روزی که من درخت بودم

کی بود یکی نبود. پسر بچه‌ای بود به نام سپند. سپند پسر خوبی بود ولی یک عادت بد داشت که معلم‌ها و مادر و پدرش هم به خاطر آن خیلی ناراحت و عصبانی بودند. سپند عادت داشت ته مدادهایش را گاز بگیرد و بیکار که می‌شد با تراش مدادش را می‌تراشید. آن​قدر می‌تراشید تا کوچک کوچک می‌شد و بعد می‌رفت سراغ یک مداد دیگر و... .
کد خبر: ۷۱۷۴۴۰

یک روز از این روزها سپند قصه ما مشغول جویدن ته مدادش بود که یک دفعه صدایی شنید. مداد را از دهانش بیرون آورد و به دور و برش نگاه کرد، اما نفهمید این صدا از کجاست. دوباره گاز محکمی به مداد زد و این بار صدای بلندتری شنید، تازه فهمید​ این صدای مدادش است!

سپند تعجب کرد و با خودش گفت: مگه مداد هم حرف می‌زنه؟

مداد با صدایی خشمگین گفت: بله که حرف می‌زنه، تو فکر کردی که ما جون نداریم... هیچ می‌دونی که من قبلا درخت بودم و چه استفاده‌هایی برای تو داشتم... .

مداد ادامه داد: روزی من توی جنگل زیبا و سبز و خرم زندگی می‌کردم، فصل بهار که می‌شد شاخه‌های من جوانه می‌زدند و برگ و میوه می‌دادند و با ریشه‌هایم آب را از زمین می‌خوردم و رشد می‌کردم. روی بعضی از شاخه‌هایم، پرندگان لانه می‌ساختند و زندگی می‌کردند. صبح‌ها آفتاب پوست بدنم را نوازش می‌کرد و در تابستان مردم چند ساعتی در سایه من می‌نشستند و استراحت می‌کردند و زمانی که فصل پاییز و زمستان فرامی‌رسید، برگ‌های سبز من به سه رنگ زرد، قرمز و نارنجی تبدیل می‌شد و بعد می‌ریخت و من تا قبل از این که برف‌ها تمام بدنم را سفیدپوش کنند، به خواب زمستانی فرو می‌رفتم و دوباره بعد از پایان زمستان و آمدن بهار از خواب زمستانی بیدار می‌شدم و زندگی تازه‌ای را تجربه می‌کردم.

اما در یکی از روزهای طولانی زمستان که من در خواب آرامی به سر می‌بردم، مردی بر بدن من زد و گفت این درخت چوب خوبی دارد، قطعش کنید و شخص دیگری با اره برقی به سمت من حمله کرد و بدون این که نظر من را بپرسند، تنه‌ام را از ریشه‌ام جدا کردند و داخل کامیون گذاشتند و به کارخانه‌ای بردند. در آنجا تمام شاخه‌هایم را از بدنه من جدا ساختند و بدنم را تکه‌تکه برش زدند و ابزارهای مختلفی از آن ساختند.

مثلا همین مدادی که الان در دست تو است، یک تکه کوچک از من است. اولش خوشحال بودم که در دستان کودکان زیبا قرار می‌گیرم و می‌توانم آنها را خوشحال کنم و باعث یادگیری و آموزش‌های آنان شوم ولی متاسفانه با گذشت زمان متوجه شدم اشتباه می‌کردم. چون تعدادی از بچه‌ها مثل تو به قدری با من و امثال من بدرفتاری می‌کنند که آرزو می‌کنم کاش هرگز به دست شماها نمی‌افتادم.

تو داری با دندان‌هایت تمام زحمات این سال‌ها تغذیه و رشد مرا له می‌کنی؛ هیچ می‌دونی برای درست شدن این مداد ظریف و کوچک، زحمت‌های بسیار زیادی کشیده شده است. واقعا متاسفم... و مداد ناگهان ناپدید شد.

سپند به حرف‌های مداد فکر کرد و متوجه اشتباهش شد و تصمیم گرفت از ابزارش درست استفاده کند و از آن به بعد این یک خاطره جالب و باورنکردنی برای او شد.

بچه‌ها شماها هم در طول سال تحصیلی از ابزار و وسایلتان خوب استفاده کنید و دوست مدادهایتان باشید.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها