در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رضوان: نیستی و کیلومترها حرف دارم؛ از همان حرفهایی که همیشه مشتاق شنیدنشان بودی. نیستی و شبها تا گریه بیدارم. گاهی تظاهر به بودنت میکنم و صدای بودنت را از تصویر حکشدهات بر قلبم میشنوم. به دیدار من اگر میآیی سادهترین لباست را بپوش تا بتوانم نگاهت کنم، تا زبانم نگیرد، تا بتوانم احساساتم را برایت کلمه کنم. اگر میآیی سادهترین لباست را بپوش.
رحیم روشنی از کوهدشت: پسرک با پاهای تاولبسته پشت چراغ قرمز شیشهها را پاک میکند. اینقدر با التماس صدا میزند آقا آقا... ولی آقا با بیاعتنایی به احساس کودک، شیشه را بالا میکشد و احساس کودک را زیر چرخ ماشین له میکند.
هراز گاهی عشق: دل خاطرههایی که جا گذاشتی بیشتر از تو برای تنهاییام میسوزد. نه یک بار که صدها بار جلو چشمانم به رقص درمیآیند تا یک لحظه هم به نبودنت فکر نکنم؛ ولی مگر چند بار میتوانم رفتنت را ببینم و نمیرم؟ کاش خاطرههایت جای تو با تنهاییام مهربان نبودند.
دریاچه نقرهای: میخوام همه دنیا بدونن من تو عشقش جون میدم/ شاید برام زیادیه ولی براش تاوون میدم/ میخوام همه باور کنن که من ازش نمیگذرم/ باور کنن براش کمم، ولی هنوز دوستش دارم/ میخوام خودش باور کنه که من فقط اونو دارم/ بفهمه که بیشتر از این حتی تحمل ندارم/ میخوام کمی، فقط کمی، به فکر من باشه یه کم/ حتی اگه شده یه بار مثل یه رهگذر باشم/ صدام کنه، نگام کنه، یه دل سیر نگاش کنم/ بعدش اگه خدا بخواد همنفس غماش باشم/ این آرزو برای من شده یه جورایی محال/ همیشه با خودم میگم: تو رؤیا باش و یا خیال/ این جوری حس و حال من یه کمی خواستنیتره/ ولی یه کم فکر میکنم تو رؤیا باشم بهتره.
محمد دلبند از قزوین: تسلیت ای قلب من جایی نداری در دلش/ لایق او نیستی بهر غم و درد و دلش/ انتخاب او نبودی ای دل تنهای من/ مرهمی جز اشک و هقهق نیست بر غمهای من/ بهر عشقت او بداد تنها همین مصرع جواب/ هر کسی در این جهان دارد حق انتخاب/ پسری زشت و سیهدل را که میخواهد؟ بگو/ انتخاب او نبودم نیست این تقصیر او/ چهره و اخلاق او دانم که از من سرتر است/ من کجا و او کجا صد بار از من بهتر است/ نای هقهق در گلویم نیست دیگر ای خدا/ ای خدا مرگم رسان تا کی غم بیانتها؟
ایرج عزیزپور 24 ساله: محکوم به اعدامم. بهتره بگم هر لحظه منتظر اجرای حکم اعدامم هستم در زندان قزلحصار، و تقریباً دو ساله دارم چاردیواری را دنبال میکنم. البته از موقعی که به زندان افتادم و تنها خواهشم اینه که یک پیام در چاردیواری برام چاپ کنید و 18 شهریور روز تولد نامزدم، زینب رو اگه میشه و لطف میکنید از طرف من تبریک بگید.
زنگوله چوبی: چرا انقدر پول مهمه؟ چرا انقدر مردم فکرشون شده پول؟ چرا کسی که مث خودشون مادی نیس تحویل نمیگیرن؟ آه... نفس کشیدن تو این هوای مسموم حالم رو بد کرده.
عشق سرعت: داشتم میرفتم، نمیذاشت. محکم پام رو گرفته بود. هر کاری کردم ولم نمیکرد. قسمش دادم ولم کنه. دیرم شده بود ولی هنوز نمیذاشت برم. دیگه خسته شده بودم. مجبور شدم در رو باز کنم تا بند کتونیم از لای در آزاد بشه.
نرگس صفری: 1-تو شاهزاده رؤیاهای من نبودی و من این را نمیدانستم. پا بر مرکبت گذاشتم و همراهت شدم اما دل من، تو و این عمارت رؤیاییات را نخواست... چشمک نگهبان قصرت همان ابتدا کار دلم را ساخت. 2-نگاهی که مسدود شد، صدایی که سکوت شد، احساسی که داره خاموش میشه. یه فنجون قهوه که سرد شده و دلی که هنوزم خوشه.
مهرداد 69: وسعت درد فقط سهم من است/ باز هم قسمت غمها شدهام/ دگر آیینه ز من باخبر است/ که اسیر شب یلدا شدهام/ من که بیتاب شقایق بودم/ همدم سردی یخها شدهام/ کاش چشمان مرا خاک کنید.
پس بقیهش؟! نداشت؟ یا غضنفر همراهت خوردهش؟
سحر یادگاری از کرمانشاه: 1-جاده خاطره تلخ من است. جاده از زمانی که درس فاصله را به من آموخت، تلخ شد. 2-تو گفتی تا درختهای باغ، آلبالو بدهند، ما هم به هم رسیدهایم. هفت سال میگذرد، چه درختهای تنبلی داری.
میگم جاده خوردنی نیستاااا... حواست هس؟ شاید به خاطر همینه که تلخ به نظرت اومده! (خیام و عطار هم الان دارن با هم بحث و جدل میکنن، این یکی میگه خب شاید از صنعت تشخیص استفاده کرده، چمدونی تو؟! اونیکی میگه دیگه تشخیص هم باشه الان علم جادهسازی که اونقدرا پیشرفت نکرده که!)
آرزو 22 ساله: باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم. کولهام غرق غم است، آدم خوب کم است، عدهای بیخبرند، عدهای کور و کرند، و گروهی پکرند. دلم از این همه غم میگیرد و چه خوب است: آدمی عاقبت میمیرد.
مهرداد سارا: بادهای زودگذر بیاحساس، پاییز دوستیمان را رقم خواهند زد. اگر واژه عشق را در قلبمان بخشکانیم خوشبینانه امید به بهار همیشگی برای با تو بودن دارم.
فاطمه شیرزاد از روستای دولتآباد اردبیل: امروز بدجوری دلم شکست. صبح زود خودم رو سر کارم رسوندم، شاید صابکارم دلش به رحم بیاد و حقوق این ماهم رو بموقع بده تا باهاش گوشیای رو که مدتهاست آرزوی داشتنش رو دارم بخرم ولی غافل از اینکه دوستم برای سرگرمی دخترش همون مدل گوشی رو براش خریده بود به جای اسباببازی!
مامانبزرگم میگه ننه جون، خودت رو با اونایی که وضعشون رو بهتر از خودت میدونی (حالا از نظر اقتصادی، یا فرهنگی، یا کاری یا هر چی) مقایسه کن تا بهونه و پلهای باشه برای تلاش و پیشرفتت؛ اماااا... هیچوقت پای حسرت خوردن رو توی همچی مقایسهای باز نکن که برعکس، مث آجری میشه تو فرق سر آدم برای متلاشی شدن و پسرفتش! (میبینی؟ ضربالمثلها و کنایات و اشارات مامانبزرگمم منحصر به فرده کلاً!)
هانی 15 ساله از تهران: با صبا 15 ساله موافقم. خیلی همهفن حریفی! زبون زرگری که خوبه. من با نگاه حرف میزنم. آره باو!
پع! حرف زدن با نگاه رو که دایناسورا هم بلد بودن! همچی چش میدوختن به چش شکاااار، که شکار مذکور کور میشد! اگه راس میگی با گوشات حرف بزن ببینم!
ک.ش: سخته فراموشت کنن/ تو لیست سیاه پرتت کنن/ داد بزنی دلم گرفته/ خفه و خاموشت کنن/ حسامی نوشتهمو چاپش بکن/ کاری نکن از زندگیم پاکت کنن.
سراب از همدان: خیلی از دستتون شاکیام. آخه وقتی هیچ کدوم رو چاپ نمیکنی چرا میگی فقط یکی دو ماه نااااقاااابل. حداقل یه چیزی بگو بشه خو! الان سه ماهی [هست که مطلب] میفرستم هیچ کدوم رو چاپ نکردی. کپی هم که نیستن. پس چه خبره اونجا؟
ئوووو... همچی میگه سه مااااه... همین پیامکت رو هم جمع بزنم با قبلیها تازه مجموعاً میشه چارتا!
نادیا از تهران: دیدگانم از دیدگانت محو شد اما قلبهایمان همچنان برای هم میتپد. دستانمان از هم جدا ماند اما عشقمان همچنان پابرجاست. ریسمان دوستیمان از هم گسست اما دلهایمان همچنان پیش هم است. سرنوشت ما را از هم جدا کرد اما قبرهایمان در کنار هم در قبرستان عشق باقی ماند.
جوجه اردک زشت از قائمشهر: 1-در پس ذهنم چیزهایی نهفته است که گفتنش سخت است. سخت است چیزی بگویی و کسی درکش نکند و گمان کند که دیوانهای. 2-آدمی همیشه در گذشته زندگی میکند و حال را از دست میدهد. انگار در گذشته دفینهای دارد که میترسد از دست بدهد. دیگر نمیداند حال را از دست داده و آیندهای بر آب دارد.
آرزومی 89: خوشحالم از این اشتیاق پرشور/ میخندم از این نگاه های مغرور/ میخواهم یه دنیا، دنیای پرنور/ خندههای زیرکانه، گناه به زور.
ساناز احسانی از تهران: تو اوضاع بد مواد غذایی/ قیمت ها هم میشه هر روز فضایی/ از اون موقع که گفتن «پالم» تو شیره/ دلامون هی داره قیلیویلی میره/ سبزیجاتم که میگن دیگه خوب نیست/ نمیشه بش بدیم یه نمرۀ بیست/ سوسیس و کالباسم فایده نداره/ همهش چاقی رو واسه ما میاره/ تو این اوضاع نمیاریم دیگه تاب/ باید رژیم بگیریم اونم با آب/ ولی از نظر آبی کویریم/ باید مصرف بشه کم، تا خشکسالی نگیریم.
باباطاهر عریان میگه ببین منُ (از من میشنوی ولش کن، اصلا هم نگاهش نکن، با این سنوسال و طرز لباس پوشیدنش بدآموزی داره!) توی متن نوشتن قویتر از شعری (از منم میشنوی، وقتت رو بذار روی تقویت نثر).
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: