خاطره‌ای از علی جمشیدی، بازپرس شعبه سوم دادسرای امور جنایی تهران

حادثه‌ای غمبار در شب زمستانی

چند سال پیش غروب یک شب زمستانی بود و داشتم از دفتر خارج می‌شدم که تلفن ویژه قتل به صدا درآمد. گوشی را برداشتم. آن سوی خط مردی بود که خودش را مامور کلانتری مهرآباد جنوبی معرفی کرد، در حالی که صدایش می‌لرزید، خبر حادثه هولناکی را گزارش داد و خواست بسرعت در محل حاضر شوم. برای یک لحظه آنچه را شنیده بودم، در ذهنم مرور کردم. مردی بعد از قتل دو کودک خردسالش، خودکشی کرده بود. نشانی را گرفتم و با ماشین بررسی صحنه جرم به محل حادثه که حوالی خیابان دامپزشکی بود، رفتم. در طول مسیر فرضیه‌های گوناگون را که می‌توانست مردی مرتکب این حادثه شود، مرور کردم.
کد خبر: ۶۶۸۹۳۷

وقتی وارد کوچه شدم، همسایه‌ها و رهگذران مقابل خانه‌ای که حادثه در آن اتفاق افتاده بود، جمع شده بودند. بسختی از بین مردم ـ که اغلب همسایه‌ها بودند ـ گذشتم و وارد خانه شدم. صدای شیون چند زن و مرد به گوشم رسید. صدای یکی از آنها شیون مادری بود که مدام ناصر و نادر صدا می‌زد. همان لحظه فهمیدم اسامی دو کودک، ناصر و نادر است. محل حادثه خانه‌ای 45 متری بود. وقتی وارد خانه شدم، ابتدا در چارچوب در حمام با جسد حلق‌آویز مردی سی و پنج ساله به نام جعفر روبه‌رو شدم. در گردنش آثار خراشیدگی عمیقی بود که نشان می‌داد احتمالا با چاقو، خودزنی و بعد خودش را حلق‌آویز کرده است. صحنه غم‌انگیز و دلخراش در داخل حمام بود. جسدهای ناصر و نادر، دوقلوهای پنج‌ساله کنار تشت پر از آبی رها شده بود. دیدن این صحنه برای هر کسی شاید می‌توانست غم‌انگیزترین صحنه عمرش باشد. دو کودک با لباس‌های بیرون کنار هم آرام گرفته بودند. گویا روحشان ساعتی بود به آسمان پرواز کرده بود.

در بررسی‌ها مشخص شد جعفر ـ پدر خانواده ـ دوقلوها را در تشت پر از آب خفه کرده است. غم عجیبی وجودم را گرفته بود. احساس کردم نفسم تنگ شده است. با خودم گفتم این کودکان معصوم چه گناهی داشتند که به این سرنوشت دچار شدند. نخستین بررسی‌ها نشان داد جعفر صبح همان روز بعد از هفت سال زندگی مشترک با همسرش، در دادگاه از هم جدا شده‌اند. همچنین در تحقیقات بعدی معلوم شد دادگاه حضانت دوقلوها را به خاطر سن کم‌ آنها به مادر سپرده بود.

همان جا متوجه شدم پدر علاقه عجیبی به دوقلوهایش داشته و از این موضوع بشدت ناراحت شده بود. در بررسی داخل خانه با دستنوشته‌ای که جعفر با خون خودش نوشته بود، مواجه شدم. روی آینه‌ای نوشته بود «حلالم کنید» روی دیوار هم نوشته بود: «با این که می‌دانم این دو، جگرگوشه‌های من هستند، اما به این نتیجه رسیدم که آنها و خودم را نیز بکشم.» ما در بررسی خانه یک نامه هم پیدا کردیم که جعفر به همسرش نوشته بود: «آن‌قدر دلم از دست تو خون است که بچه‌ها را می‌کشم تا زیر دست تو تربیت نشوند.» بعد از بررسی محل حادثه، نخستین کسی را که بازجویی کردم، مادر دوقلوها بود. او مات و مبهوت بود.

انگار هنوز باور نداشت برای همیشه از دوقلوها و همسرش جدا شده است. با کلمات بریده همراه با گریه جوابم را داد: «هفت سال پیش با جعفر ازدواج کردم، زندگی خوبی داشتیم تا این که پنج سال پیش نادر و ناصر هم با آمدنشان زندگی ما را شیرین‌تر کردند. همه چیز خوب بود، اما انگار ناگهان چشم خوردیم و من و شوهرم بر سر مسائل جزئی با هم اختلاف پیدا کردیم. هر چقدر از زندگی ما می‌گذشت، ما بیشتر از هم دور می‌شدیم، به طوری که تصمیم به جدایی گرفتیم. جعفر مدتی بود خیلی عصبانی و پرخاشگر شده بود. کاش قبل از جدایی همفکری می‌کردیم و از روان‌شناس برای حل مشکل‌مان کمک می‌گرفتیم تا امروز شاهد این صحنه دلخراش نباشم. به هر حال صبح امروز در دادگاه از هم جدا شدیم و قاضی هم حضانت بچه‌ها را به من سپرد. جعفر خیلی ناراحت بود و از من خواست چند ساعتی برای آخرین روز بچه‌ها پیش او باشند.

قرار بود او بچه‌ها را از خانه به مهد کودک ببرد، اما هم خودش را کشت و هم دو جگرگوشه‌هایم را برای همیشه از من گرفت. امروز ساعت 2 بعدازظهر با او تماس گرفتم تا بچه‌ها را تحویل بگیرم، اما گفت چند ساعت دیگر پیش او باشند. ساعت 4 هم بهانه دیگری آورد، اما ساعت 6 وقتی به تلفنم جواب نداد، نگران شدم. با پدرم به در خانه آمدم، هر چقدر زنگ زدم کسی در را باز نکرد تا این که پدرم در را شکست و با این صحنه هولناک روبه‌رو شدم.» بعد از بررسی‌های لازم دستور دادم اجساد به پزشکی قانونی ارسال شوند. وقتی آمبولانس حرکت کرد سکوت مرگباری کوچه را فرا گرفته بود. همه بی‌صدا و مبهوت حرکت آمبولانس را نگاه می‌کردند. بررسی‌های نهایی ما نشان داد پدر عاشق زن و فرزندانش بود، اما حل نکردن اختلافات جزئی و بی‌تفاوتی نسبت به رفع این مسائل، حادثه غم‌انگیز و دلخراشی را رقم زد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها