در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
لوک بدشانس: [...]فقط سرتون رو نکنین توی کتاب؛ به چیزای دیگهم برسید. مثلا من یه دوست داشتم که توی دی و خرداد به بهونه درس خوندن اصلا حموم نمیرفت! 2-آسمون آبیه، درختا سبز، گلاا قرمزن، خورشید زرد. پس چرا همیشه از سیاهی و سختی دنیا حرف میزنیم؟[...]
گوشت رو بیار نزدیکتر؛ گرفتم منظورت چیههاااا... ولی به این جور دلیل آوردن، میگن مغلطه. از همین سن و سال یاد بگیر مغلطه رو خوب بشناسی تا با کنار گذاشتن دلایل غیر منطقی، نگاهت به زندگی، درست و مشکلاتت هم به خاطر همون نگاه زودتر و بهتر حل بشه.
دخترک: سخت است درک کردن دخترکی که لبخندهایش آشکار است و غمهایش پنهان؛ که دورش شلوغ است و دلش تنهاست[...].
اکسیر آبی: خواستن یا طلبیدن، مساله این نیست! تو بخواه، من هم... نه؛ دیگر نه میخواهم نه میطلبم که هر چه میخواستم ندیدم و هر چه طلب کردم چیزی عایدم نشد. اما تو بخواه؛ قول میدهم حتی اگر نتوانم... نه، میتوانم، باید بتوانم[...].
سمیرا از بناب: نترس، نمیگذارم کسی بو ببره چقدر نامردی. نترس، تو میشوی همان قهرمان همیشگی قصهها، تویی که اسم خودت را گذاشتهای آدم.
جوجه تیغی: بهش زنگ میزدم و نگرانیم رو ابراز میکردم. فکر میکردم اینا نشونه توجهمه. امشب بهم گفت: دیگه بهم گیر نده!
ایول! عااااشق این آدماییام که تکلیف آدم رو به همین سرعت و صراحت مشخص میکنن! (یه آدمایی میشناسم که جلو روت زورکی لبخند میزنن، پشت سرت میگن: وااای واقعاً تحملش رو نداشتم! برو کلاهتم بنداز هوا که معطل رفاقتش نشدی)
مهشید تقیزاده از مشهد: بیشتر تقصیر ما دختراست که همهش دنبال پول و سواد بالای طرف هستیم. آیا در زندگی سخت پدر و مادر خودمون [به حرفهای اونها] گوش دادیم؟ تصمیم آخر رو خودمون باید بگیریم چون ما میخوایم با هم زندگی کنیم.
میترا میرزایی: [...]حالا که از تو دورم، در سرمای فاصلهها، اجاق زندگی را با هیزم خاطراتت روشن و گرم نگه میدارم. با تصور لبخندت، نفس دوباره میگیرم و با تمام وجود میخواهم شاد زندگی کنم. به گفته خودت، خوشبخت باشم، سعادتمند مثل تو عزیزترینم که «هست و نیستت»، «وجودت و یادت» آرامشبخش زندگیام بوده و هست. (در ششمین سالگرد فوت مادرم که تازه وارد دهه پنجم زندگیاش شده بود)
بغض پنهان: [...] از وقتی با چاردیواری آشنا شدم روز به روز یک کیلو کم میکنم! الان رسیدهم به دو کیلو! خواهش میکنم تا وزنم به صفر نرسیده، اقدام کن.
کارگزینی محترم؛ اقدام لازم اعمال شود! امضا: فلانی! (فلانی محترم! اقدامات، اعمال و مشاهده گردید بعضی بروبچ بعضی موارد تشابه در بعضی مطالب ارسالی ایشان را با بعضی مطالب روی وب کشف و بعضاً ارسال نموده بودند. بعضی اسناد مکشوفه پیوست است! بعضی مطالب غیرمشابه در بعضی شمارههای قبلی چاپ شده. به هر حال، دستور لازم صادر شود) دستور لازم: اوکی! پس به همین منوال پیش برید که لاغری به از چاقیه! برا سلامتیشم خوبه! بهونه آورد، پول لاغری مفت و مجانیش رو از جیبش بکشین بیرون!
هستی 93: آدمایی هستند که مثل یه نقاشیاند. انگار صد بار خودشون رو پاک کردن و دوباره کشیدن تا آدمی شدن که من و شما میبینیم؛ ولی مهم نیست چند بار پاک شدن، مهم اینه که الان دیگه رنگشون شاد و زیباست.
شاکی عشق: 1-این روزها از بس بوی غم میدم دیگه هیچکی حوصلهم رو نداره! 2-میگم دوستت دارم. میگه: عه! خب الان من چیکار کنم؟![...]
قلب یخی: دلم میخواست بنویسم اما نمیدونم از کی یا چی. از سنگ شدن دلها؟ از طمع آدمها واسه جمع کردن مال دنیا؟ از بیوفایی روزگار؟ از زندگی آنچنانی یا دستهای پینهبسته یه کارگر؟ انگار هیچی ننویسم بهتره!
اسی بلا از کرمان: به حاج رضا بگو تو این وضع رکود و تورم تنها با پایین آوردن سطح توقعت از جامعه و کار زیاد و دوبله به جایی میرسی[...]اگه تو شهرت قفل شدی، چند سال بیا بیرون.
دخترک تنها از قزوین: روزی که اومدی گفتی بادبادکی هستی که نخ هدایتت دست منه. ازم خواستی تو رو به اوج ببرم اما وقتی به اون بالاها رسیدی دیگه نتونستم کنترلت کنم. خیلی راحت نخ رو از دستم کشیدی. حالا من این پایین تنها نشستم که شاید باد بازم تو رو سمت من بیاره (نچاپیدی نچاپیدی، یه بارم که چاپیدی بدون نام؟ آخه دخترک تنها کجاش مورد داره؟)
(اینکه میگن عااااشـ.... نه... چی بود؟ آهان؛ اینکه میگن گنه کرد در بلخ آهنگری... سوزن داری دم دستت؟ اگه کارت با جوالدوز تموم شده، یه دونه بزن به خودت! همه بدون نامها که برا موردشون بدون نام نمیشن. خُ فراموش کردی اسمت رو بنویسی گردن مسگر بیچاره رو میزنی؟ از نظر من هیچ اسمی مورد نداره؛ البته نظر مسئولان امریست علیحدّه!)
صبا 18 ساله: حسامی دق میدی آخر تو ما رو! حالا ببین! یعنی خونم گردنته...!
پس بگو چرا وقتی رفته بودم خون بدم، پرستاری که شریانبند بسته بود به دست بغل دستی و هی میزد رو دست طرف که رگش رو پیدا کنه، به من که رسید شریانبند رو پیچوند دور گردنم؛ حالا نکش کی بکش! هی من میگفتم: قق... خه...فه...شُهدَهم... آهی...! هی پرستاره شارپ... شورپ... با پشت دس میزد رو گردنم! (خون یکی بیفته گردن یکی بهتره یا گردن یکی بیفته خون...! چی میگم؟! اَه! کاری کردی که خون به مغزم نرسه و جفنگ بگم! همین رو میخواستی؟!).
پلنگ صورتی: در قدیم شهرهایی بود کوچک اما پر از نور و محبت و دوستی، امروز شهرهایی هست بزرگ اما پر از دود و نفرت و دزدی [...] بیایید همه با هم کنیم یاری، بسه دیگه زندگی شده تکراری.
خودتم که کوتاهش کرده بودی (الان دارم بهت میگم: دستشم درد نکنه) منم چارهای جز کوتاه کردن دوبارهش نداشتم (الان داری بهم میگی: دستشم بشکنه!) چه کنم که جا کمه و بچهها تَر... چی ببخشید: بچهها زیاد!
جواد زمانپور 18 ساله از اصفهان: تو این زمستون که همه دنبال برف و بارونن، من آرزو میکنم هیچ کدومش نیاد چون خونه ما نه گاز داره، نه بخاری ولی یه صفای خاص و یه پدر مریض داره که با دنیا عوضش نمیکنم.
آذین رخفروز 18 ساله از مسجد سلیمان: [...]شوقی از ژرفای وجودت در نگاهت موج میزد اما حالا بارش برف سرد نگاهت کولاکی به پا کرده. (تولد صمیمیترین دوستم رو فراموش کردم! کاش این رو چاپ کنی که بدونه اندازه همه قطرههای بارون دوستش دارم).
اینم چاپ! ولی از من نمیشنوی، حداقل از ابوالمعالی بشنو که کلیدای طلایی من رو گرفته دستش و میگه: آن دوست کی از یاد رفتن روزی -هرچند تاریخی- بدیدی و قطرات شبانروز باران علاقه نه بدیدی، دوست نبیدی کی ببم جان! هلا و حاشا هشدار! دوستان ظاهربین به حال خود نِه، همرهانی همیگزین کی رسم رفاقت همیبدانند و قدر رفاقت همیبشناسند (دستهکلیدهای حسامی، کلید سوم از سمت راست! ترجمه زورکی به عربی: مفتاحالمکالید!! ثلاثهالکیلیدات منالیمینالکیلیدین!!!)
مریم: یعنی دلم میخواد برم رو یه تیکه یخ بدوم که با مهره پنج نخاع بیام رو زمین و از وسط تا شم و این لحظه رو نبینم که متنم رو نچاپیدی. کپی بود؟ تو سایت بود؟ یعنی من یه بغضی کردم در حد عمق خلیج فارس!
چه نشستهای؟ پاشو زودی برو لب دریاچه ارومیه هر چی بغض داری بریز اونجا! هم یه کاری کردی دریاچه از کف نره، هم مهره پنج نخاعت رو الکیالکی از دست ندادی!
دختر سر به آسمان: 1-این روزها حتی نسیم هم در دلم نمیوزد، چه برسد به اینکه بگویم به جهنم! هر چه باداباد (امیدوارم به جرم تازهکار بودن توی زندان تلگرافخونه حبس نشم) 2-نکنه تو هم مبتلا به پارتیبازی شدی و جای احسان 87 و مطالب پرمغزش یکی دیگه رو آوردی که اسم احسان رفته توی تلگرافخونه؟ ها؟ بگو.
مامانبزرگم داره زیر لب زمزمه میکنه: جرم تازهکاری، زندان تلگرافخونه! هههههه! تعبیرا ارائه میدن واس خودشون! (قانونا رو رعایت کن، به تازهکاری یا قدیمکاری کار ندارم. عوض سر به هوایی هم همین زمین جلو پات رو نگاه کن ببین توی تلگرافخونه چند تا اسم قدیمی میبینی. همین احسانی که میگی یکیش! اگه نفرستاده بودمش تلگرافخونه الان همهمون کلسترولمون زده بود بالا!)
شیدا 74: ذرات بلور دلم را نمیدانم کجای دشت کویر بگذارم؛ مهربانی، عشق، امید، پاکی در تکتک سلولهای بدنم جریان دارد؛ در رگهای یخبستهام که در این سرمای فقر فرهنگی بیداد میکند.
صبا، 14 ساله از کرمانشاه: [...]هم پاسخت، هم شعر قنبر یوسفی آملی خیلی قشنگ بود.
مُخت قشنگ دیده!
باران، دختری از همین حوالی: آقا اعتراض دارم! ما باید حتما فسیل شیم که اسممون بیاد تو صفحه بروبچ؟
اعتراض وارد نیست! اتفاقا از فسیلها در حد اشاره اسم میبرم! بگو نو و تازه چی داری تا همیشه بیای و مدام بمونی تو صفحه!
دکتر آینده: در جواب به دیوونه امیدوار میخواستم بگم که من نه انقد زیاد خوشبختم و نه ادای آدمای خوشبخت رو درمیارم. فقط یاد گرفتم که واسه به دست آوردن خوشبختی باید جنگید نه اینکه واستاد و برای بدبخت بودنش سوگواری کرد.
سحر جوادی از خرمآباد: گوشهایت را به من بسپار؛ چشمهایم با تو حرفها دارند. میخواهند با تو بگویند «وجودم چه بیاندازه حضورت را میطلبد».
علی اصغر رضایی از بهشهر: فقط میگین بنویس، بنویس و بفرست. آخه من چی بنویسم؟ از کی بنویسم؟ از کجا شروع کنم؟ دردم رو به کی بگم؟... یه چیزایی داره به ذهنم میآد. آهان یادم اومد. انگار محرم اسرار و سنگ صبورم رو پیدا کردم. ببخشید اولش قاط زدم. خب سفره دل که باز کردن نداره. راستی کمترین فایدهش چیه؟ راز هم که قابل بازگو کردن نیست. هست؟!
پونیل: گفتم بسوزانم اما نه اینگونه! بیرحم، لااقل خاکستری برای به آب سپردن باقی میگذاشتی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: