در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مرد میانسال دستانش را پشت سرش قلاب میکند،به دوردست چشم میدوزد و ادامه میدهد: وقتی گرفتار مواد شدی، دیگر هیچ چیز برایت مهم نیست غیر از اینکه خودت را به قول معروف بسازی. من در آن دوران با خانوادهام خیلی بدرفتاری کردم، طوری که هنوز هم شرمندهشان هستم و وقتی یادم میافتد، از خودم خجالت میکشم. آنها میکوشیدند کمک کنند تا ترک کنم اما خودم نمیخواستم و همین هم باعث شده بود همیشه با هم دعوا و مرافعه داشته باشیم تا اینکه بالاخره از خانه بیرون زدم.
از آن به بعد هرازگاهی که پولم ته میکشید و لنگ مواد میماندم، سراغشان میرفتم و با داد و فریاد پول میگرفتم، اما بعد از مدتی یکی از دوستانم که مثل خودم بود پیشنهاد کرد خردهفروشی کنیم. دیدم فکر خوبی است. اینطوری هم خودمان همیشه مواد داشتیم و هم پول کمی ته جیبمان میماند.
مهران چهار سال از عمرش را گرفتار مواد بود. او میگوید: آن چهار سال میتوانست به اندازه 40 سال ارزش داشته باشد؛ میتوانستم درس بخوانم، حرفهای یاد بگیرم و برای خودم سرمایهای فراهم کنم، اما به جای همه این کارها هر روز مصرفم بیشتر و بیشتر شد. کار به جایی رسید که از خودم بدم آمد. واقعا دیگر نمیتوانستم خودم را تحمل کنم. نفرتانگیز شده بودم و میخواستم ترک کنم اما نمیتوانستم. راهش را بلد نبودم، از طرفی ارادهام هم آنقدر قوی نبود. تا اینکه یک روز ماموران کلانتری مرا هنگام فروش مواد در پارکی گرفتند و به زندان افتادم.
مهران 9 ماه در زندان ماند و از همان زمان مبارزهاش را علیه اعتیاد شروع کرد: «در چهار ماه اول اصلا به خانوادهام خبر ندادم اما بعد از آن وقتی کمی حالم بهتر شد و دیدم مصمم هستم و میتوانم راهی را که انتخاب کردهام ادامه بدهم، با خانهمان تماس گرفتم. چند بار تلفن زدم اما هردفعه گوشی را قطع کردند تا اینکه بالاخره فرصتی به دست آمد و موفق شدم با برادرم حرف بزنم. همه چیز را به او گفتم و توضیح دادم که میخواهم از این به بعد سالم زندگی کنم.»
اعضای خانواده مهران حرف او را باور نمیکردند و زندانی سابق بارها و بارها با آنها صحبت کرد تا توانست کمی امیدوارشان کند. او توضیح میدهد:در زندان خیلی تلاش کردم. از صبح تا بعدازظهر خودم را سرگرم کلاسهای فرهنگی و ورزش میکردم. تصمیم قطعی داشتم و نمیخواستم به هیچ قیمتی دوباره به شرایط گذشته برگردم. بالاخره اواخر دوران زندان، پدر و مادرم به ملاقاتم آمدند و قول دادند کمکم کنند. نباید بعد از آزادی دوباره به همان محیط سابق برمیگشتم؛ چون امکان داشت دوباره آلوده شوم، به همین دلیل با پدرم صحبت کردم و او هم از عمویم خواست تا بتوانم مدتی پیش او در رامسر بمانم. عمویم مرد مهربانی است. همسر او سالها قبل فوت شده و هر دو بچهاش ازدواج کرده بودند. خودش هم کارمند بازنشسته بود. او قبول کرد به من پناه بدهد. مهران بعد از آزادی راهی شمال شد و خیلی زود تصمیم گرفت شغلی برای خودش پیدا کند. او میگوید: دیگر توقعام پایین آمده بود، قبلا خیال میکردم شغل یعنی یک کار اداری پردرآمد، اما وقتی به رامسر رفتم شروع کردم به کار کردن در باغهای مردم. دو سال آنجا ماندم تا اینکه از دختری خوشم آمد و خانوادهام برای ازدواج کمکم کردند.
مهران، داستان زندگیاش را برای همسرش تعریف کرد و به اوتوضیح داد که مسیر زندگیاش را به طور کلی تغییر داده است. او ادامه میدهد:بعد از ازدواج به تنکابن رفتیم چون پدر و مادر همسرم آنجا زندگی میکردند. من همچنان سخت کار میکردم. تا چهار سال قبل هم آنجا بودیم اما بالاخره تصمیم گرفتیم به تهران بیاییم، چون والدین همسرم فوت شده و از طرفی پدر و مادر خودم به سنی رسیدهاند که به مراقبت احتیاج دارند. الان یک پراید دارم که با آن کار میکنم و خدا را شکر خرجم را درمیآورم. بزرگترین موفقیت من در زندگی، رها شدن از شر اعتیاد بود و حالا واقعا احساس سبکی میکنم.
زندانی سابق ادامه میدهد: در زندان مجرمان سابقهدار زیادی بودند که هیچوقت نمیتوانستند به راه راست برگردند، اما من برای رسیدن به هدفم خیلی تلاش کردم. کسانی را میشناسم که مثل خودم بعد از آزادی زندگی سالمی را در پیش گرفتند و موفق شدند. این کار سختیهای زیادی دارد اما در پایان وقتی آدم نتیجهاش را میبیند احساس رضایت و خوشبختی میکند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: