در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هرچند هفته یکبار پیدا میشد. مهمترین وجه جنونش برای ما بچه آدمهای سالم، بیپرواییاش بود. نظرش را بیپروا و بیملاحظه زمان و مکان و هر جمع میگفت. این که اُلا لیوُ در مورد هر کدام از ما، ریخت و قیافهمان، لباسهایمان چه نظری داشت دستاویز شیطنت و سرخوشیهای کودکیمان بود. کافی بود به یک نفر بگوید کلهات شبیه خیار است تا خیار کلیدواژه خندههای یک هفتهمان شود. تاثیرگذار بود. حرفش خریدار داشت بین ما بچهها. نظرش اهمیت داشت برایمان. صراحت داشت مثل همه دیوانگان. از بروزدادن آنچه در ذهنش میگذشت هراسی نداشت؛ مثل همه همجهانیهایش: شهروندان سرزمین بیجغرافیای جنون. میآمد و ساعتی عبور جهانش، مدار حرکت جهان ما را قطع میکرد؛ هاشوری رنگپریده از جنون بر دنیای ما میانداخت و میرفت تا ماهی یا دو ماهی دیگر. برمیگشت با جنونی بیشتر. حالش نزارتر و خرابتر؛ دنیایش غریبتر و دورتر از منظومه ساکنان سلامت عقل که ما بودیم و بزرگترهایمان که هشدار میدادند نزدیک این دیوانه نشوید، اما این او بود که دورتر میشد یا ما بودیم که بزرگتر میشدیم. حرفهایش ناکوک بود، در دستگاه موسیقی زبان ما البته. کوکِ خودش بود! آرزوهایش عجیب بود. یک بار با حسرت به خودش گفت و ما شنیدیم که: «دلم یک ضبط کهنه میخواهد!» ما خندیدیم. آدم آرزو میکند خب آرزوی یک ضبط نو بکند! آن موقع هنوز کسی دربند نوستالژی و اصالت چیزهای کهنه و سالخورده نبود. هنوز مد نشده بود حسرت داشتن کهنگی را خوردن. اُلا لیوُ اما حسرت داشتن یک ضبط کهنه را داشت. در دنیای مجنونش کهنه باارزشتر بود و عزیزتر. مثل دنیای این روزهای ما که یک گرامافون کهنه را مینشاند در بهترین کنج خانهمان. مثل همین روزهایِ ما که همهمان بیپروا در مورد آدمها و چیزهایی که دوست نداریم مینویسیم و «لایک» میگیریم. اُلا لیوُ را کنار یک جاده در نیمهشبی تاریک؛ مرده پیدا کردند. نمیدانم دلش هوس چه کرده بود در آن راه دورافتاده. شاید چند سال دیگر بفهمیم. در نیمهشبی که هوس زدن به جادهای تاریک به سرمان بزند و کسی نگوید مگر دیوانه شدهای!
رضا جمیلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: