یک لحظه عصبانیت، یک عمر پشیمانی

از ته چاه بیرون آمدم

حمید ـ ب مردی پنجاه و پنج ساله است که 18 سال قبل به اتهام ایراد ضرب و جرح عمدی به زندان افتاد و مسیر زندگی‌اش تغییر کرد. او می‌گوید: من اهل یکی از شهرهای غربی کشور هستم. زیاد درس نخوانده‌ام و در پانزده سالگی به تهران آمدم تا کاری پیدا کنم. دلیل اصلی‌اش هم این بود که خانواده‌ام وضع مالی خوبی نداشت و من هم باید کمک‌خرجشان می‌شدم.
کد خبر: ۷۲۵۷۲۷

در تهران سختی‌های زیادی کشیدم تا این‌که بالاخره بعد از چند بار شغل عوض کردن، در یک ساندویچی در جنوب شهر کار خوبی پیدا کردم. در آن مغازه فقط من بودم و یک کارگر دیگر و شب‌ها هم همان جا می‌خوابیدم. صاحب مغازه خیلی کم به ما سر می‌زد. او فقط حساب تعداد نان‌ها و اجناس را داشت. آدمی بود که زیاد در قید و بند پول نبود و خیلی هم زود به بقیه اعتماد می‌کرد. آدم مومن و باخدایی بود. من و همکارم هم هیچ‌وقت در آن مغازه دست از پا خطا نکردیم و همیشه مراقب بودیم همه چیز درست پیش برود.حمید تا زمان خدمت سربازی در آن مغازه ماند.

او ادامه می‌دهد: روزی که خواستم برای خدمت بروم، صاحب مغازه گفت هر وقت سربازی‌ام تمام شد، دوباره می‌توانم پیش او برگردم و من هم همین کار را کردم. باز هم دو نفر در همان مغازه بودیم تا این‌که صاحبکارم گفت، می‌خواهد مغازه را به من اجاره دهد. پول زیادی هم نخواست. این موقعیت خیلی خوبی بود و بعد از مدتی توانستم با یکی از اقوام دور ازدواج کنم و او را به تهران بیاورم، اما صاحب مغازه فوت شد و من ماندم و ورثه؛ یکی از آنها آدم تندمزاجی بود و مرتب اصرار می‌کرد باید مغازه را تخلیه کنم. قبول داشتم اول و آخر باید از آنجا بـــروم، اما فرصت می‌خواستم و او خیلی گیر می‌داد تا این‌که یک بار از کوره در رفتم و او را با چاقو زدم.

زندانی سابق بعد از این نزاع راهی زندان شد و دو سال بعد وقتی بیرون آمد، دوباره به نقطه صفر رسیده بود: در مدتی که زندان بودم، زنم را طلاق دادم. او خیلی بهانه‌گیری می‌کرد و معلوم بود دلش با من نیست. وقتی بیرون آمدم، کاملا تنها بودم. پدر و مادرم را در همان سال‌های اول بعد از سربازی از دست داده بودم و برادران و خواهرانم همه در شهر خودمان بودند، ولی من می‌خواستم در تهران بمانم. نمی‌خواستم شکست بخورم. اشتباهم را قبول داشتم و باید آن را جبران می‌کردم. این را پدرم از بچگی به همه ما یاد داده بود. او همیشه می‌گفت مسئولیت کاری که می‌کنی فقط و فقط با خودت است، پس اگر اشتباه کردی، سعی کن جبرانش کنی.

قبل از هر چیز باید کار و جایی برای خواب پیدا می‌کردم.چون سابقه‌دار بودم، پیدا کردن کار سخت بود. سرمایه خیلی کمی برایم مانده بود چون هم دیه و هم نصف مهریه زنم را داده بودم.تصمیم گرفتم با همان سرمایه کار بکنم. سیگار فروشی را شروع کردم و شب‌ها هم در یک مسافرخانه اطراف میدان شوش می‌ماندم.

حمید سه سال به این زندگی دشوار ادامه داد تا این‌که تصمیم تازه‌ای گرفت: یکی از برادرانم در شهر خودمان مغازه‌ای راه انداخته بود. به آنجا رفتم و دو نفری کار کردیم. همیشه اوایل هر کاری سخت است بخصوص این‌که برادرم یک خشکشویی اجاره کرده بود و من در این کار سررشته نداشتم، اما کار را یاد گرفتم.

مرد میانسال می‌گوید: در همه این سال‌ها تا جایی که می‌توانستم زحمت کشیدم و همه سختی‌ها را تحمل کردم. اگر آن روز عصبانی نمی‌شدم و دست به چاقو نمی‌بردم، تا این حد از زندگی عقب نمی‌ماندم. من بعد از مدتی کار کردن پیش برادرم، به تهران آمدم و خودم یک خشکشویی کرایه کردم، ولی کارم نگرفت و آن را پس دادم. بعد از آن هم دیگر نتوانستم پیشرفت کنم و مدتی در چند خشکشویی برای مردم کار کردم تا این‌که خودرویی خریدم و الان در یک آژانس مشغولم. درست است که نتوانستم به هدف‌هایی که در زندان برای خودم ترسیم کرده بودم، برسم اما ته چاه هم نماندم و خودم را بیرون کشیدم. الان زندگی خوبی دارم و سعی می‌کنم برای خودم آرامش ایجاد کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها