خانه بر و بچه‌ها

بهره‌برداری

حیف که نمی‌دانستی من بانک قرض‌الحسنۀ محبتم که وامم مدت‌هاست برای تو بدون عوض است... و صد حیف که من نیز نمی‌دانستم تو برای هر ذره محبتی که از انگشتانت چکه می‌کند، هزار برابر محبت می‌خواهی.
کد خبر: ۶۷۵۲۷۵

نازنینا؛ تو بزرگترین نزولخور این شهر بودی.

احسان 87

با بهرۀ چند درصد اون‌وخت؟!

دهخدای سرگردان

روح ناآرامم در این واپسین لحظه‌های لج‌کرده با مرگ، در پی دیداری است هر چند کوتاه؛ در پی کلامی است که برهاند این آرزوهای بغ کرده را از نیستی و در پی حرفی است که بنشاند نشان تبسم را بر این لبهای بی‌حرکت. مهر سکوت اگر بر این دهان خورد از قحطی واژه‌هایی بود که نتوانستند بی‌تو بودن را برایم
معنا کنند.

مریم فرامرزی تبار

سالن تشریح معانی

مهربانم، مهربانی برایت در چه معنا می‌شود وقتی که قلبت از غم لبریز می‌شود؟ ...وقتی غبار تنهایی بر قلب نمناکت می‌نشیند؟ ...وقتی تمام آشنایان دیروز برایت غریبه امروز می‌شوند؟ ...وقتی دیگر هیچ‌کس به فکر بی‌فروغ شدن چشمانت و سردی دستانت نیست؟ برایت خوشبختی و مهربانی در چه معنا می‌شود وقتی مهربانانه قلب مهربانت را به صدها تکه تبدیل کردند تا از آن پل رفتن را بسازند؟

سعیده م. 235

سلسلۀ کاش‌ها

کاش می‌شد این جهان را رنگ کرد/ تیرگی‌ها را کمی کمرنگ کرد/ کاش می‌شد آن سکوت رفته را/ باز آورد و پر از آهنگ کرد/ کاش می‌شد جای قتل سایه‌ها/ دود و آتش‌های برافروخته [را]/ از چمن پر کرد، از گل، از درخت/ دشت‌های سبز اینک سوخته [را]/ کاش می‌شد خاطرات تلخ را/ از تمام صفحه‌هاشان محو کرد/ جای عمداً دل شکاندن گاه گاه/ عذرخواهی بابت یک سهو کرد/ کاش می‌شد حرف‌های گفته را/ از تمام گوش‌ها بیرون کشید/ کاش می‌شد از بزرگی‌ها رهید/ کاش می‌شد
کودکی‌ها را کشید.

جعفر محقق از قم

آخ که چه شعر ماندگاری می‌تونست باشه که درباره‌ش مثنوی 70 من و 2 کیلو و 300 گرم مطلب نوشت! می‌دونی؟ ولی خب... اگرچه یه جاهائی وزنش می‌لنگه (که حالا بماند) اصل قضیه اینه که همین طور پا در هوا رهاش کردی رفته.

تا کار از کار نگذشته

جای چشم‌هایت خالی! دیشب که اولین باران بعد از تو، غزل سرد فراموشی‌اش را تا حوالی پسکوچه‌های آوار دلم غوغا کرد، حال چشم‌های من دریا بود. همان نشانۀ جنون ادواری پیش از تو! هفت بند بغض گره‌خورده‌ام کور! حالا بیا!

حالا که چشمهایم گویندگان بی‌ریایی‌اند. حالا که زیر عاشقانه‌های همین باران بی‌هنگام، من از عشق باران خورده‌ام. حالا که نگاهم نگریستن دارد، حالا بیا، حالا که از لذت زخم مقدر جدایی چشم‌هایمان، هیچ قضاوتی توی چشم‌های تو هم نیست.

نگار دهقانی از اصفهان

نتیجۀ پرخوری

صبح زود، ناشتا، رفتم آزمایشگاه.

دو روز بعد که جواب رو گرفتم دور دو تاش رو خط کشیده بودند که علامت خطر بود. پرسیدم: مطمئنید اشتباه نشده؟ نگاه دقیقی به برگه انداخت و گفت: نکنه ناشتا نبودی؟ آخه جواب غیر عادیه.

برگه رو برداشتم و رفتم رو یه صندلی نشستم و اونهایی رو که خط کشیده بودند خوندم. غم: حداقل 40 و حداکثر 80 اما مال من 120 بود. شادی: حداقل 40 و حداکثر 80. میزان شادی‌ام هم 3 بود. یادم افتاد شب قبل از آزمایش چقدر حرص «خورده» بودم و چقدر بغضم رو «قورت» داده بودم.

مهران از تهران

زخم

چن روز پیش رفتم داروخانه، چسب زخم می‌خواستم! باور نمی‌کردم یه روزی چسب زخم جزو خریدهای انتخابیم باشه! فکر کنم متصدی داروخونه هم از حرفم تعجب کرد! دوباره پرسید تا مطمئن شه درست شنیده!

سفارشم رو که آماده کرد موند بقیه پول[...] دیدم چن تا آدامس با طعم هندونه که من ازش متنفرم بهم داد و با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: ببخشید، چسب زخمامون تموم شده، وگرنه بقیه پول رو
نقد می‌دادم!

هرازگاهی عشق

طنزی که توش بود خوب بود، اما نثرش... مجبور شدم با پارتی‌بازی یه دستی هم بهش بکشم.

تفاوت کنکور

همکلاسیم دو دقیقه قبل از ورود مامانش به اتاق، در حین بازی با گوشی بود؛ مامانش: مامان به قربونت بره عزیزم، این میوه‌ها رو بخور جون بگیری؛ از بس درس خوندی پوست و استخون شدی!

من در حین حل کردن مساله‌های ژنتیک جمعیت بودم؛ مامانم: کجا رفتی باز؟ هی درس درس... بیا این میوه‌ها رو بشور مهمون داریم؛ زودباش!

چشم سوم از قائمشهر

خودگول‌زنی

مَرده اسمش تو دهن جا نمی‌شه از بس پسوند و پیشوند بهش وصل شده؛ راه رفتنش انقدر مغرورانه است که زمین زیر پاش می‌لرزه؛ کرور کرور اسکناس جابجا می‌شه براش؛ مشت مشت ریخت و پاش می‌کنه که چشم رقبا رو در بیاره و وقتی به مزد زیردستش که یه ماه واسه‌ش عرق ریخته می‌رسه، هزار اما و اگر میاره که بتونه از سر و ته حقوقش بزنه!

یکی بهم بگه کی دنیا تموم می‌شه؟!

مریم از آبشار سبز

عزیزم... ببخشید... دقیق بگم؟ یا حدودی؟ برای رسیدگی به حساب و کتاب اونا می‌خوای؟ یا همین جور برا اطلاع خودت و ندیدن این چیا؟

نیمکت یک‌ونیم نفره

دیگه نمی‌خوام در پایان حرفام کسی برام دست بزنه، فقط می‌خوام صدای پلک زدن تو رو بشنوم؛ وقتی که با ذوق بهم گوش می‌دی. دیگه نمی‌خوام افکارم با تیراژ بالا توی روزنامه چاپ بشه، فقط می‌خوام افکارم رو به گوش تو برسونم چون می‌دونم جایی درز نمی‌کنه.

از مقدمه‌چینی خسته‌ام؛ از حاشیه رفتن؛ این‌قدر با سیاست حرف زدم که اصل مطلب رو گم کردم. دیگه دنبال گوش نمی‌گردم، دنبال یه گوشه می‌گردم، یه نیمکت آبی، برای داشتن خلوتی یه‌کم بیشتر از یک نفر.

پیمان مجیدی معین

بهش می‌گن زندگی

می‌گن واسه زندگی کردن به یکسری لوازم گرون احتیاح هستش. می‌گن [اگه] خانه زیر 100 متر، ماشین زیر 2000 سی‌سی، مدرک دانشگاه، فلان شغل با حقوق زیر 2 میلیون و... باشه، زندگی نیست.

هر چی به تاریخ زندگی اجدادم فکر می‌کنم می‌بینم اگه کسی زیاد داشت مشکلدار بود و زندگی نمی‌کرد. دلم واسه بیابون، واسه جوی آب، تنگ شده. واسه آرامش؛ واسه سادگی ایام بدون مناسبت؛ واسه سکوت اخبار جنگ، دلم تنگه... بیا شروع کنیم.

حسین از دردآباد

شروع به چی؟ بازگشت به عصر حجر و غارنشینی؟! یا فقط همون کسب آرامش و ازدواج آسون و محبت‌های بی‌مناسبت؟

تفکر اقتصادی چسبناک

من از تو فقط کلید می‌خواهم و بس/ من دلخوشی و امید می‌خواهم و بس/ چسبید به من آن سبد کالایت/ پس یک سبد جدید می‌خواهم و بس.

قنبر یوسفی از آمل

یه آدم معمولیِ معمولی

خیلی وقت است می‌خواهم واقعیت را به او بگویم، می‌ترسم جا بزند. خیلی وقت است می‌خواهم بگویم مرا این گونه دوست داشته باش. من ساده‌ام، ساده‌تر از آنچه که فکر کنی. لباس هایم مارکدار نیست، زندگی لوکسی هم ندارم، چهرۀ مد روز هم ندارم ولی دلی دارم که تو را بی‌نهایت دوست دارد.

یاسی

کار از کار گذشت

نمی‌دانم خواب بودم یا بیدار اما می‌دانم که رؤیا نبود. نمی‌دانم تو آمدی یا نه! اما می‌دانم که بی‌تاب و بی‌قرارم. نمی‌دانم وجود داری یا نه؛ اما قلبم میزبان است.

اتفاق افتاده یا نه، نمی‌دانم؛ اما غمگینم!

منیره مرادی فرسا از همدان

تخیلات

توی سنگری تاریکم، اطراف‌مان را خمپارۀ دشمن در هم می‌کوبد. تیربارها گل‌ها را درو می‌کنند. نمی‌دانم چرا دلم بی‌قرار زندگی است. دلم می‌میرد برای زندگی، برای زنده ماندن.

بعدها فهمیدم همان شب پدر شده بودم.

هادی مجیدی معین

ای بزرگمردِ مانده زیر رگبارِ تیربار و شلیک خمپاره و آن‌همه مشکلات؛ ای صاحب دفتر خاطرات و نگاهی مخلوط با اوهام و بیّنات؛‌ای مخابره‌کننده، ای دهندۀ دفتر مخاطرات، البته به ابناء و بنات، آن هم با کلماتی چون «بخوان» و از این دست جملات! خوشحالیم که پدران و مادرانِ بروبچ نیز، یکان‌یکان به جمع بروبچ پیوسته‌اند؛ این هم یکی از هزاران هزار فواید و محسنات!

9+1 قانون طلایی برای ارسال متن!

1-از نوجوون تا پیر، هر کسی می‌تونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته. 2-متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه. 3-پیامک‌های باحالی که به دستت می‌رسن، شعر و نوشته‌هایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت می‌ره توی لیست سیاه! 4-دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد. 5-مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممه‌شون می‌شن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه. 7-بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8-اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتی‌بازی کنم، حرفیه؟! (دسسس‌تِتُ بن‌دااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 9-پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آم‌مـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 10-همینا دیگه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها