رستم و تهمینه

تهمینه، دختر شاه سمنگان همان زنی است که در شاهنامه، نامش به رستم گره خورده است. همان زنی که مادر فرزند یگانه رستم، سهراب است. ماجرای دلدادگی تهمینه به رستم هر چند داستان طولانی در شاهنامه نیست، اما با این حال باز هم لطف خود را دارد و مرور آن شیرین است.ماجرا از این قرار است که یک روز رستم دلش می‌گیرد و برای تغییر ذائقه خود سوار بر رخش راهی شکار می‌شود. او نزدیکی شهر سمنگان چند گورخر را شکار می‌کند و می‌خورد. بعد برای رفع خستگی زین را از روی رخش برمی‌دارد تا بتواند براحتی در صحرا چرا کند و خودش نیز به خواب می‌رود.
کد خبر: ۶۷۳۲۱۸

عده‌ای از سربازان و مردم شهر سمنگان که در آن حوالی بودند برای آن که از رخش رستم کره‌ای به دست آورند، رخش را به هر زحمتی با کمند می‌گیرند و می‌برند. رستم که از خواب بیدار می‌شود، هر چه می‌گردد رخش را پیدا نمی‌کند. بسیار غمگین و ناراحت زین اسب بر پشت خود گذاشته و به سمت شهر سمنگان حرکت می‌کند.

در اینجای داستان است که فردوسی می‌گوید:

چنین است رسم سرای درشت

گهی پشت بر زین و گهی زین به پشت

شاه سمنگان از ورود رستم باخبر می‌شود و به استقبال او می‌آید. او را مهمان قصر خود می‌کند و به او اطمینان می‌دهد که رخش را پیدا خواهند کرد. بعد هم برای استراحت و خواب او در مکانی آرام و شاهانه به او می‌دهند تا این که نیمه‌های شب در خوابگاه رستم گشوده می‌شود:

یک بهره از تیره شب در گذشت

شباهنگ بر چرخ گردان بگشت

سخن گفتن آمد نهفته به راز

در خوابگه نرم کردند باز

رستم ابتدا خود را به خواب می‌زند، اما تهمینه آرام شروع به سخن گفتن می‌کند. در آن هنگام رستم چشم باز می‌کند و از او می‌پرسد که تو کیستی؟ تهمینه پاسخ می‌دهد:

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام

تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام

یکی دخت شاه سمنگان منم

ز پشت هژبر و پلنگان منم

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست

چو من زیر چرخ کبود اندکی‌ست

کس از پرده بیرون ندیدی مرا

نه هرگز کس آوا شنیدی مرا

سپس می‌گوید از هر کسی وصف پهلوانی‌ات را شنیده‌ام و ندیده عاشق تو شده‌ام و بدان که من عقل را فدای عشق تو کرده‌ام و از خدای جهان آرزو دارم از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد، از این گذشته من آمده‌ام که مژده یافتن رخش را به تو بدهم. رستم وقتی این سخنان را از تهمینه شنید، موبدی را برای خواستگاری تهمینه از پدرش فرستاد:

بفرمود تا موبدی پرهنر

بیاید بخواهد ورا از پدر

چو بشنید شاه این سخن شاد شد

بسان یکی سرو آزاد شد

بدان پهلوان داد آن دخت خویش

بدان سان که بودست آیین و کیش

به خشنودی و رای و فرمان اوی

به خوبی بیاراست پیمان اوی

چو بسپرد دختر بدان پهلوان

همه شاد گشتند پیر و جوان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها