده توی پیچها درِ ماشین زندگیت باز میشه و همراهات از ماشین میافتن بیرون، تنها میشی. وقتی سرعتت زیاد باشه نمیتونی ماشینت رو درست هدایت کنی و فرمونش اشتباه میپیچه. سر پیچهای تند کنترلش از دستت خارج میشه و بالاخره خودت و ماشین زندگیت رو میفرستی ته دره و نابود میشی. جاده زندگی پر از فراز و نشیبه. خیلی پیچ و خم داره [...] اگه به هشدارها توجه نکنی زندگیت جهنم میشه... جهنم.
از یادرفته از آبادان: 1-آن مرد آمد. آن مرد با قلبی عاشق آمد و تمام آرزوهایش را در نگاهش خلاصه کرد. آن زن رفت و معذرت خواست که زبان نگاه را هنوز یاد نگرفته است. آن مرد ماند و قلبی مرده که بیسوادی دیگران زندگی را در او کشت. 2-پنجره اتاقم را میگشایم تا بادی بوزد و عطر حضورت را از اینجا ببرد. خفهام از استنشاق این هوای افسرده که جریان زندگی را در رگهایم خشکانده است. روزگاری هوایمان برای نفس کشیدن یکی بود ولی یادت باشد که تو این هوا را از من دریغ کردی. 3-او را نمیبخشم که ندانسته مالک دقایقت شد و رقیب لحظات با تو بودنم و آنقدر خوب شد که تو را با خود برد و من و تو از سر غرور و بچگی به او اجازه دادیم تا برنده این بازی دوسر سوخت باشد. آری، تلخ است بودنش اما من هنوز با خاطرات با هم بودنمان نفس میکشم.
رضا حاجمنافی 28 ساله از مشگینشهر: (خطاب به دوست عزیز، امید بچه بیستوچند ساله) رهایی از ظواهر و محسوسات و اعتبارات زندگی شاید قدم کوچکی در راه «شدن» باشد نه «بودن». اسیر زندگی روزمره «نبودن» شاید شرط لازم باشد ولی کافی نیست. اگر تنها تعقل یا همان فکر اساس تحصیل علوم انسانی بود، اصحاب «اسکولاستیک» سالیان درازی بود که به «اصالت بشر» رسیده بودند. پس آنچه حقیقت دارد با آن که اصل وجود است «بودن» نباید به او نسبت داد. بلکه آنچه به او منسوب است «بایست بودن» است؛ یعنی گراییدن به آنچه نیست اما باید باشد.
نرگس صفری: تو همانی هستی که پیش از این بودی، فقط من با اندکی تغییر دلتنگتر شدم.
محبوبه از گلپایگان: خوب گوش کن! شمیم دلنشین گامهای هزار رنگ پاییز کوچه پسکوچههای شهر را عطرآگین کرده است. خوب گوش کن! به طنین پرنشاط زنگ مدرسهها و هیاهوی شادیبخش کودکان خوشبخت.
زادمحمد از رشت: میدونی قسمم دادن دیگه شعر نگم؟ هر چه دلم خواست بگم، ولی از عشق نگم؟ اگه من شعر نگم، هر چی دلم خواست بگم، نمیتونم که از عشق نگم! آخه لامروتها، جواب این دلم رو چی بگم؟ اگه من شعر نگم، از تو و این دل نگم، از چی بگم؟
هانیه از اهواز: دوباره آسمان شب اشارتی به خواب کرد/ دو چشم من نخفت و خودسرانه انقلاب کرد/ پرندهای کنار سایبان نشست و پر کشید/ و نام کوچک مرا بسادگی خطاب کرد/ ببین که دست روزگار هم قشنگ به روی دل/ نگاه آخر تو را چه عاشقانه قاب کرد/ مرا که میشناسیام؟ همان که گفتهای تو را:/ «شبیه بند یک قفس اسیر اضطراب کرد»/ تو رفتهای و بعد تو فقط سکوت میکنم/ کمی که بد نمیشود گذشته را خراب کرد/ خیالهای روی آب به شیوهای دل مرا/ نظیر عشق و آرزو، روانۀ حباب کرد/ دلی نمانده خوش کنم به زرق و برق زندگی/ بیا که چشم خیس جادهام مرا جواب کرد.
حدیث مطالبی: هنوز هم احساسمان عین روزها و ماههای اول، تر و تازه است. با آنکه جوانتر بودیم و بیتجربه اما یادمون داده بودن که این «احساس» برای جاودانه ماندن رسیدگی میخواهد؛ مراقبت میخواهد، عین یک بچۀ تازهمتولدشده با تاتیتاتیهایش ذوق کردیم و همپا با هم راه افتادیم و با این بچۀ خوشبخت از مرز 6 سالگی هم عبور کردهایم. هنوز هم وقت قرارهایمان عین همون روزهای اول، بیخودی خوشحالم و از دور که پیدا میشوی ناخودآگاه لبخند میزنم و برایت دست تکان میدهم. سهم ما از این حمایت بیدریغ و نگهداری ویژه از احساس و دوستداشتنمان همین آرامش و عشق واقعیست.
نوۀ مامانبزرگ خاوری از قم: الهی صدها سال در کنار مامانبزرگ زنده باشید و با سوء و یا حسن استفاده از وردنهاش دل بروبچ را شاد کنید. آخه گناه دارند و دلخوشیشان همان پاسخ ولو با وردنه است! البته چاردیواری اختیاریه و رفتن به تلگرافخانه هم نوعی تفریحه.
مریم از آبشار سبز: آنقدر «من من» گفتی که آخرسر همه از تو دور شدند و ماندی یکه و تنها. شاید اگر یکی از «من»هایت ما میشد، چند نفری زیر چترت همراهت میشدند در روزهای توفانی زندگی! درخت «منیت» تو ریشه در آب داشت و تو بیخبر. حال در بحرانها آنقدر ناچار میشوی که به حباب هم چنگ اندازی. «من» بودنت تو را ویران میکند انسان مغرور.
امیر نظری سراب چنگایی از خرمآباد: سال 52 با 10 ریال 12 کیلومتر رفتوبرگشت میرفتم شهر خرمآباد، مدرسه راهنمایی. دیروز تو تاکسیم، مسافری 200 تومانی پیدا کرد. گفت زیر صندلی افتاده. خندیدم! گفت چیه؟ گفتم کاش 40 سال پیش این رو داشتم تا 100 بار میرفتم سینما.
صبا نورکرمی از لرستان: ماه طلوع میکند و شب من نونوار میشود. همانگونه که سالم تحویل میشود و چه زیباست خواستنیترین لحظهها در روزگار بهاریام.
زنگوله چوبی: نمیدانم چرا دستانت سهم دیگران است ولی اشک و زاری آن سهم من؟ اشکالی ندارد من رفیق روزای تنهاییام. اما تو وقتی کنارم گریه میکنی یک بار هم نشد که سرت را روی شانهام بگذاری. اجازه ندادی گرمای دستت را تجربه کنم و طعم شیرین دوست داشتن را حس کنم.
شهلا از مراغه: از بس دردهایم روی دلم سنگینی میکنند مثل بار سنگینی شدهاند روی شانههایم که دیگر زانوهایم را هم خم کردهاند چه برسد به کمرم. راه رفتن برایم دشوار شده کاش این همه بار، بارگاهی جز دل من داشت.
مرضیه سلطانی: رفت. پشت سرش آب نمیریزم که مبادا برگردد. حتی قطرات اشکهایم را هم روونۀ راهش نمیکنم. بگذارید برود. او دیگر برای من نبود. حتی دیگر این آبها هم نمیتوانند او را برگردانند. پس برو. خیر پیش.
ژیژی از کرج: ای پیام که میروی به سویش/ از جانب من بکش تو مویش/ چونکه جگرم پر شده از خون/ از دست حسامی دیگه این دل شده مجنون/ آخر تو بگو بدی چه دیدی/ پاسخ به پیام ما نمیدی؟/ افسوس بروبچ شده نیازم/ پاسی! چه کنم، چه چاره سازم؟
نرگس عباسی از اراک: اشکهایم را ندیدند وقتی به خاطر نگفتنش رنج میکشیدم. رنج حقیقتی که همه فراموش میکردند و با دروغهایشان زندگی میگذراندند. تو بگو حقیقت کجاست؟ دروغش با من، فقط بگو کجاست؟ فقط آرام بگو، فریاد هم کنی فرقی نمیکند. آنقدر دروغ گفتهاند که اگر بگویی کجاست میگویند چرا دروغ میگویی. در جوابشان فقط بگو... نه، بیخیال، باورشون نمیشه!
مژگان 84: وقتی حتی با خودمون هم روراست نیستیم، چطور انتظار داریم حرفهامون مورد پذیرش دیگران باشه؟ از بیان احساسات واقعیمون نه تنها از دیگران، بلکه حتی از خودمون هم یا میترسیم یا خجالت میکشیم.
نمیدونم: در کویر عاشقی سردرگمم. تکدرخت بیابانی بودم که به امید باران چشمانت به تو دل دادم ولی تو فقط یک سراب بودی. یک سراب که با دیدنش به امید زندگی نشستم؛ اگرچه هیچگاه مرا ندیدی.
راهی: برای ساختن پل از کلمات استفاده میکنم. برای کم کردن فاصلهها، برای جاری ساختن دلم و برای آزادی دلت واژهواژه میچینم عشق را، محبت را. آنچه روی کاغذ میریزد کلمات خالی نیست، چکهچکۀ تکههای روحم است که روی کاغذپارهها میبارد اما تو فقط جملهها را میبینی با تمام غلطهای املائیاش، با ابروانی گوشهبالارفته و نیشخندی پنهان سعی میکنی درست کنی تمام ضعفهای انشائیاش را و اینگونه تکتک جملات کلمهکلمه میشوند، خشتخشت حصار بین من و... کاش مرا میفهمیدی پشت واژهها.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: