آشنایی با مواد مخدر، آغاز گرفتاری‌های مرد جوان

خیال می‌کردم خوش هستم

تیمور تمایل ندارد درباره کودکی خود توضیح دهد. او می‌گوید: «بچگی‌ام خیلی سخت گذشت. بعد از این‌که در کلاس دوم راهنمایی ترک تحصیل کردم، به خانه عمویم رفتم. او در شهری نزدیک شهر خودمان در شمال زندگی می‌کرد و در طبقه پایین خانه‌اش قهوه‌خانه‌ای کوچک داشت. از همان موقع در قهوه‌خانه برای او کار می‌کردم. ما همه رقم مشتری داشتیم. خیلی از آنها معتاد و آدم‌های خلافکار بودند. من هم با آن سن کم، بین آنها بودم و حتی بعضی وقت‌ها به من می‌گفتند برایشان چیزی را جابه‌‌جا کنم که البته می‌دانستم مواد مخدر است. من با مواد غریبه نبودم چون پدر خودم هم تریاک می‌کشید.»
کد خبر: ۶۸۵۵۸۶

متهم از همان دوران کودکی ناخواسته وارد کارهای خلاف شد. او می‌گوید: «آن روزها هر طور که بود، گذشت. اصلا دوست ندارم تعریف کنم چه شد و چه نشد. بعد از این‌که به سربازی رفتم، اوضاع کمی فرق کرد. دیگر برای خودم مستقل شده بودم و می‌توانستم هر طور دوست دارم، زندگی کنم، اما حقیقت این بود که من فقط زندگی کردن در آن قهوه‌خانه و بین همان آدم‌ها را بلد بودم. برای همین دوباره پیش عمویم رفتم، اما او گفت شاگرد گرفته و دیگر نمی‌تواند به من حقوق بدهد. او قبلا هم پول خیلی کمی به من می‌داد و درآمد اصلی من از انعامی بود که مشتری‌ها می‌دادند. البته خرج زیادی هم نداشتم؛‌ فقط آن اواخر با چند نفر رفیق شده بودم و بعضی وقت‌ها با هم مواد می‌کشیدیم.»

تیمور بعد از بازگشت از سربازی سعی کرد دنبال کاری بگردد. او می‌گوید: «نه سواد درست و حسابی داشتم و نه کاری بلد بودم. خلاصه بعد از کلی این در و آن در زدن شاگرد شوفر یک اتوبوس بین‌شهری شدم. اتفاقا این کار را خیلی دوست داشتم، چون همیشه در راه بودیم. اصلا دوست نداشتم یک‌جا بمانم. همان موقع‌ها دوباره مصرف مواد را شروع کردم. البته راننده‌ای که با او کار می‌کردم، اهل این برنامه‌ها نبود، اما کاری هم به کار من نداشت. دیگر راه و چاه را خوب یاد گرفته بودم و می‌دانستم از چه کسی و کجا مواد بخرم. کاملا آزاد بودم و هر کاری دلم می‌خواست، می‌کردم. خیلی کم به خانه خودمان سر می‌زدم؛ حتی برای عروسی خواهر و برادرم فقط همان شب جشن رفتم و در برنامه‌ها و مراسم‌ دیگرشان نبودم.»

متهم داستان زندگی‌اش را این‌‌طور ادامه می‌دهد: «بعد از یک‌سال و نیم شاگرد شوفر کامیون شدم. خودم هم پایه یک گرفته بودم و گاهی پشت فرمان می‌نشستم. راننده‌ای که با او کار می‌کردم، معتاد بود. از آن به بعد دیگر راحت‌تر مواد مصرف می‌کردم تا این‌که هر دونفرمان را با مواد گرفتند. البته زیاد زندان نماندیم، جریمه دادیم و زود آزادمان کردند. دوباره سر همان کار برگشتیم. ما سه سال با هم کار کردیم. بعد صاحب ماشین، آن راننده را اخراج کرد و کامیون را دست خودم داد. درآمدم که بیشتر شد، مصرفم هم بالا رفت. خیال می‌کردم خوش هستم و از زندگی لذت می‌برم، اما همه‌اش خیال الکی بود. در این مدت دو بار دیگر به اتهام حمل مواد بازداشت شدم که چون همیشه مواد همراهم کم بود، هیچ‌وقت دردسر زیادی درست نشد. خانواده‌ام اصلا از این موضوع خبر نداشتند.»

تیمور ادامه می‌دهد: «بعد از مدتی کار به جایی رسید که دیگر نتوانستم رانندگی کنم. برای همین به تهران آمدم. چند دوست و رفیق داشتم که گفته بودند برایم کار پیدا می‌کنند، اما هیچ کاری نبود. از طرفی خرج زیادی داشتم. این‌طور بود که با همان رفقا دزدی را شروع کردم و بعد از پنج فقره کیف‌قاپی دستگیر شدم. مدتی را در زندان گذراندم. از این وضع خسته شده و به خودم قول داده بودم بعد از آزادی دیگر دنبال خلاف نروم. می‌خواستم به شهر خودمان برگردم و از عمویم کمک بگیرم تا کامل ترک کنم و به کار درست و حسابی بچسبم، اما همه این فکر و برنامه‌ها برای وقتی بود که در زندان بودم. همین‌که آزاد شدم، یکدفعه همه آنها دود شد و هوا رفت. همان شب اول وسوسه مواد به جانم افتاد و سراغ بچه‌های قدیمی رفتم.»

به این ترتیب تیمور نتوانست خودش را از باتلاقی که در آن اسیر شده بود، نجات دهد. او می‌گوید: «زندگی من همین طوری ادامه داشت و دارد. الان هم به اتهام حمل مواد گیر افتاده‌ام. البته بعید می‌دانم جرمم سنگین باشد؛ چون مواد همراهم خیلی کم بود. شاید هم سوء‌سابقه‌‌ کارم را خراب کند.»

نام و تاهل: «تیمور ـ ب»، مجرد

سن: 32 سال

تحصیلات: راهنمایی

اتهام و محل دستگیری: حمل مواد مخدر ـ استان تهران

یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها