در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مریم مدنی: از غمت خستهترینم توی این شهر شلوغ/ رفتی و تنهام گذاشتی با دلی رنگ غروب/ مهربانی باورت بود، دوست داشتن کار تو/ تو نماندی تا ببینی حاصل فصل درو/ ای که آوای قشنگت توی شبها پرطنین بود/ لحظههای خوب هر روز عشق تو با من عجین بود/ حس خوب زندگی را در کنارت دوست داشتم/ با همین حال عجیبم سر روی بالین میذاشتم/ باور خوشبخت بودن با حضورت همراه میشد/ حس امن یک بغل عشق در دلم تکرار میشد[...].
شادی اکبری: امیدواری، نام دیگر زندگیست؛ مثل درختانی که در بهار دوباره به جوانه زدن میاندیشن.
مریم از آبشار سبز: 1-امروز متهم شدم به اینکه نمیتونم و بلد نیستم و یاد نگرفتم که بظاهر اون چیزی باشم که نیستم. گفتند دنیا رنگ تظاهر به خودش گرفته؛ ولی من دوست دارم خودم باشم؛ هر چند باب میل هیشکی نباشم. 2-در جواب «مژگان»: آدم تا وقتی دچار درد دیگرون نشه، به هیچ عنوان نمیتونه حال اون رو درک کنه. به نظرم وقتی کسی یا خودمون مشکلی داریم، باید راه چاره رو از کسی بخوایم که قبلاً دچار اون مشکل شده.
حسین افراشته: میخوام یاد کنم از دوستایی که هر چند از نظر بعد مکان دورن ازمون اما همهشون توی 2 صفحه کنار هم جمع میشن[...] از دوستایی که تا به حال ندیدیمشون اما با حرفاشون تصاویری برامون ساختن و بامون حرف زدن. دوستایی مثل امید بیستوچن ساله، یمنا که کمپیداست، جوجه تیغی که مأیوس اما پرانرژیه، پریسا روانشناسمون که حرفاش منطقیه و... معذرت از اونا که از قلم افتادن.
مجلس یادبوده یا ختم؟! یهو بگو وسیله ایاب و ذهابم دم در آمادهس دیگه!
مرضیه 22 ساله از قم: در جواب «مژگان»: ما مشکلات دیگران رو کوچیک و قابل حل میدونیم و با یه قیافه عاقل اندر سفیه میخوایم بگیم کاری نداره، حله... اما همون کوچیک، همون کاه، میشه کوه واسه ما! ما هیچ وقت خودمون رو جای طرف مقابل نمیذاریم، [فقط] دوست داریم بگیم آقا ما هم آره...! (پاسخگو چرا حرفات کم شده؟ [...]توی جواب بروبچ، [حداقل] یه خط بنویس. یه خط که جایی رو نمیگیره! بیا و با ما مهربون باش).
قدیما یه چی میگفتن که الان یادم نیس، ولی گوشت رو بیار نزدیک، سردبیر نشنوه فردا بیاد بگه: یک خط یک خط جمع شود وانگهی چیکار میکنیییی تو؟! یهو صفحه بروبچ رو حذف کن اسمش رو بذار مقالههای پاسخگو خب!
نیلوفر: همون موقعی که چشام به چشات افتاد، ستارههای نگاهت تموم وجودم رو وابستۀ خودش کرد. این روزا خیلی ازم دوری؛ دورتر از اونیکه بتونم ستارههای نگاهت رو تماشا کنم. دلم واسهت تنگه ولی غرورم اجازه نمیده برگردم پشت سرم رو نگاه کنم و تو رو ببینم. برگرد. مدتهاست که شبهام حسرت داشتن ستارههای نگاهت رو فریاد میزنن.
میخوای پیشرفت کنی؟ دور این موضوعات برگرد و چرا رفتی و آه ای فلان فلان شده... فاصله بگیر!
برتینا 21 ساله از تهران: نمیدانم چرا وقتی لب به سخن میگشایی تمام حس و حالم میپرد؟ شاید صدایی که از حنجرهات خارج میشود تمام فکر و قلبم را جادو میکند تا به صدایی غیر تو خو نگیرم.
وا! الان این توصیف عاشقانهس؟! صدای خروجی از حنجره آخه؟!
ننه علی از ملایر: 1-برام خیلی جالبه که بعضیا در مورد ازدواج چی فکر میکنن. اینکه باید اراده داشت خیلی مهم نی، چون الانه تنها چیزی که هس اراده ازدواجه. بقیه زندگی چی میشه؟ اراده یه سر قضیهس و مابقی مشکلتره چون توقعاتمون هم سیر صعودی پیدا میکنه. 2-به مژگان 70: جادو و جنبل برای زمانی بود که آدما تا چند قدم اونطرفترشون رو میدیدن، نه الان که آدم میره فضا[...].
شبگرد تنها: برای دیدن زندگی باید یک پنجره باشه. اگه اون پنجره تمیز باشه زندگی رو خوب میبینی. اگه کثیف باشه زندگی رو کثیف میبینی. اون پنجره همون قلبته. قلبت رو تمیز کن.
هی گفتم شبا تنهایی نگرد واس خودت، شبکوری میگیری! بفرما اینم نتیجهش!
آخر راه: جوابی که به ستاره ناهید درباره ازدواج دادی و واقعیت را تذکر دادی و مصلحتاندیشی نکردی بسیار عالی بود. بیخود نیست اینهمه طرفدار داری.
آره؟ چه لحظات شیرینی! لحظاتی که سردبیر دست نوازش بر سرم میکوفت و جاش باد میکرد اندازه دو تا هندونه! مصرع مناسبتی: کجااااا...ئید ای طرفففف... داااا... راااانِ عااااشق؟!
سیاه سفید: از پشت پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکنم. به سیاهی شب. به آسمونی که دلش میباره. چشام گریهای شده. پر از غمه. نفس عمیق که میکشم بخار میشینه رو شیشه. اسمم رو روش مینویسم. چند ثانیه بیشتر نمیکشه که محو میشه. کاش غمامون هم به این سرعت محو میشد.
آدم برفی از کرج: در جواب «مژگان» خانوم باید بگم: چون اکثر ما عادت کردیم شرایط خودمون رو توجیه کنیم و متأسفانه ایرادهای خودمون رو کوچیک میشماریم.
مریم، دبیر شیمی: باورتون میشه من همه روزای هفته رو میشمرم به عشق دوشنبه، چاردیواری و صفحه بروبچ. از کلاس خسته و داغون که میام خونه، پسرم رو میخوابونم و مثل آدمای گرسنه و حریص تا صفحه بروبچ رو نخونم نمیخوابم.
گفتید خوندن؟ یا خوردن؟!! خب شما لطف دارید، ولی التماس میکنم مواظب فعل و انفعالات شیمیایی ناشی از خوردن کاغذ باشیدهاااا... من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم!
نگار از اصفهان: هوای ابری چشمهای تو، باران بیوقت بهار را بهانه بود. طفلی تابستان دستهای من! زمستان نگاهت میان سر به آسمان ساییدۀ بیسابقهاش مبارک غریبه... پاییز لبهای خزانگرفتهات مبارک من!
عشق تو: نهال عشقم قد میکشه، انقدر بلند میشه که همه آدما با دهن باز به شاخ و برگش نگاه میکنن و انگشت حسرت به دهن میذارن. یهدفه نامهربونی میکنه... یک بار، دوبار، دهبار... من با محبتم به اوج رسیدم، اون بیمحبتی میکنه. درختم خشک میشه. چقد زمان میخواد تا باز بهاری شم؟ (چه عجب که چاپم کردی! عادت کردیم آدما رو به ناامیدی محض بکشونیم و بعد امیدوارشون کنیم![...] عشق توی اسم من چه موردی داشت که متهم به بینامی شد و رفت؟)
(همین دیگه، عاشق شدی حواست نیس چی میگی! قبلا هم گفتم که من همچی عادتایی ندارم. گفتم یا نگفتم؟ گفتمممم یاااا نگفتم...؟! جیگرم... جیگرم... جی... چی میگم؟ اَه... چرا قاطی شد؟ پاسیام، احصاب نمیذارن!! شخصاً هیچ مشکلی با هیچ اسمی ندارم. دقیقتر بخون؛ نوشته: «یا به قول مسئولان...». شاید اسمت رو ته نوشتهت نزده بودی، مقصرش منم؟ شاید همون مسئولان دیدن مورد داره و... مقصرش منم؟ شاید تا چاپ نوشتهای که چه عجب چاپ شد، یکی دو ماه ناقابل رو صبر نکردی یا اگه کردی و دیدی چاپ نشدن، نوبت خوندن مطلبت با مطالب بهتری از دیگران یکی شده و کمبود جا و... مقصرش منم؟ نه... منم؟ واستا دیگه؛ چرا در میری؟! آهااای...! بگیرینش... پیچید از اونور، اوناهاش!)
پسرک تنها از قزوین: وای حسامی! دیگه خسته شدم. یه کم به فکر ما بدبخت بیچارهها باش! همهش باید پیامکم رو تو تلگرافخونه ببینم. حالا نمیگم زیاد، اما یه کوچول موچول پارتی بازی کن برام.
واااای پسرک! شما خیلی هم خوشبخت! بیا دم در واستا جواب همه اونایی رو که پارتیبازی غیر از مطلب طنز براشون نکردم بده، خودم یه جوری عین الان پارتیبازی میکنم واسهت تموم شه بریم سراغ بدبختیامون دیگه!
بدون نام: بعد از 22 سال خسته شدم از اینکه خودم رو نشناختم. از اینکه میخندم اما ناراحتم. از اینکه گریه میکنم اما خوشحالم! بابا بیخیال. اصل مطلب اینکه عاشق همه بچههای چاردیواری هستم. این اولین و شاید هم آخرین پیامم باشه.
سایه از نوشهر: نمیدانم چرا تازگیها بهار که میشود درختها دیر شکوفه میدهند. پرستوهای مهاجر دیر به آشیانه برمیگردند. نمیدانم چرا خبر آمدن پسر همسایهمان خیلی دیر به خانوادهاش داده شد. یادم میآید وقتی رفته بود، من باید پاهایم را بلند میکردم تا قدم به پنجره همسایه برسد و با کنجکاوی کودکانه ببینم خاله صغرا چه میگوید: قاب عکس بزرگ، دستمال کهنه، مادر به فدای پسرم، فدای لباس سربازی...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: