چشمان زرد کهربایی

هر روز می‌بینمش، از جلویش عبور می‌کنم و می‌گذرم و سرم از این پرسش بی‌پاسخ پر می‌شود که چرا دختری به این زیبایی باید در حاشیه پیاده‌رو بنشیند و پاکت فال به دست، چشمان زرد کهربایی‌اش را ملتمسانه به این و آن بدوزد و آرزو کند تا مگر دستی در جیبی رود و با پولی بیرون آید و لبخند را بر لب او بنشاند، گیرم برای لحظاتی. چیزی که این معادله را برایم پیچیده‌تر کرده، حضور مردی پا به سن گذاشته ـ شاید پدرش ـ در کنار این دختر است؛ نمی‌دانم چرا هر دو به خیابان می‌آیند؟!
کد خبر: ۷۰۶۶۱۶

سن و سالی از مرد گذشته، ولی از پا نیفتاده است. و دختر، نه دخترک کوچک تازه پاگرفته‌ای، که بزرگ است؛ آنچنان بزرگ که یکی دو سال دیگر اگر در وصف زیبایی‌اش خواسته باشی سخن بگویی، باید عبارت «جای خواهری» را چاشنی‌اش کنی تا مبادا سوءتفاهم و گمانی بد پدید آید.

روزهایی که از جلوی این پدر و دختر می‌گذرم، از خودم می‌پرسم اگر روزی دختری به این زیبایی داشته باشم، در بدترین شرایط هم آیا راضی خواهم شد به کنار خیابان بیاید؟ و این سوال، قلبم را سخت می‌فشارد. برایم سوال است که چرا دختر در خانه نمی‌ماند و پیرمرد به قصد روزی عزم کوچه و خیابان نمی‌کند؟!

مساله دیگری که گره در کار عقلم می‌اندازد و مستاصلم می‌کند، روحیه شاد و سرخوشانه دختر است که بی‌خیال نگاه‌های دلسوزانه رهگذران، چنان با پیرمرد می‌گوید و می‌خندد که انگار نه انگار در کف سخت و سرد پیاده‌رو نشسته است و در تیررس سنگینی هزاران نگاه پاک و ناپاک.

چند بار وسوسه شده‌ام پرس‌وجو کنم که این دختر کیست و از کجا آمده و با آن پیرمرد چه نسبتی دارد. بارها خواسته‌ام از خودش سوال کنم که آیا به مدرسه رفته است، سواد دارد و آرزوهایش چیست؟ شب‌ها که سر بر بالش می‌گذارد با چه رویایی به خواب می‌رود؟ فکر می‌کند تفاوتش با دختران هم سن و سال که دست در دست مادر و پدر دارند و از جلویش می‌گذرند و شاید از سر دلسوزی، فالی هم از او بخرند، چیست؟

از کودکان کار آنقدر گفته شده و شنیده نشده که حد و حسابی ندارد. یک بار هم که صداها شاید از سر اتفاق به گوش مسئولان رسید به جای جمع‌آوری و سرپرستی و تامین هزینه زندگی و تحصیل این کودکان معصوم، ساماندهی‌شان در دستور کار قرار گرفت؛ ساماندهی به معنی پوشاندن یک کاور بر تن آنها.

این روزها خیابان‌ها پر شده است از کودکانی که زود بزرگ شده و مرد و زن زندگی شده‌اند و البته در معرض انواع و اقسام تهدیدها و آسیب‌های اجتماعی. چه بسیار گرگ‌هایی که در کمین این طفلکان بی‌گناه نشسته‌اند. هر روز که دختر فال‌فروش را می‌بینم، دلم از ترس و دلهره می‌لرزد؛ چشمان زرد کهربایی‌اش هنوز پر از امید و زندگی است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها