اسپانیایی‌ها دیگر پادشاه نمی‌خواهند

خوان کارلوس زمانی گفته بود که پادشاه باید شایسته تخت پادشاهی باشد. از قرار معلوم این پادشاه که بیست‌ودوم نوامبر 1975 بر تخت نشست می‌دانست چه می‌گوید و چگونه باید برای نرم کردن دل هموطنانش تلاش کند؛ زیرا به هر ترتیب او به‌دست دیکتاتوری به نام ژنرال فرانکو به این پست می‌رسید و بسیاری از اسپانیایی‌ها از این پادشاه به‌عنوان دست‌نشانده دیکتاتور یاد می‌کردند.
کد خبر: ۶۸۳۸۵۸

این پادشاه آن زمان سی‌وهفت ساله بود که تنها دو روز پس از مرگ فرانکو بر تخت نشست. او وارث یک خلا قدرت و کشور در حال سقوطی بود که موج وحشت از حملات و بمبگذاری‌های گروه جدایی‌طلب اتا در آن غوغا می‌کرد. پیروان فرانکو قصد داشتند از پادشاه در جهت مقاصد خود استفاده ابزاری کنند و منتقدان میانه‌رو نظر مثبتی به وی نداشتند و کمونیست‌ها هم از روی تمسخر از پادشاه با لقب خوان کارلوس کوتاه‌مدت یاد می‌کردند، زیرا عقیده داشتند که حکومت او دیری نمی‌پاید.

اما خوان کارلوس حتی در میان زیردستان خود نیز از اعتماد چندانی برخوردار نبود و کسی نمی‌دانست که این پادشاه واقعا چه در سر دارد. با این حال وی پس از آن که به احزاب مختلف ماموریت داد تا قانون اساسی مشترکی تدوین کرده و اختیارات پادشاه را محدود کنند، از خود چهره یک هموارکننده مسیر دموکراسی را به نمایش گذاشت. قانون اساسی اسپانیا در سال 1978 به تصویب رسید و این کشور رسما صاحب یک سلطنت مشروطه و پارلمانی شد. در آن زمان از خوان کارلوس به عنوان چهره درخشان گذار مسالمت‌آمیز از دیکتاتوری به دموکراسی یاد کردند. او از هواداران فرانکو و کمونیست‌هایی که همواره تحت پیگرد بودند خواست پشت یک میز بنشینند و با وجود اختلاف‌های ایدئولوژیک به پروژه‌ای مشترک برای بازسازی کشور فکر کنند.

پادشاه اسپانیا اما زمانی موفق به تسخیر قلوب هموطنانش شد که در سال 1981 تمام قد در برابر ژنرال‌هایی که قصد کودتا علیه دولت را داشتند، ایستاد و خود را حافظ دموکراسی نشان داد و کاری کرد که اسپانیایی‌ها همواره به همین دلیل قدردان او باشند. به همین دلیل تا یک دهه بعد هر انتقادی علیه پادشاه در رسانه‌ها حکم یک تابو را پیدا کرد. البته رسانه‌های اسپانیایی همواره مطالب طنزی درباره زندگی خصوصی و کارهای پادشاه منتشر می‌کردند و حتی زنبارگی‌های او را مورد تمسخر قرار می‌دادند، اما طعنه‌ها به پادشاه از این فراتر نمی‌رفت.

با این حال خوان کارلوس توانست از نظام پادشاهی عنصری وحدت بخش و فاکتوری متحدکننده بسازد و موفق شد کشوری را که آکنده از نیروهای گریز از مرکز بود تا اندازه زیادی متحد کند. او هر دو اردوگاه چپ و راست را به رعایت قواعد بازی وادار کرد و به این ترتیب خود نیز به فاکتوری برای حفظ ثبات اسپانیا بدل شد. در رابطه با سیاست خارجی نیز کارلوس گام‌های مثبتی برداشت و از روابط دوستانه خود با دیگر پادشاهی‌ها و بویژه پادشاهان عرب به نفع اقتصاد اسپانیا استفاده کرد. در این میان پادشاهی عربستان سعودی برای اسپانیا اهمیت زیادی داشت و خوان کارلوس توانست به واسطه دوستی و رفاقت شخصی خود با ملک عبدالله پروژه‌های متعددی از جمله پروژه خط آهن مدینه به مکه را از آن شرکت‌های اسپانیایی کند.

کارلوس در سال 2010 مبتلا به یک تومور خوش‌خیم شد و از همان زمان شایعات درباره کناره‌گیری او شدت گرفت، شایعاتی که البته همواره از سوی دربار تکذیب می‌شد. در همان زمان همسر کارلوس در کتاب بیوگرافی خود نوشت که یک پادشاه تنها پس از مرگ بازنشسته می‌شود؛ اما فقط دو سال بعد بود که تقاضاها برای کناره‌گیری خوان کارلوس در افکار عمومی روز به روز افزایش یافت.

کارلوس آوریل 2012 و درست زمانی که اسپانیا در اوج بحران مالی به‌سر می‌برد برای شکار سفری به بوتسوانا انجام داد و با این کار خشم بسیاری از مردم خود را برانگیخت؛ گرچه که او کمی بعد از مردم پوزش خواست و ادعا کرد که به دلیل بیکاری گسترده جوانان از خواب و خوراک افتاده است، اما دیگر زمان عذرخواهی گذشته بود و مردم او را نمی‌بخشیدند. درعین حال خشم عمومی مردم علیه دربار زمانی به اوج خود رسید که پرونده‌های فساد گسترده مالی فاش شد و معلوم شد داماد پادشاه نیز سهمی در این فساد داشته و میلیون‌ها دلار به جیب زده است. این بار نیز اخراج رسمی داماد خاطی از دربار سودی نبخشید، زیرا بدبینی مردم به دربار چنان نهادینه شده بود که برای اولین بار طی این سال‌ها زمزمه‌هایی حاکی از لزوم کناره‌گیری پادشاه و حتی خلع وی از سلطنت به گوش می‌رسید. حتی کسانی هم که علاقه خود به شخص پادشاه را پنهان نمی‌کردند اقرار داشتند که به نهاد دربار هیچ اعتمادی ندارند.

اکنون این مساله که نظام پادشاهی اسپانیا پس از استعفای اخیر خوان کارلوس بتواند در دراز مدت برقرار بماند پرسشی است که پاسخ به آن چندان آسان نیست؛ اما روز به روز این اندیشه در اذهان مردم اسپانیا قوت می‌گیرد که نظام سلطنت موروثی آن هم در جوامع مدرن و امروزی دیگر کارایی ندارد و امری بیهوده و موجب امتیازهای بی‌دلیل برای گروهی خاص می‌شود. به عقیده آنان بویژه در 35 سال اخیر که کودتایی در اسپانیا رخ نداده و اصولا خطری به نام کودتا وجود ندارد، نهادی مانند دربار سلطنتی علت وجودی خود را از دست داده و دیگر نمی‌تواند به عنوان عاملی وحدت بخش عمل کند. به این ترتیب کاملا مشخص است که جانشین خوان کارلوس یعنی پسرش فیلیپ به عنوان پادشاه جدید آینده‌ای بس نامعلوم را پیش روی خود خواهد داشت و حال او باید با راه و روش‌هایی بسیار متفاوت از آن چه روزی پدرش از آن سود جست، دل مردم اسپانیا را به دست آورد. از این رو کارشناسان امور اسپانیا بر این باورند که فیلیپ این توانایی را ندارد و نخواهد توانست شایستگی خود را برای نشستن بر تخت پادشاهی ثابت کند. / NZZ

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها