در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سراب سرد از قائمشهر: چند وقته خورشید تو آسمون ظاهر نمیشه. شاید کاری کرده و خجالت میکشه؟ آسمون بغض کرده [و] مثل من، دوست داره غم بخوره اما نباره. حتی چشمام دیگه حرصشون دراومده[...].
خردمند: خب حالا مگه چی میشه خودت رو معرفی کنی؟ باور کن یه ملتی ذهنشون درگیره.
یه ملت؟! درگیر من؟! بییییخیاااال بااااو! ملت اونقد درگیری های مهم تر دارن که من در برابرش خاک پاشونم نیستم؛ میمونه خردمندهایی مث خودت! که در این صورت نه خاک، بلکه ذرات مولکولی گرد و غبار پاشونم نمیشم! با این حال... (ممنون از لطفت.: مامانبزرگم از وقتی نظرت رو خونده همهاش داره قربونصدقهام میره!)
صبا نورکرمی از لرستان: ساعتم اینجا در غم دوری عزیزانم به وقت بیتابیست.
هستی بارانی: اینم یه شعر از جناب خودم (اِهم) آرزویم این است/ تن تو سالم و شاداب/ و دلت از غم ایام نگیرد هرگز/ و در این دود و دم و گرمی ایام/ نرود گرد و غباری به دهانت/ نتراود آب، از چشم و دماغت.
خودمونیم جنابِ خودت! شعرات ترجمه به زبان بررهس؟ آخه از همون جا که «هستی»، «بارانی» از عطسه و سرفه آوردی واسهم! ولی خب، از باب تشکر و سپاس، بیا دیگه: آرزوی من هم این است/ نه... نهههه... نههههه... نطسسههههه!! آرزویی جز بند... بند... عطسهههههه! (آقا ولش کن اصاً. در این لحظات رؤیایی، ند... ند... ندسهههه!)
بانمک 25 ساله: شیشه غبارگرفته را دستی بکش... پیسپیس! دیدی چقد کثیف بود؟! دیییییدی یا ندیدی؟! عادت نکن به تیرگی، به غم نوشتن، به نخندیدن، به گلایه، به... بیائید یه دستی به روح زندگیمون بکشیم... پیسپیس!
غریب آشنا از ابرکوه: باز هم بلند شو. بلند شو و ببین ایستادن کسی که زمینش زدهاند از کسی که به زور سرپایش نگه داشتهاند زیباتر است. زیباتر از اونی که فکرشو کنی؛ اما نمیدانم وقتی وایسادی باز هم کسی هست که دستت را بگیرد و از تهی بودن بیرونت بیاره؟
آذین رخفروز 19 ساله از مسجد سلیمان: درست در همان لحظهای که تو رفتی و با بیرحمی، قلبم را زیرپاهای استوار و سنگینت مدفون کردی، اینجا همه چیز بعد از رفتنت متوقف شد. راستی گمان کنم غده هیپوتالاموسم بعد از رفتنت از کار افتاد. آخر دیگر به هیچ چیزی حسی ندارم؛ نه گشنهام میشود و نه خوابم میآید!
معدهت چی؟ کار میکنه؟! پس دیگه به هیپوتالاموس ربطی نداره!
محمد ک. از شهریار: من اولین باره که بهتون اس میدم. از جواب دادنت به اس بچهها خوشم اومد. خیلی باحال جوابشون رو میدی (هه! شاخ نشیا). منتظرم ببینم به من چی میگی آقا یا خانم حاضر جواب!
خیلی خوش اومدی و نظر لطفته. امروز جوابم شاخش شکسته بود و مریض شده بود؛ براش غایب رد کن تا بعد!
سمیرا 29 ساله از تهران: از خوندن متن «سهم کلاغ» نسترنترین دختر دنیا، خیلی لذت بردم. دستش درد نکنه. چسبید. از اینا بازم بفرست.
شازده کوچولو از اهواز: درباره جوابت به «ح.از کلاچای» اینکه میتونی از افکار ناشی از احساسات کنترل نشدهت دست بکشی، خب این احساسها رو اگه نزدیکترین آدما بهت به وجود میآوردن، افکار و حرفا و کاراشون باعث به وجود اومدن افکار منفی و احساسات بد بشه چی؟ یا رفتارهایی که باعث داغون شدن زندگی و نداشتن اعصاب شد؟ اون آدما همیشه هستن. چه طور میتونستی با وجودشون و بعضی وقتا نبودن آرامش و بودن غم بازم دست بکشی و بیخیال بشی؟
با بیان کردن افکار و احساسهای خودم؛ چون بعدش دو حالت داره: یا متوجه خواستهها و تفاوتهام میشن و مراعاتش میکنن، یا متوجه نمیشن و همچنان همون رفتار رو دارن. اینجا دیگه یه حالت داره: با بیخیال شدن! یه دسته از نزدیکان، انتخاب خود آدمن؛ مث کسی که فکر میکنی رفیق و دوستته، اما حالا میبینی همچی چیزایی رو در نظر نمیگیره؛ به نظرم باس بیخیال رفتوآمد و وقت گذروندن با این انتخاب اشتباهت بشی. یه دسته انتخاب خود آدم نیستن و چارهای جز بودن باهاشون نیست؛ مث اعضای خانواده و اینا؛ به نظرم باسبیخیال حرص خوردن برای نوع رفتار و گفتارشون بشی.
شهرزاد از اصفهان: من اعتراض دارم! هر کسی که افکار و احساس خودش رو با جملهبندی خوبی بنویسه یعنی کپی بوده؟ دلیل میشه این؟ قبول ندارم.
من یه همچی چیزی گفتم؟ اونی که گفتم همچی معنایی داشت؟ میبینی که زیر بعضی مطالب مینویسم امیدوارم کپی نباشه و منتشرش میکنم. یعنی مبنا رو میذارم به اینکه نوشته خودشه نه کپی. حالا یا بعد بروبچ میگن کپی بوده، طرف میره توی تلگرافخونه یا نبوده و اسم و متنش که با جملهبندی خوبی بوده، دفعات بعد هم همچنان چاپ میشه.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: