دوست داشتم سقف بالای سرمان مال خودمان باشد

من خداویردی عبادی هستم و نهم آبان 1345 در خوجین به دنیا آمدم. جای زیبایی است. برای من بهترین جای دنیاست. نمی‌دانم تا کی قرار است کار کنم، اما بازنشسته که شوم و پولی در بساط داشته باشم، برمی‌گردم همانجا و پیرانه‌سری‌ام را آنجا می‌گذرانم. اسم خوجین که می‌آید به یاد رفیق و هم‌بازی کودکی‌ام علی ایمانی می‌افتم. من و ایمانی از شش‌سالگی با هم رفیق بودیم و هنوز هم هستیم. گاهی همدیگر را می‌بینیم.
کد خبر: ۷۱۰۶۵۹

هیچ‌چیز جای رفیق صمیمی را برای آدم نمی‌گیرد. در حق رفیق خوب هرچه خوبی کنی کم است. خوجین برای من و ایمانی جای بزرگی بود. سرسبز بود و پر از باغ میوه. پدرم کارگر بود. آدم شریف و مظلومی که هر چه داشت و هرچه می‌کرد برای خانواده‌اش بود. چند گاو و گوسفند هم داشتیم. از بچگی یاد گرفته بودیم کار کنیم. آغل را تمیز کنیم. غذای گاو و گوسفندها را بدهیم. برویم آب بیاوریم. هرکاری که از دست یک بچه برمی‌آمد ما انجام می‌دادیم. درس هم می‌خواندیم. یکی از معلم‌هایم را هنوز هم می‌بینم. همین شهرک اندیشه زندگی می‌کند. جایی که 23 سال است من هم زندگی می‌کنم. زمستان‌ها پدر می‌رفت شمال برای ماهیگیرها کارگری می‌کرد. کار را عار نمی‌دانست. بیکار نمی‌نشست. تمام عمرش سالم زندگی کرد. آدم درستی بود و درست زندگی کرد. کشتی پهلوانی می‌گرفت. خیلی بچه بودم، اما یادم می‌آید توی عروسی یکی از فامیل با یکی از این عاشیق‌های آذری کشتی گرفت. طرف را بلند کرد زد زمین، اما مرد بی‌ادعایی بود. مطمئنم که هیچ‌گاه دست روی من بلند نکرد. مادرم کمی عصبی‌مزاج بود. کتک خوب خوردم از دستش. خدا رحمتش کند زن زحمت‌کشی بود. شش پسر و یک دختر را با نداری بزرگ کرد. توی این خانواده من یاد گرفتم کار کنم و محتاج کسی نباشم. همیشه کار کرده‌ام. از وقتی یادم می‌آید. از سربازی که برگشتم رفتم شدم شاگرد اتوبوس. خط تهران ـ مشهد. اتوبوس از تهران راه می‌افتاد و آمل و ساری و گرگان را رد می‌کرد و می‌رفت تا مشهد. فراموش نمی‌کنم روزی که کیفم را توی اتوبوس زدند. یک پنج‌زاری ته جیبم نبود. از تهرانپارس تا توپخانه را پیاده آمدم و خودم را رساندم به آشنایی که توی یک مسافرخانه کار می‌کرد. بیست ساله بودم. سالم بودم و قوی. خستگی را نمی‌شناختم.

پدرم گفت پسر بعد از سربازی باید زن بگیرد. من عاشق دختری بودم. نمی‌دانم چطور شد که نشد. بله‌برون هم رفتیم حتی، اما آخرش نشد. قسمت نبود گویا. بعد از آن دیگر ندیدمش. زندگی است دیگر! آدم وقتی جوان است فکر می‌کند دنیا را ساخته‌اند تا او به هرچه می‌خواهد برسد، اما زور زندگی خیلی زیاد است. من راضی‌ام. از زندگی‌ام راضی‌ام. زنم را دوست دارم. بیست و دو ساله بودم که باهاش ازدواج کردم. مادرش راضی نبود به وصلت ما. عقد بودیم، اما همش نه می‌آوردند توی کار ما. یک روز با هم فرار کردیم. آن موقع رسم بود فرار کردن عاشق و معشوق‌ها. دست زنم را گرفتم و شبانه یک ماشین دربست گرفتم و نیمه‌شب رسیدیم انزلی خانه برادرم. کلید خانه‌اش توی تهران را داد به ما. یک دست قاشق و چنگال هم نداشتیم، اما زندگی‌مان را شروع کردیم. وقتی الان می‌گویم با هیچ شروع کردیم، پسرم باورش نمی‌شود، اما ما واقعا با هیچ شروع کردیم. زنم صبور است و بی‌توقع. بیشتر از هر چیز و هر کسی توی این دنیا دوستش دارم. از بچه‌هایم بیشتر دوستش دارم. هر وقت حرفش را گوش کرده‌ام ضرر نکرده‌ام. یکبار این کار را نکردم و هنوز پشیمانم. کارمند مخابرات بودم. از سال 68 تا 74. یک پلیس توی پیکان‌شهر همسایه ما بود. او جور کرد من بروم توی مخابرات. آبدارچی بودم. نامه‌بر شدم. دو سال هم ماموریت دادند رفتم هشتگرد. زد به سرم خودم را بازخرید کردم و آمدم بیرون. زنم مخالف بود. حرفش را گوش نکردم. ای کاش گوش کرده بودم. بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام بود. پول رهن خانه لازم داشتم و مجبور بودم این کار را بکنم. حالا هم تا آخر عمر باید حسرتش را بخورم. کلا اهل حسرت چیزی یا کسی را خوردن نیستم، اما خب فکر می‌کنم می‌ماندم می‌توانستم یک خانه توی تهران برای زن و بچه‌ام بخرم. روزی که دستش را گرفتم و فرار کردیم، گفتم باید این دختر را خوشبخت کنم.

خوشبختی مگر چیست؟ یک دل شاد و تن سالم و خانه و ماشین. همین. نتوانستم برایش خانه بخرم. 26 سال است که اجاره‌نشینیم. خیلی‌ها فکر می‌کنند من آدم تنبل و بی‌عرضه‌ای بوده‌ام که نتوانسته‌ام یک سقف مال خودم داشته باشم، اما من همیشه کار کرده‌ام. زورم نرسیده بیشتر از این. زنم چیزی نگفته، اما خودم همیشه شرمنده‌اش هستم که نتوانستم. آدم توی زندگی نباید شرمنده زن و بچه‌اش شود. دختر و پسرم ترم دوم دانشگاه مجبور شدند درس را ول کنند. نداشتم شهریه بدهم. دخترم هیچ‌وقت به رویم نیاورده،‌ اما خودم ناراحتم. پسرم بعضی وقت‌ها می‌گوید که تو هیچ سرمایه‌ای برای ما جمع نکرده‌ای. خب چه‌جوری جمع می‌کردم؟ شاگرد اتوبوس شدم. توی همین خیابان خوش باربری شهری کرده‌ام. یخچال و فریزر گذاشته‌ام روی کولم و پنج طبقه ساختمان را رفته‌ام بالا! رفته‌ام از قشم جنس آورده‌ام توی بازار تهران فروخته‌ام. خب برای چه؟ برای این که جلوی زن و بچه‌ام شرمنده نباشم. هنوز هم صبح تا شب کار می‌کنم. صبح کله سحر از اندیشه راه می‌افتم می‌آیم تا قلب تهران که چایی بگذارم جلوی کارمندهای اداره. ساعت چهار که کارم تمام می‌شود راه می‌افتم می‌روم قلعه حسن‌خان کرکره مغازه‌‌ام را می‌دهم بالا ریش‌تراش و سشوار و وسایل برقی تعمیر می‌کنم. می‌رسم خانه شده ده شب. شکایتی ندارم. من راضی‌ام. تنها هدف زندگی‌ام این بوده که درست زندگی کنم. هیچ‌وقت به دسترنج کسی چشم نداشته‌ام. یک نارفیقی 15 سال پیش 500 هزار تومان من را خورد، هنوز نتوانسته‌ام بگذرم ازش. هیچ چیز بهتر از درست زندگی کردن نیست. من شاید یک جاهایی شرمنده زن و بچه‌ام شده‌ام، اما همیشه خانواده شادی داشته‌ام. ذاتا آدم بذله‌گویی هستم. همیشه توی خانه ما بگووبخند بوده. خانواده خانمم میان دامادهایشان به خاطر همین اخلاقم من را از همه بیشتر دوست دارند. آدم باید شاد باشد. غصه دنیا، خوردن ندارد. به خاطر همین من همیشه از لباس مشکی بدم آمده. سخت شده که مشکی بپوشم. دوست دارم با آدم‌های مختلف رابطه بگیرم و با همه رفیق باشم. توی اداره هم همین‌طور است. هیچ‌وقت ناراحت نبوده‌ام که چرا باید جلوی دیگران چایی بگذارم. سعی کرده‌ام از خودم و زندگی‌ام راضی باشم. زندگی همین است دیگر. یک جاهایی می‌توانی، می‌شود. یک جاهایی هم نمی‌شود... .

