
نسیم م. از توابع بهبهان: بعضیا نه تنها موقعی که میرن بیرون نقاب میزنن و خودشون رو یه آدم دیگه نشون میدن بلکه حتی پشت تلفن هم خودشون رو یه جور دیگه نشون میدن. یکی نیس بگه آخه مگه خانوادهت چیکارت کردن که بگوبخندت واسه مردمه و اخمات برا اونا؟
نه دیگه... ببییییین... درستش اینه: ...آخه مگه خانوادهت چیکارت نکردن... گرفتی قضیه رو؟ یعنی باس ببینی اونا که واسهشون بگوبخند داره چه کردن.
جعفر محقق از قم: میگن: دل به دل راه داره. نه، دروغ میگن. نداره. نمیدونم، شایدم داشته باشه. خب آخه میدونی؟ خودش میدونه همه چیزمه. خیلی چیزها میدونه. خودمم بهش گفتم؛ ولی اون اصلا... ولش کن بابا. همون دروغ میگن! دل به دل راه داره.. راه نداره...!
مونا: 1-او سراسر خواب بود... در رؤیائی که روزها برای فردایمان میکشیدم. در سیاهی چشمهای بیدار من. او خواب بود در آن شبهایی که باید برای دردهایم آغوش میشد. او در سکوتش فریادهایی زد که کر کرد پس از آن بودنم را. 2-به نخهایی که تو را در این خیمهشببازی میرقصانند شک کن. در پس سیاهی این پرده، نقشهایی پنهانند که تو از آنها بیخبر هم نیستی. واقعیت این ماسکهای مضحک و ترسناک حقیقت است؛ و تو خواهی فهمید که تنها تماشاگری بودهای در نقش اول. همین امروز به این تحسینها شک کن.
آففرین... دومی خوب بود؛ اونقد که شک کردم نکنه از خودت نباشه! از خودته دیگه؟
هانیه از اهواز: 1-گاهی چه دلنشین است، هر شعر و بیت جاری/ گاهی فقط شعار است، اشعار بیشماری/ گاهی تبسمی گرم، مهمانی تو آید/ گاهی شبی که ابریست، احوال گریه داری/ گاهی برای تجدید، در خاطرت نگنجد/ یادی که زنده باشد، تصویری از نگاری/ گاهی عقب کشیدن، نفعی دگر ندارد/ دل میدهی و حاصل: بازندۀ قماری/ گاهی شکار دنیا، از نان شب مهمتر/ اما... ولی چه گویم/ گاهی خودت شکاری. 2-میزبان من بیا، در این شب سیاه/ با یک رز سپید، با یک بغل نگاه/ مهمان سرزده، اینک رسیده است/ دلخسته از سفر، از امتداد راه/ آری من آمدم، با صد سلام گرم/ عاری ز غصه و اندوه و اشک و آه/ ترک کردن دلت، کار دلم نبود/ من توبه کردهام دیگر از این گناه/ هنگام وصل ماست، اما دگر چه سود/ عمری گذشت و رفت، بیتو به اشتباه.
شهابسنگ دنبالهدار از ایران: دارم تو همون پارکی قدم میزنم که خاطراتمون رو توش خاک کردیم. روی نیمکتی میشینم که جای همیشگیمون بود اما الان فقط من اون رو پر کردم. خیلی وقته که دیگه چشمام ندیدنت اما قلبم دست از سرت ورنمیداره. دست خودم نیست؛ هر چقدر زور زدم و سعی کردم که از تو زندگیم محوت کنم نشد. چشمام رو باز میکنم. کسی کنارمه. سرم رو برمیگردونم. تویی! تو؟ اینجا؟ کنار من؟ نباید تعجب کرد. این نیمکت من و تو رو با هم میخواد!
مریم، قاصدک پاییزی: 1-گل آرزوهایم آنقدر پژمرده شده که طاقت نوازشهای نسیم را هم ندارد؛ چه رسد به سیلی توفان. 2-همیشه دنیا طوری چرخید برای ما که یا تو روی این نیمکت بشینی یا من. هیچوقت تو با من روی این نیمکت نبودی. عجیب این نقطه ما را جدا کرد؛ تو یا من هیچوقت تو با من نشد.
قلب عسلی: چرا درست وقتی که پرونده خاطراتت را به بایگانی ذهنم میفرستم تو را باید ببینم؟ چرا دوباره باید بشوی تیتر اول خبرهای ذهنم. چرا با آمدنت پرونده خاطراتمان را با مادۀ شمارۀ بینهایت از قانون دوست داشتن به جریان میاندازی؟ چه میخواهی از دادگاه قلبم؟ قاضی وجدان هم که گفت تو بیگناهی. پس برو!
نگار: چشمهایت را از نو آغاز کردهام اما عجیب تمام شده میدانمت. من تا نهایت تمام تناقضات تو، این پارادوکس عاشقانه، پیش خواهم رفت.
زهرا ش. 21 ساله از قم: میخواندت رود، میخواندت شعر. بس است ماندن. جاری شو. جاری شو همپای گرده گلشقایق. من تا به حال شقایق ندیدهام ولی انگار ندید نیز میشود عاشق شد. اما تو را دیدهام بارها و بارها در رؤیاهای آبیام. در خوابهای بظاهر اطلسیام[...].
اسما از اصفهان: این روزها بیشتر از همشه سراغم را میگیری. در فاصلهای چندقدمی با بغضِ سرریز شدهام احساس میشوی. این روزها من بیشتر از همیشه بغض میکنم. بغضی که پس از جاری شدن احساس، بر گونههایم همچنان پر است و سرریز. بغضی که پایانی ندارد. بیشتر قدم بزن. به احساسم نزدیک شو. بشکن این حباب پایدار بغضم را که حوالی تو شناور است.
جوجوبلا 17 ساله: ننجونم اومده میگه: ننه میشه این قبضو با تیلیفون بدی؟ مام گفتیم نوکرتیم ننه. یه ساعت پای تلفن شناسه قبض، پرداخت، رمز دوم، شماره کارت رو زدیم، آخرشم یه آبجی تو تلفن گفت: این حساب پاک پاکه! ننجونم یه خندهای کرد و گفت: میدونستم پول ندارههاااا! دستت درد نکنه ننه! بعدم پا شد رفت! (آیا مسخره کردن کار خوبیست؟! آقای پاسخگو، بازی دیگه تموم شده آقا! شما باید جوابگو باشید).
ننجون خودته! من جوابگو باشم؟ خوبه واللااااا... من بتونم به همین یه دونه مامانبزرگ خودم جواب پس بدم کلی روز پربرکتی داشتهم اون روز! (بفرما... الآنم با وردنه واستاده بالا سر ابوالمعالی داره میگه: بگو بینم دیروز با خرت از کدوم ده و بادیهای رد شدی هاااان؟ یاللاااا زود جواب بده تا با همین نزدم توسسسسسرتهاااا!)
عشق سرعت: با پنجرۀ دوجداره اول و آخرش صدا از بیرون میاد خونه ولی یه خوبی داره؛ اونم اینه که سروصدای من رو از خونه به بیرون نمیبره وگرنه روزی هزار دفعه باید از ماشینای تو کوچه عذرخواهی میکردم.
رعنا: این آدمها کی قراره از حرف زدن درباره زندگی مردم دست بکشند و به زندگی خودشون و ایرادهای خودشون فکر کنند؟
رضازاده: بنده از طرفدارهای دوآتیشه پاسخگو بروبچهها هستم. کاش میشد یه بار عکستون رو چاپ کنید تو صفحه. من که میگم شما آقایی. حتی اگه خانم هم باشی خیلی ممنون از صفحه خوب و جوابهای خوبتون[...].
من هم از طرفداران ده آتیشه خود خود خود بروبچهها هستم اما مامانبزرگم با وردنه واستاده جلوم میگه: «ایشششش... نوه من اسمش هنوز معلوم نیس، عکسش رو چاپ کنه؟» حرفا میزنیاااا!
بدون نام: (من این شعر را 12 سال پیش سرودم) میگذرم از تو که با من همیشه نامهربونی/ تو که حتی یه لحظه هم نمیخوای پیشم بمونی/ میگذرم از تو و باور میکنم که تموم لحظههام پر از غمه/ یا که زخم بیکسی رو قلب من تا ابد تشنه یاس مرهمه/ تو که چشمات برق آینهس، تو که دستات پر نوره/ میتونستی که بمونی، گرچه این خیالی دوره/ تو یه جام می نابی، من همون دیوونهای هستم/ که چشاتو میستایم، که نگاتو میپرستم[...].
آژنگ: ای حافظ و فردوسی و عطار و نظامی/ خیزید یکی آمده از ذریه و نسل حسامی![...].
نقل است ابوالمعالی (زیده عمره!) با یاران بنشسته، به کار خویش مشغول بودی. ناگاه آه از نهاد برکشیدی، رو به یاران همیبکردی و بگفتی: «یه چی اینجام مونده (اشاره به گلوی مبارک فرمودند!) که باس بگم»! یاران سر به سوی ایشان همیبگردانیدند و جملگی گوش همیبشدند و چشم بر دهان مبارک ایشان همیبدوختند. گفت (پس از درنگ بسیار و خیره شدن به دوردست و عملیات فضاسازی برای اثرگذاری بیشتر بر حاضران!): ای یاران! بدانید و آگاه باشید این حسامی، نوه مامانبزرگ وردنهبهدست، از اوناش نیس! یاران به یکدیگر نگریسته تا مگر «این حسامی» را در میان خود ببینند! سپس مولانا و شیخنا ابوالمعالی رشته سخن خویش ادامه دادی که: برای چاپ آثار خود، نیاز به پاچهخواری نمیباشدهمی!! همینکه خوب بنویسید، چاپ خواهد شد. تَمّت و الباقی دعانا به بقاکم! سنه فلان هجری.
مسیح 21 ساله از تهران: در جواب فریده باید بگم حق با پاسیه. اگه هم دوستت خیلی برات مهمه، رابطهت رو کمرنگش کن. اینا واسه من تجربهس. هر چی زودتر، ناراحتیِ کمتر.
بدون نام: چطور برای چرت و پرت بعضی از بچهها جا زیاد دارید ولی برا سه تا جمله روانشناسی جا ندارید؟ پارتیبازیه دیگه؟ باشه!
آاااخی... خب حداقل یه اسمی، رسمی، چیزی میگفتی تا بررسی کنم ببینم چه موردی بوده و کِی و کجا.... ولی حالا که اسمی نبردی، صحبتای مامانبزرگم رو هم بشنو که میفرماد: ننه جون... ببخشیدا... ببخشیداااا... خیلیخیلی بببخشیداااا... ولی شما روانشناسی؟ یا از نوشتههای روانشناسا سه تا جملهت رو کپی کردی و فرستادی؟ اگه دومیه که کپی چاپ نمیشه، اگه اولیه که بدا به حال من و این نوۀ بیسواد من! (مامانبزرگمه دیگه... گاهی اوقات محبتش رو به نوهش، این طوری ابراز میکنه!) میگه: ننه جون از من میشنوی، به نظرم بهتره هر چه سریعتر مبحث روانشناسی رو ببوسی بذاری کنار، به یه معلم ادبیات مراجعه کنی، بعد بیای «این بود انشای من برای دیگران» رو بخونی!
صبا نورکرمی از لرستان: به گمانم نگاهت تلنگری میخواهد تا بلکه از پشت نقاب بیاعتنایی به من شوریده خاطر گوشهچشمی داشته باشی.
نرگس عباسی از اراک: وقتی دلت میشکند صدایش را نمیشنوی. فقط بلند بلند میخندی. چون دیگر دلی نداری که بسوزد. بلند بلند میخوندی چون دیگر دلت نمیگیرد. فقط با صدای بلند گریه میکنی چون خردههای دل شکستهات دست و پای خودت را میبرد.
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
دکتر مرندی در گفتوگو با «جامجم» پیامدهای واقعی فعال شدن اسنپ بک را نزدیک به صفر ارزیابی کرد
در گفتگو با یک جامعهشناس به نقش تشکلهای مردمنهاد درحفظ جامعه پرداختهایم