طبیعت حال مرا خوش می‌کند. فیلم‌های مستند حیات‌وحش را دوست دارم. دلم می‌خواهد برگردم به طبیعت. مطمئنم یک روز برمی‌گردم خوجین. اهل سینما رفتن نیستم، اما جکی چان هنرپیشه محبوبم است. همه فیلم‌هایش را دیده‌ام. پای تلویزیون کشتی‌کچ می‌بینم. عاشق جان سینا هستم. از همه قوی‌تر است. زیاد هم ادعایش نمی‌شود. موسیقی عاشیق‌ها را دوست دارم. صدای سه‌تار را دوست دارم. دلم می‌خواهد کشور آذربایجان را ببینم. تا حالا که نشده. نمی‌دانم چرا ولی استرالیا را هم دوست دارم.

جوان که بودم جور شد بروم آلمان کار کنم. پدرم نگذاشت. مخالفت کرد. نمی‌دانم شاید اگر رفته بودم زندگی‌ام جور دیگری می‌شد؛ کسی چه می‌داند شاید هم از زندگی که حالا دارم بهتر نمی‌شد. دوست داشتم فن خوبی یاد می‌گرفتم. دایی خانمم آدم خیلی خوبی بود. در مغازه‌اش یاد گرفتم وسایل برقی کوچک را تعمیر کنم. کمک‌خرج زندگی‌ام است این کار. پسرم که از سربازی برگردد باید برود دنبال یاد گرفتن یک فن. آدم فن بلد باشد بیکار نمی‌ماند. درست است که پول و سرمایه‌ای ندارم برایش بگذارم، اما فکر می‌کنم دور هم خانواده خوبی هستیم. شادیم. همیشه بساط خنده به راه است. خب فکر می‌کنم خوشبختی همین است. حالا خانه‌مان اجاره‌ای است. درست است که بهش فکر می‌کنم روحم عذاب می‌کشد، اما باز می‌گویم خدا رو شکر. همیشه درست زندگی کرده‌ام. این خودش کم چیزی نیست.

راوی: رضا جمیلی

درباره خداویردی...

کسانی که بر پله‌های بالاتر نردبان درآمد جامعه ایستاده‌اند، با دیدن و شنیدن سختی‌های کسانی که بر پله‌های پایین‌تر ایستاده‌اند، همیشه جملات خاصی را بیان می‌کنند.

آنها می‌گویند که پول خوشبختی نمی‌آورد. آنها می‌گویند که گاهی، کسی که هر ماه، منتظر پرداخت اجاره است، خوشحال‌تر از کسی است که هر ماه، منتظر است ببیند آیا اسناد مربوط به وامی که با دور زدن قانون و بدون وثیقه گرفته‌ است، رو می‌شود یا نه! آنها می‌گویند: وقتی درآمدت بیشتر می‌شود،‌ بیشتر لبخند بر لب می‌آوری، اما میزان لبخندهای دروغین دیپلماتیک، بیشتر از لبخندهای واقعی شماست.

می‌گویند کسی که پشتوانه مالی ندارد، ممکن است به یک انسان خیلی بزرگ و خودساخته تبدیل شود اما کسی که در جوانی پشتوانه مالی دارد، شاید ثروتمند شود اما بزرگ نمی‌شود. می‌گویند که شعور با ثروت متفاوت است و نباید ناراحت باشید. این‌که شما پولی ندارید، به معنای شعور و فهم کمتر نیست.

آنها می‌گویند و این حرف را، هر روز در گوش کسانی که در پله‌های پایین‌تر نردبان ایستاده‌اند، تکرار می‌کنند. خودشان هم این حرف‌ها را باور ندارند، اما دروغ می‌گویند تا تحمل رفاه خودشان و دیدن رفاه نداشتن دیگران راحت‌تر شود.

اما آنها که در پله‌های پایین ایستاده‌اند و ساکت و آرام به این حرف‌ها گوش می‌دهند، خیلی وقت‌ها می‌دانند و آموخته‌اند که آن قصه‌هایی که دیگری برای آنها به دروغ از حفظ می‌خواند، واقعی است....

محمدرضا شعبانعلی - مدرس کسب ‌و کار و مهارت‌های زندگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها